افغان موج   
FacebookTwitterDiggDeliciousGoogle BookmarksRedditLinkedinRSS Feed

بخش ششم
------------

خرملیشه دوستموف

و من در آوان جوانی کارگر ساده و پیاده و بی سواد در کارخانه نفت و گاز سمت شمال بودم. یارانی و دوستانی داشتم و لقمه بخور و نمیری که از دسترنج خود به دست می آوردم و رزق حلال می خوردم و شبانه شکر خدا را بر جای می کردم که زور مردم آزاری ندارم و بر تانکی و اسبی و فیلی سوار نیستم.

من آن مورم که در پایــم بمالـنـد
نـه زنـبورم کـه از دسـتم بـنالـنـد
کجا خود شکر این نعمت گزارم
کــه زور مـردم آزاری، نــدارم

در یک روز بهاری، بخت با من یار شد و پالان خر عوض شد، و از برکت سر قصرنشینان کرملین و لینین پرستان و بریژنف پرستان آن روزگار، همچون عبدالله خجستانی آهسته آهسته کارم بالا گرفت و از کارگری و خرکاری به رتبه استر جنرالی و امیری رسیدم. در چهارمقاله عروضی سمرقندی آمده است که: «احمد بن عبدالله خجستاني را پرسيدند كه تو مردي خربنده بودي، به اميري خراسان چون افتادي؟ گفت: به بادغيس در خجستان، روزي ديوان حنظله بادغيسي همي خواندم و بدين دو بيت رسيدم:

مهتري گر به كام شير در است
شو خطر كن ز كام شير بجوي
يا بزرگي و عز و نعمت و جاه
يا چو مردانت مرگ روياروي

داعيۀ در باطن من پديد آمد كه به هيچ وجهه در آن حالت اندر بودم، راضي نتوانستم بود. خران را بفروختم و اسب خريدم و از وطن خويش رحلت كردم و به خدمت علي بن الليث شدم. علي بن الليث مرا به خراسان به شحنه گي اقطاعات فرمود، و من از آن لشكر سواري صد به راه كرده بودم و سواري بيست از خود داشتم. چون به كروخ رسيدم فرمان عرضه كردم، آنچه به من رسيد تفرقه لشكر كردم و به لشكر دادم، سوار من سيصد شد. چون به خواف رسيدم و فرمان عرضه كردم، خواجگان خواف تمكين نكردند و گفتند ما را شحنه اي بايد با ده تن، رآي من بر آن جمله قرار گرفت كه دست از طاعت صفاريان باز داشتم و خواف را غارت كردم. به بيهق در آمدم، دو هزارسوار بر من جمع شد، بيامدم و نيشابور را گرفتم و كار من بالا گرفت و ترقي همي كرد، تا جمله خراسان خويشتن را مستخلص گردانيدم. احمد بن عبدالله به درجه رسيد كه به نيشابور يك شب سيصد هزار دينار و پانصد سر اسب و هزار جامه بخشيد و امروز از
ملوك قاهره يكي اوست.»

و اما من کارگر ساده و پیاده نه سواد داشتم که شعر حنظله بادغیسی را بخوانم، و نه خری داشتم که بفروشم و اسب بخرم، و نه سواری چند داشتم. اما پس از آن که در هفتم ثور سال 1357 خورشیدی جشن خون و رقص جنون آغاز شد، و از برکت سر خلقمداران و پرچمداران و خربندگان دموکرات به دربار سرطویله اعظم و قصرنشینان کرملین شتافتم و بر من داعیه به وجود آمد که خودم را از خربندگی و خرکاری و کارگری نجات دهم و به تانک و توپ و تخت و تاج و امیری برسانم. در زمان خررفیقان نارفیق، چون: رفیق کارمل به رتبه جنرالی رسیدم و لقب «فرزانه فرزند خلق» را به دست آوردم، و رفیق نجیب الله برایم لقب «قهرمان لایق» را داد، و بعدها از طرف شیخ استخاره گر صبغت الله مجددی به رتبه استرجنرالی دست یافتم و لقب «مجاهد کبیر» را به دست آوردم، و استاد ربانی این پروفیسورحریص برایم لقب «خالد بن ولید» را داد و در زمان زمامداری خربندگان تکنوکرات غربی به حمایت شیطان بزرگ و غول های سرمایه از طرف حامد کرزی، لقب «مشر» گرفتم و در زمان اشرف المخلوقات المتفکرالمعظم به مقام معاون ریاست جمهوری دست یافتم. همتبارانم من را «رستم و تهمتن و پدر معنوی» می گویند و هوادارانم من را «جنرال پادشاه ساز» صدا مي کنند، و مخالفانم من را به نام های «خرملیشه دوستموف» و «خرملوف» و «گلم جم» و«طالب کش» می شناسند.

و از خصوصیات ذاتی و اندرونی من پادشاه ساز یکی این است که هر کس خر شد، پالانش می شوم، و هر کس پالان شد، خرش می شوم. کار و بار مشخص و معینی ندارم. در زمان حاکمیت احزاب چپ افراطی و زمامداری احزاب راست افراطی هر جا آش بوده است، من کل فراش بودم، و به جمع کردن گلیم و قالین و فرش و زیورآلات و ثروت مشغول بوده ام. امروز از برکت سر شیطان بزرگ و غول های سرمایه و حمایت خربندگان تکنوکرات غرب زده، هم چنان بر تانک و توپ مراد سوارم و در هر جا و هر عملیات جنگی که می روم، همچون عزرائیل و اژدهای هفت سر عمل می کنم، و جان حیوانات چهارپا و دوپا و خلق خدا را می گیرم و از کشته پشته می سازم و به زر و زور و ثروت و قدرت خود می افزایم، و پادشاه سازی می کنم و به خرتازی و خرسواری خود ادامه می دهم، و هیچ کس نیست که برایم بگوید که بالای چشم من ابروست.

از ویژه گی های ذهنی و فکری من یکی این است که مانند دیگر سیاستمداران و سیاستبازان مردم فریب نیستم که دوست و دشمن نشناسم و به گفتار عوام فریبانه، مردم را فریب دهم، بلکه مرد عمل و مرد میدانم و آن چه را که گویم عملی می سازم. اگر با دوستی و دشمنی و با کسی عهدی و قولی داده باشم، تا پای جان می ایستم و به قول و قرار خود صادق و وفادارم، چنان که با دوست دوست خود دوست هستم، و با دشمن دوست خود دشمن.
من سیاست پیاست و حقوق بشر را نمی شناسم و پایم به باسن لق حقوق بشر. به کلمات درون تهی دموکراسی، حقوق بشر، تساوی حقوق زن و مرد و حقوق شهروندی باورمند نیستم، و اگر چاکری و غلامی و بنده یی و خدمتگاری از اوامر و فرمان هایم سرپیچی کند و من بر او طیره شوم و خشم گیرم، در روز روشن و در محضرعام، چوپ در آستینش کنم و از هیچکس ترس و هراس ندارم، چنان که در روزگاری نه چندان دور در عمل نیز چنان کرده ام.
من از زندگی شخصی و تجربه خود آموخته ام که هر گاه تانک و توپ و گلوله های خمپاره و طناب های دار و غل زنجیر داشته باشی، این ملل متحد و حقوق بشر نیز دنبالت می آیند و برایت تحسین و آفرین می گویند، چنان که بعد از یازدهم سپتامبر 2011 این شیطان بزرگ و غول های سرمایه و ملل متحد با من دست دوستی دراز کردند و از همکاری با من افتخار نمودند و هنوز هم این دوستی ما با شیطان بزرگ پای برجاست.

من استرجنرال پادشاه ساز از شعر و شاعری و فلسفه و فلسفه بافان و سیاستبازان و سخن گو بدم می آِید و از علم جهان همین قدر دانم که قرص تلخ است و آمپول درد دارد و چپسول خوب است و آن هم به سه دلیل: سوم آن که تلخ نیست. اول آن که درد ندارد. دوم آن که ساخت کارخانه خود ماست. چورنالستان از من می پرسند که چه گویی در باره آن عسکی که با مولانا اشرف المخلوقات المتفکر گرفتی؟ من گویم که عسک من با بچه خر مخبول آمده است، و گفتم که یک روز از دست این بچه خر به تنگ آمدم و سر در بیابان گذاشتم. سخن گوی من گفت: استرا جنرالا! چه افتاده است؟ گفتم: هیچ همین چوری، و این نخستین بار نیست که از دست این بچه خر، سر در بیابان گذاشته ام و به گفته حاپظ:

اسب تازی شده مجروح، به زیر پالان
طوق زرین همه بر گردن خر می بینم

و حال که قرار است بار دیگر درشتی روزگار فرا رسد و پالان خر عوض شود، من خرملیشه دوستموف و خربنده تکنوکرات شده، همچون خربندگان دیگر با تانک و توپ دست داشته ام با بچه فیلم جناب دبل عبدالله خوش پوش و خوش لباس و خوش رفتار و خوش گفتار ترسو و بزدل یکجا شدم تا بار دیگر بالایش سوار شوم و به مقام های بلند و بالا دست یابم و به خرسواری و خرتازی خود مانند گذشته ادامه دهم.

گر تـو خواهی باقی این گفتگو
ای عزیز در دفتر بعدی بجوی

«از دفتر خاطرات خردبیر»