آن صبح دردی در ناحیه چپ سینه ام احساس میکردم، اشتها نداشتم، سرم گیچ و دلم گاه گاهی بیحال میشد. هوا سرد شده میرفت باد با شدت خاکها را بالا میبرد و بر زمین میزد برگهای باقیمانده یی زرد ای کنار سرک سر بر سر هم مینهادند.
دوکاندارها در دوکانهای شان تا به حلق زیر لحاف صندلی خزیده بودند
میگویند، کابلِ آن زمان شهرِ کوچک اما آراسته و پیراستهیی بود. شهرِ پاک و کمشُلوغ بود. شهرِ با صفا و صمیمیت بود. شهرِ یک رنگی و یک دلی و یک رویی بود. شهرِ فقیر در اقتصاد اما امیر در احتیاط و عنایات بود. در کابل و زابل و تا هر کجایی احترامی به مِهتران بود. شفقتی به کِهتران بود. عیاری بود، کوی و برزنِ شهر را کاکه ها و عیاران گرفته بودند.
ندارد شور وشوق عشق هرگز مرز پایانی
ازل را در ابـد پیوسـته سـازد بـرق نیرانی
همیشه مهروماه در بزم انسان پرتو افشانند
گل افشان میکند دامان شـب را لعل خندانی
روایتِ حقیقی از یک داستانِ غمانگیز که بار بار تکرار شد.
نگاهِ کوتاه!
شکی نیست که هرسراینده و هرنگارنده از روزنِخیالات خود و گاهی هم از فهوای اندیشههای خود و زمانی هم سخنپرداز ماجراهای روزگارِ خود است. درونباوری بهخود از نقاط و نکات فراخورِ تأمل در شکوفایی استعداد های انسان هاست.
تقدیم به روحِ بلند و با صفای مادر اناهیتا راتبزاد!
به بهانه سالگردِ تولدِ مادر دکتر اناهیتا راتب زاد.
هر بار خسته گی و رنج من را به یاد خاطرات ام می انداخت و در حیرت فرو می می برد، اطلاعات زیادی از گذشته ی حزب اسلامی داشتم، حزبی که به شدت خشن و عادی ترین شعار او آتش زدن و کشتن و بستن با اقدامات من در آوردیی که زاده ی تخیل خود بزرگبینی حکمت یار بود که هر کاری را محصول عمل کرد خود دانسته و فخر می فروخت.
مقالات دیگر...
- اعتراف
- مشارکتِ سهل و سودمند روسیه و افغانستان
- آیا اسلام د نجونو تعلیم منع کړي دي؟
- و عشق؛ زنی را به زندگی بازگرداند
- رنگِ دیگر
- زکریای رازی
- رویای شیرین
- یاد هایی از عنفوانِ جوانی
- آقای قانونی به خدا چی جواب میدهی؟ او که همه جنایاتِ ترا فاش میداند.زوالِ ما از کجا آغاز شد؟
- داستان عاشقی سیاهموی و جلالی
