افغان موج   
FacebookTwitterDiggDeliciousGoogle BookmarksRedditLinkedinRSS Feed

قسمت اول تا قسمت دوازدهم 

Image 

داکتر غلا م  حيد ر  « يقين »

آیین عیا ری و جوانمردی

قسمت سیزدهم

از عیاران قدیم تا کاکه های افغا نستان معاصر

گر برسر نفس خود امیری مردی             بر کور و کر ار نکته نگیری مردی

مردی نبود  فتاده  را  پا ی  زدن              گر دست فتاده را  به  گیری  مردی

 (رودکی)

      تحقیق و پژوهش در بارۀ عیاران و آ یین جوانمردی، یک بار دیگراین باور را به اثبات می رساند که، عیاران و جوانمردان و اخییان و فتییان از نگاه معنی هم مانند بوده، و در اکثر داستانهای ادبی و عامیانه و اشعار شاعران و ادیبان فارسی زبان به یک مفهوم واحد به کار رفته است.

      ریشۀ اتصال عیاران را میتوان در روزگار قبل از اسلام و به ویژه در زمان ساسانیان مشاهده کرد  که بعد از اسلام با آ یین فتوت در آ میخته و تأ ثیرپذ یری های از دین مبین اسلام نیز با خود گرفته است.

      آ یین عیاری و جوانمردی در تاریخ خراسان دورۀ اسلامی، دستخوش مراحل رشد و انحطاط فراوان گردیده و در تاریخ ادب فارسی با تمام آ داب و ویژه گی ها یش به روشنی باز تاب یافته است. این آ یین مردمی از خود دارای ادبیات مخصوص بوده که میتواند در میان دو شاخۀ عظیم ادبیات مردمی و عامیانه و ادبیات عارفانه و صوفیانه، قرار بگیرد؛  وبه گفتۀ دوست هم زبانم، جناب دکتور (قربان واسع) دانشمند  و ادبیات شناس تاجیک «اگر مشخص تر و دقیق تر نظر افکنیم، به این نتیجه می رسیم که تأ مین کنند ۀ جهت های بشر دوستانه به دوش همین ادبیات جوانمردی واگذار شده است. » ۱

      از مطالعۀ ادبیات جوانمردی میتوان به این خلاصه آ مد که مسلک فتوت و عیاری، نه تنها در تصوف و عرفان اسلامی و نهضت ها و جنبش های ملی  ومردمی و مسایل معنوی و طرز تفکر مردم نقش عظیمی را به جای گذاشت و در متون ادبی و تاریخی و حماسی عرب و عجم مانده گار ماند؛ بلکه در بین توده های عظیم زحمتکش نیز با همان وسعت و گسترده گی، راه خودرا باز کرد، به گونۀ که حفظ و نگهداری خصوصیات و رسم و رواج های عیاران و جوانمردان یکی از جملۀ پر بها ترین و با افتخار ترین وظیفۀ هر انسان مردم دوست به شمار آ مد و این افتخار ورزی حتی در مسایل غنایی و عاشقانه نیز راه پیدا کرد؛ چنانکه ما در دو بیت زیر می بینیم که، عاشق به قلعۀ جانانه و محبوبه اش میرود و مانند عیاران کمند می اندازد و به کمال شجاعت و مردانه گی، عیارانه دلدارش را دیدن میکند و با غرورو افتخار و سر بلندی از این عملش چنین یاد آ وری می نماید:

شبی در قلعۀ جانانه رفتم                 کمند   انداختم    مردانه    رفتم

به پا س آ شنایی ها نرفتم                 به مزد شست عیارانه رفتم (۲)

      و مولانا حسین دهستانی، بسیار تأ ثر دارد از اینکه دیدار با یارش، مشکل شده و چه خوب و زیبا کلمۀ (عیار) را در دو بیت زیر، به کار برده است:

رفت آ نکه هر شبی به بر یار رفتمی          نزدیک آ ن ستمگر عیار  رفتمی

چون ماهتاب از رۀ روزن خزید می           چون آ فتاب بر سر دیوار رفتمی (۳)

      و حافظ شیرین سخن که خود از جملۀ رندان روزگارش بود، آ یین وآ داب عیاری را نیک دریافته و خویشتن را به عیاران مانند میکند؛ آ نجا که گفته است:

زان طرۀ پر پیچ و خم سهل است اگر بینم ستم          از بند و زنجیرش چه غم آ نکس که عیاری کند

 (حافظ)

      بدون شک اگر ما به  زبان و ادبیات (پشتو)  نیزنظر افگنیم، داستانهای زیادی را می بینیم که در آن داستانها، نشانه ها و اثر های عیاری، جوانمردی، شجاعت، مردانه گی و جان بازی، به چشم می خورد که باز تاب دهندۀ آیین فتوت و جوانمردی است، واز آ ن جمله میتوان به این داستانها اشاره کرد:

۱ - داستان مومن خان وظفر خان.

۲ - موسی خان و گل مکی.

۳ - دلی و شهی.

۴ - سیف الملوک و بدری جمال.

۵ - ماه جبین و گلفام.

۶ - شها و گلان.

۷ - اقبال و قمر جبین.

۸ - رعنا و زیبا.

۹ - شیر اعلم و مأ مون.

۱۰ - محبوبه و جلاد.

۱۱ - مؤمن خان و شیرنو.

۱۲ - نیمبو لا و تیمبولا.

۱۳ - یوسف خان و شیر بانو.

۱۴ - سخی سلطان.

۱۵ - چمنی خان.

۱۶ - فتح خان بریحی.

۱۷ - جلاد خان و شما یل.

۱۸ - ملا عباس و گلبشره.

۱۹ - ظریف و مآ بی.

۲۰ - خشکیار و شا ترین.

۲۱ - قطب خان و نازو. (۴)

      قابل یاد کرد است که در قسمت داستانهای زبان و ادبیات پشتو، دانشمندان و تاریخ نویسان شناخته شدۀ کشور، هریک پوهاند  (عبدالحی حبیبی) و  (اکادمیسن پوهاند عبالشکور رشاد)، در سال  ۱۳۶۲ هجری در شهر کابل، بامن یاری و همکاری نمودند؛ و چون خودم اکثر داستانهای یاد شده را مطالعه نکردم، نمیتوانم به یقین کامل از چگونه گی باز تاب آیین عیاری و جوانمردی در این داستانها، به تفصیل بحث نمایم؛ و امید وارم که محققان زبان و ادبیات پشتو در این مورد تحقیقات همه جانبه نمایند.

      باری از مطالب یاد شده که بگذریم، آ نگونه که یاد کرده آ مد، دنبالۀ عیاران و جوانمردان قدیم درسمرقند و بخارا به نام (آ لفته گان) و در ایران امروزی به نام (داش ها و لوطی ها) و در افغانستان معاصر به نام  (کاکه ها و جوانان) یاد می شدند، که با کمی تفاوت اکثر صفات، آ داب و ویژه گی های عیاران قدیم را دارا بودند. برای روشن شدن مطلب، ما هریک از گروه های یاد شده را به گونۀ جداگانه در چهارر فصل علیحده، مورد بر رسی مختصرقرار می دهیم و می بینیم که وجوه مشترک و اختلاف این گروه ها در کشور های دیگر از چه قرار است.

فصل نخست: آ لفته ها ی بخارا

      در بارۀ (آ لفته گان) و جوانمردان بخارا، بهترین سند کتبی که موجود است، همان نوشته ها و چشم دید های شاد روان  (استاد صدرالدین عینی)  دانشمند شناخته شدۀ تاجیک است. در سال ۱۳۷۱ هجری نگارنده با جناب دکتور  (کمال عینی) ادبیات شناس تاجیک که فرزند ارشد صدرالدین عینی است، در اکا دمی علوم تاجیکستان در شهر دو شنبه جلسات متعدد ادبی داشتم. موصوف که مردی وارسته و پژوهشگری توانا است، در مورد  (آ لفته های) بخارا از زبان پدرش معلومات جامع و کاملی برایم داده  و در ضمن کتاب  (یاد داشت های عینی) را برایم اهدا کرد که جای دارد از وی سپاسگزاری نمود. صدرالدین عینی در کتاب یاد شده در مورد رسوم و آ یین زنده گی تاجیکان تحقیقات عالمانۀ انجام داده و از آ ن جمله خصوصیات و ویژه گی ها و طرز زنده گی  (آ لفته های) بخارا را روشن ساخته است. برای آ نکه اصالت نوشتاری دانشمند یاد شده را حفظ کرده با شیم و هم به نثر زیبای فارسی تاجیکی آ ن زمان آ شنایی پیدا نما ییم، می پردازیم به نقل نوشته های آن پژوهشگر فرهیختۀ تاجیک که روزگار پر جوش و خروش آلفته ها و جوانمردان بخارا را از نزدیک دیده و در این زمینه چنین نوشته است:

       « من در بزم گردی هایم با همۀ مردم شهر بخارا و اطراف آ ن حاسدان شدم. بیشترین این ها، کاسب، سیس، عرابه کش، مشکاب، گلکار، درود گر و مانند اینها بودند. عمومآ آ دمان خاکسار، خوش معامله و خوش گپ بودند. البته همه افراد این گروه های مذکور، بزم گرد و بزمی نبودند؛ اما آ نهایی که از این گروه بزمی و بزم گرد شده بودند؛ سخنان شان همیشه دو خوره، دو معنی دار، ودشنام ها ی شان قریب همیشه با کنایه و استعاره بود. مثلا کسی لاف زند، یکی از آ نها میگفت: بسیار بالا نرو که از بلندی افتاده گان، از جای شان خیسته نمی توانند. کسی اگر بی معنا گویی کند: دم شین که دهنت را کلوش کهنه میکنم، میگفت.

      بعضی از این ها در پس رقص در تعریف رقاص و سرور خوانان طرفانه شعر ها می خواندند و بعضی ها در پایان شعر خوانی، کاسه و طبق، حتی کوزه را بر داشته به سر شان زده می شکستند؛ که این کار در کله زنی چه قدر مهارت داشتن آ ن کس را نشان میداد.

       این مرد ها درمردی گری، خیلی عالی جناب بودند. اگر در بزم ها شان از گذر های دور دست، یگان جوان بیگانه آمده باشد، در آ خر بزم او را به خانه اش می رسا ند ند، که از آ دمان میر شب یا از دزدان به او ضرری نرسد. در دوستی تا قربان کردن جان شان تیار بودند؛ و در دشمنی هم بی امان. ولیکن مردانه وار بودند.

       اگر در بین یکی از اینها و شوره پشتی، دشمنی افتد، او را بیرحمانه جزا می دادند. اگردر بین دو نفری که هر دو هم در مردی با ناموس باشد، دشمنی افتد، مسأ له به طرز دوئل اروپایی ها یا جنگ تن به تن حل میشد. فقط در بین دوئل اروپایی ها و جنگ تن به تن این ها، فرق در اینجا بود که دوئل در بین اصل زادگان واقع میشد؛ اما جنگ تن به تن در بخارا در بین کاسبان آ لفته و زور آ زما به وقوع می آ مد. سبب جنگ تن به تن اینها هم مانند سبب دوئل، لکه دار شدن ناموس یکی بود، از طرف دیگر. لکه دار شدن ناموس هم عبارت از رد شدن یا انکار کردن زوری یکی از اینها بود از طرف مقابل.

      لقب عمومی این قسم آ دمان  (آ لفته) بود. فرق مرتبۀ آ نها از پوشاک شان معلوم میشد. جوانان نورس که در مرتبۀ شاگردی باشند، کفش پاشنه بلندی بی مسحی می پوشیدند و فش ها را کوتاه (دم موشی) مانده، سله ها شان را سفته می بستند؛ و میان شان را با روپاکچه بسته، در وی یک جفت کارد، نه آ نقدرکلان می آ ویختند. کرته اینگونه جوانان پیش بسته و زهدار می شد؛ که عنوان این (نیم تیار) بود. هرگاه که اینها هنرهای کله زنی، لنگ زنی و زانو زنی را آموزند و عمومآ درزور آ وری،  هنرها پیدا کنند که از همۀ مانند خود ها شان پیشی گزینند، به اینها عنوان  (تیار) داده میشد.

 (تیاران) موزۀ پاشنه بلند می پوشیدند و میان شان را با فوطه بسته در وی یک کاردی را که تیغش نیم آ رشین باشد، می آ ویختند. اینها یکته کرته پوشیده، گریبان شان را گشاده می ماندند. فش ها شان را نسبت به جوانان اندک دراز تر مانده، سله ها شان را زنبری می بستند؛ یعنی پیچ های سله را چنان تاب داده به سر می پیجاندند که شکل زنبر از خیمچۀ بافته شده را میگرفت.

      عنوان مرتبۀ آخرین  (مرد مردان) بود. این در هر دور و زمان از یک نفر بیش نمی شد. مرد مردان کفش بی پاشنۀ نوک تیز را که از چرم زرد پوست دوخته میشد و در بخارا به نام  (کفش الک) مشهور بود، بی مسحی می پوشید. سله اش را خرد می بست و مانند افغا نان، فشش را دراز می گذاشت. در تابستان و زمستان یکتا یکته کرته پوشیده، گریبانش را همیشه بسته می ماند و از وی با روپاکچۀ سادۀ ارزان بها میان شان را بسته، در وی یک قلم تراش را با غلاف آ ویخته می ماند.

      قسم آ لفته ها  (ستار) بود. اگر یک آ لفته  (ستار که فلان کار را میکنم) گوید؛ اگر سرش رود هم باید آ ن کار را میکرد؛ اگر نکند و قسمش را شکند، از میانۀ آ لوفته ها رانده شده، به  (نامردی) مشهور میگردید.

      تیاران گویا نامزد، مرد مردان بود؛ اگر مرد مردان بمیرد، یا یگان کارخلاف مردی کرده، از میانه رانده شود؛ از تیاران یکی را در مردی ممتاز، در زوری بی همتا، به دزدی و شوره پشتی تهمت زده نشده باشد، انتخاب می کردند.

      گاهی میشد که به سبب کاری در میانۀ یگان تیار و مرد مردان، جنگ تن به تن واقع میشد. دراین وقت اگر آ ن تیار غلبه میکرد، عنوان مرد مردانی را او میگرفت؛ واگر مرد مردان غلبه کند، تیار تمامآ از میانۀ آ لفته ها رانده میشد؛ چونکه او با وجود قوتش نرسیدن به مرد مردان بی حرمتی کرده است.

      گاهی در میانۀ دو تیار هم جنگ تن به تن واقع میشد، مغلوب شده اگربه غالب تسلیم شود، نام  (تیاری) اش میماند؛ واگرتسلیم نشود، از میان آ لفته ها رانده میشد. »

صدرالدین عینی بعد از دادن معلومات در مورد آ لفته های بخارا، چشم دیدش را از چگونه گی جنگ تن به تن آ لفته ها

بیان داشته که به گونۀ نمونه در بارۀ جنگ  (مخدوم محمدی) و آ لفتۀ دیگری به نام  (برنا تیار) چنین می نویسد:

جنگ مخدوم محمدی و برنا تیا ر:

      در وقت های که من در مدرسۀ بدل بیک زنده گانی میکردم، مرد مردان آ لفته گان بخارا (مخدوم محمدی) نام کسی از گذر مارکش شهر بخارا بود. سن مخدوم محمدی بالا تر ازپنجاه بود؛ با وجود این ریشش سیاه توسی بود که یگان تار هم سفیدی نداشت. او آ دم میانه قد، قاق بدن، کم گوشت بود. رنگ رویش گندم گون بوده، ابرو های بلند موی و چشمان سیاه کلان درخشان داشت.

      پیشۀ مخدوم محمدی شاهی بافی بود که در یکی از کار خانه های شاهی بافان جو بار خلیفه کاری  (کارگری) میکرد.

از بسکه دکان های شاهی بافان تاریک، سیر نم بوده، بافنده در وقت کار تا میان در درون چاهچۀ می نشست. این شرایط به تندرستی شاهی بافان بی تآ ثیر نمی ماند. مخدوم محمدی هم که از بچه گی اش در این کسب کار کرده بود، احوالش همیشه پژمرده، رنگش کنده و مانند بیماران سل، بی درمان مینمود.

      مزد کار این کسب هم کارگران را با سیری و پری تآ مین نمیکرد، می بایست خلیفه کارگر هر هفته به مقدار معین مال بی عیب بر آ ورده و در بدل آ ن، آ خر هفته سهم کار  (مزد کار) ناچیزی گیرد. کارگران بافنده که در کار خانۀ کسی کار کنند، مانند کار گران کسب های دیگر، یک هفته شب و روز کار میکردند. خواب شان هم در همان کار خانه میشد. فقط روز پنجشنبه، ساعت دوازدۀ روز از کار آ زاد شده به خانه های شان و به سیر و گشت میرفتند. روز جمعه در سر شام به کار خانه حاضر شده، کار را سر میکردند.

      سیرانگاه خلیفه کاران، کارخانه های بخارا؛ مانند عامۀ اهالی آ ن شهر لب حوض دیوان بیگی با هم نشسته و صحبت کردن شان در سما ور خانه های آ نجا بود. شب جمعه، گروه گروه در حولی یکی از خودشان غون شده، شب نشینی میکردند؛ ویا اینکه بزمی تشکیل می نمودند و روز جمعه را هم همینگونه سیر و گشت می گذرانیدند. اگرهوا خوب باشد، به گلزار های بیرون شهر می بر آ مدند.

      مخدوم محمدی در وقت های آ خر به اینگونه سیر و گشت ها، شب نشینی ها و بزم ها اشتراک نمی کرد. او از کار خانه که بر آ مد، راست به حولی اش می آ مد. حولی او عبارت از یک رهروچار کنجه بود که بر بالای وی یک بالا خانه چه بنا یافته بود.

      مخدوم محمدی زن و فرزند نداشت و در همان بالا خانه با همشیرۀ از خود کلان سال، بیوۀ بی فرزندش زنده گانی میکرد. از کارخانه آ مده به همشیره اش یگان طعام گرم می فرمود. اگر هوا بد باشد، خود به بلا خانه بر آ مده و می خوابید و کوفت کار یک هفته گی را از خود دور میکرد؛ و اگر هوا خوب باشد، به لب حوض غازیان میرفت که از گذرخودش یک گذر آ نسوی تر بود.

      لب حوض غازیان خوش هوا و سیر درخت بود؛ اما سماور خانه نداشت؛ بنا برین مخدوم محمدی از سماور خانۀ سر بازار غازیان یک چاینک چای آ ورده، به سر زینۀ حوض می نشست و اگر هوا گرم باشد، پای هایش را تا زانو درآب فرو میداد.در پهلوی خود یک دستر خان را پهن کرده مانده، بر روی وی یکته نان گرم را شکسته می گذاشت.

      گاه گاه یک دهن نان خورده و یک پیاله چای نوشیده به فکرفرو می رفت؛ اما معلوم نبود که او در بارۀ کار خودش فکر میکرد، یا در بارۀ زنده گی و زمانش و یا اینکه روزهای از سر گذراندیده اش را به خاطر آ ورده و ذوق می برد، یا حسرت میخورد. اگر یگان آ شنای قدر دانش به نظرش نموده ماند، او را جیغ زده، یک پیاله چای میداد و با او دل و بیدلان دو سه دقیقه صحبت میکرد و بعد از رفتن اوباز به فکر میرفت.

      روزی از روزها، وقتیکه مخدوم محمدی به سر زینۀ حوض غازیان نشسته بوده است، بابای کفش دوزان که وی هم از گذرغازیان بود، آ مده، به پهلوی محمدی مخدوم می نشیند و دروقت صحبت از بعضی شوره پشتان دور و پیش شکایت میکرد و در وقت به بازار رفته آ مدن دادرش به او گپ پرانده، بعضی حرکت های نالایق کردن شوره پشتان را حکایت میکند؛ و در آ خر سخن خود از محمدی مخدوم التماس میکند تا شوره پشتان را نصیحت کرده ماند؛ تا که بعد از این به دادر او بد حرکتی نکند.

      من عادت لب حوض دیوان بیگی رفتن را ندارم؛ میگوید مخدوم محمدی. اما به خاطر شما حاضر میروم. دادر تان را فرمایید که تا به لب حوض دیوان بیگی رفته، آ مدنم از پشت من گردد و با همین دست و دهان شوره پشتان بسته میشود. همان زمان دادر بابای کفشدوزان آ مده به مخدوم محمدی همراهی میکند. مخدوم پیش به پیش و او یک قدم از وی پست تر به راه می در آ یند. مخدوم محمدی از گذر چار خراس گاو کشان، سه سو، دسته بزازی و طاق صرافان گذشته به لب حوض دیوان بیگی از گوشۀ جنوب غربی می در آ ید و با دست راست لب حوض را یک دور زده، از گوشۀ شمالی غربی بر آ مده، با رستۀ چای فروشی، بازار کلاوه، عطاری، غولونگ و مویز فروشی رفته ازبازار کدو فروشی و طاق خواجه محمد پران گذشته به حوض غازیان می آ یند؛ از آ نجا دادر بابا، به خانه اش میرود و محمدی مخدوم در لب حوض غازیان می نشیند. در شهردر بین آ لفته گان و شوره پشتان آ وازه می افتد که دادر بابای کفشدو زان در زیر حمایت مخدوم محمدی در آ مده است. دیگر یگان شوره پشت به او بد حرکتی کردن آ ن طرف ایستد، لا اقل چشم گشاده به طرف او نگاه هم نمی کند.

 (برنا تیار) از گذر بانا بیان بوده، کسبش گلکاری بود. او یک آ دم  ۲۸ - ۳۰ ساله بوده، قد بلند، دست و پای دراز، پر مشک و بدن سیر گوشت داشت. رنگ رویش سفید چه بوده، ریش، موی و ابرویش سیاهچه تاب به سرخی مایل بود. چشمش میشی؛ اما نور گرم خونی و تند مزاجی از وی برق زده می ایستاد.

      او موافق عنوان (تیاری) خود موزۀ پاشنه بلند می پوشید. سلۀ زنبری کوتاه فش می بست. در زور آ وری، او از دیگرتیاران بالا بوده، همه به او گردن داده بودند. فقط درجۀ او از مخدوم محمدی که مرد مردان بود، پست می ایستاد و به طبیعت شهرت پرست، و به غرورزور آ وری او این گرانی میکرد. او میخواست که بهانۀ یافته با مخدوم محمدی جنگ تن به تن کند؛ تا که به او غالب آ مده، مرد مردان شده، در بین آ لفته گان شهر درجۀ ازهمه بالا تر را بگیرد.

      حادثۀ در زیرحمایت مخدوم محمدی در آ مدن دادر بابای کفشدوزان به دست  (برنا تیار)آ ن بهانۀ را که چند گاه باز او در پی جستجوی وی بود، می دهد. در این میان در یکی از حولی های گذر غازیان طوی شده، بزم تشکیل می یابد. در آ ن بزم برنا تیار با نفران خودحاظر میشود. در بزم دادر بابای کفشدوزان هم با بچه های گذر می آ ید. در رفت بزم برنا تیار مناسبتی یافته به دادر بابای کفشدوزان می گوید:

- او که، شما به حمایت مخدوم محمدی غره نشوید. او پیر شده، از قوت و فر آ مده است. « نوبت فرهاد رفت و نوبت مجنون رسید » گفته اند. اکنون دوران از آ ن کسان دیگر است. این خبر پگا هانی فردای همان بزم به مخدوم محمدی میرسد. این سخن برنا تیار ازروی قاعدۀ آ لفتگی، مخدوم محمدی را به جنگ دعوت کردن بود. مخدوم محمدی این طلب رابی جواب مانده نمی توانست؛ چونکه در آ ن صورت ناموس چهل سالۀ آ لفتگی خودش پایمال میشد

بنا براین او به جواب تیار میشود.

      مخدوم محمدی در اولین روز پنجشنبه بعد آ ن بزم، به لب حوض دیوان بیگی رفته در لب یک کت سما ور خانه نشسته، یک چاینک چای را به پیش خود گرفته، به تنهایی نوشیده می نشیند. دیری نگذشته، برنا تیار هم از دور نمایان میشود. وقتی که اوبه پیش مخدوم محمدی رسید، با احترام دست راستش را به سر سینه اش مانده به وی سلام میدهد و واخوردی میکند.

      مخدوم محمدی بعد از جواب سلام و پرس و پاس به او یک پیا لۀ چای دراز میکند. برنا تیارراست ایستاده چای را نوشیدن میگیرد. مخدوم محمدی در وقت چای نوشی برنا تیا ر، به او سؤال میدهد:

- کی ؟

فردا روز جمعه، جواب میدهد برنا تیار.

-  چه وقت ؟ باز می پرسد مخدوم محمدی.

-   بعد از صلات (بعد از نماز جمعه)

-   در کجا ؟

-   در پشتۀ خواجه محمد تور کجندی.

-   خدا به شما قوت دهد و ارواح مردان مددگاری کند، میگوید مخدوم محمدی به برنا تیار.

      بعد از شنیدن جواب آ خری او، برنا تیار چای در دست داشته اش را نوشیده، لب پیاله را به سر سینۀ خود، بر روی جامه اش مالیده، پاک کرده به مخدوم محمدی میدهد؛ وسلامت باشید و عمر دراز به بینید، اکه مخدوم گویان در راه خود میرود.

      من این واقعه را از شراف جان نام، یک جوان که در پیش مدرسۀ بدل بیک در یک دوکان ریخته گری، شاگردی میکرد، شنیدم. شراف جان آ لفته باز بوده به دانستن حادثه های که در بین آ نها میرفت، هوشمند بود. او از گذر مارکش، همگذر محمدی مخدوم بوده، به وی خوب حاسدان بود. شراف جان هم مانند کارگران دیگر کار خانه ها، هر هفته، شش روز در دوکان ریخته گیری کار کرده، هر شب بعد از تمامیت کار در همان دوکان در بین کوره و سندان، می خوابید. گاها من به دوکان ریخته گیری رفته، با وی صحبت میکردم و گاها، اودر وقت های کاری اش بر روی صحن بر آ مده در پهلوی من نشسته، با من گپ میزد. او که آ لفته باز بود، موضوع سخنانش را همیشه آ لفته گان تشکیل میداد؛ ومن که کنجکاو و به فهمیدن هر چیز هوشمند بودم، سخنان او را با ذوق تمام می شنیدم و در میا نه های گپ او، سؤالهای داده، جای های نا روشن ماندۀ حکایه های او را تا ریشه فهمیده می گرفتم.

      یک روز پنجشنبه ساعت دوازده، شراف جان از کار آ زاد شده، به خانۀ خودرفت؛ وآ ن شب باید در خانه اش می خوابید؛ لیکن بعد از شام به پیش دوکان در بستۀ ریخته گری پیدا شد و مرا دید که در لب صحن مدرسه نشسته ام. یک خیز زده به پیش من بر آ مد و در پهلویم نشسته، واقعۀ ا ن روز در بین محمدی مخدوم و برنا تیار گذشته را حکایت کرده، گفت: فردا بر بالای پشتۀ در بین آ نها جنگ میشود، اگر به تماشا هوس داشته باشی، همراه میرویم. من قبول کردم. فردای آ ن روز در وقت نماز جمعه، من با شراف جان رفته، به بالای پشتۀ مذ کوربر آ مدیم. آ ن پشته مزار بوده در سه طرف قبر خواجه محمد تورک جندی واقع شده بود. در میا نه جای پشته یک میدانچۀ نسبتآ چقور تر بود که در وقت با رش آ ب برف و باران مزار در آ نجا جمع میشد. جای جنگ آ لفته ها هم همان میدانچۀ چقور بوده است. ما هر دو در گوشۀ بلندی که میدان از آ ن به خوبی دیده میشد، نشستیم. هنوز در آ نجا کسی نبود. بعد از چند دقیقه مخدوم محمدی پیدا شده به همگذر خود شراف جان سلام داده، از پیش ما گذشته به میدانچه فر آ مد و در یک گوشۀ آ ن سر دو پای نشست.

      بعد از آ ن یک یک، دو دو تا تماشا بینان هم که آ ن واقعه را شنیده بوده اند، آ مدن گرفتند و تماشا بینان کم کم دورا دور میدانچه را از بلندی احاطه نمودند. از همه آ خر تراز طرف شرقی پشته که گذر پا نا بیان هم در همان طرف بود، برنا تیار نمایان شد. او آ مده به میدانچۀ فرآمد و راست پیش محمد مخدوم رفت و مخدوم هم از جایش خیست. هر دو با هم سلام و علیک و واخوردی و پرس و پاس کردند. بعد از آ ن جامه های خود را کشیده، به یک سوماندند و سله ها شان را از سر گرفته بر بالای جامه ها شان گذاشتند.

      بعد ازآ ن هر دو به میانه جای میدانچه رفته؛ دست ها شان را پیش گرفته، رو به روی هم ایستادند. برنا تیار در روبروی مخدوم مانند سفیداری می نمود که در پیش درخت بید ایستاده باشد. برنا تیار به مخدوم: (ا که مخدوم سر کنید)، گفت.

- نی از شما، گفت مخدوم.

- از شما سر شود، شما کلان ما می باشید، گفت برنا تیار.

- نی، گفت باز مخدوم، شما طلب کرده اید، طلبکار اول سر میکند؛ قاعدۀ مردان همین است.

      برنا تیار به هجوم تیار شد. او دست راستش را تمام یازانده و پس برده کشیده و کشاده به گوشخانۀ مخدوم، یک تارسکی زد؛ اما مخدوم مانند کندۀ درختی که به وی با پاشنۀ کفش زده باشند، هیچ نجنبید و رویش هم لرزش نخورد. بعد از آن برنا تیار دست پیش گرفته  خوب، اکه مخدوم. حقتان را گیرید، گفت.

- نی، تیار، گفت مخدوم. الف، ب، ت تا ث گفته اند. باید شما سه بار هنر خود را نشان دهید.

- ای والله گویان برنا تیار گفتۀ مخدوم را تصدیق کرد و به هجوم دوم تیار شد. این دفعه دست چپش را یازنده، به گوش خانۀ راست مخدوم زد. این دفعه هم مخدوم نجنبید.

      در هجوم سوم برنا تیار به لنگ زنی تیاری دید. در پای او موزۀ غفس بلغاری پاشنه بلند بود؛ اما ساق های پای مخدوم موافق مرتبه اش برهنه و بر نوک پایش یک کفش آ لک شپیک مانند بود. برنا تیار خود را به پشت خود برده، پنجۀ دست چپش را در میانۀ پنجۀ راست خود گرفت و لنگ راست خود را به هوا بر داشته؛ بی آ نکه پای چپ خود را از جایش جنباند، تنۀ خود را به طرف راستش میلان داد و بعد از آ ن تنآ خود را چا بکانه، تیر ماروار راست گرفته با ساق پای موزه دارش به ساق پای برهنۀ مخدوم محمدی زد. مخدوم باز از جا نجنبید. برنا تیار دست پیش گرفته به ضربه خوردن تیارشده ایستاد.

      مخدوم به او: رخصت دهید و هوشیار باشید؛ و دست راستش را کشیده و کشاده به گوش خانۀ برنا تیار یک تارسکی زد. برنا تیار مانند درخت سفیداری که از بیخش با تبر تمام بریده شده باشد، به طرف دست راستش پریده، به زمین دراز غلطید. در همین وقت از پشت سغا نه، سه آ دم که در دست هر کدام آ نها یکه کارد برهنه بود، جسته، خیسته از طرف پشت به مخدوم هجوم آ وردند و به کجای بدنش که راست آ مد، کارد زدن گرفتند.

      مخدوم به این هجوم نا گهانی خائنا نه تیار نبود؛ بنا برین یک ثانیه بی سرشته شده، بی حرکت ایستاد و بعد از آ ن حواسش را جمع کرده به قفا گشت و با دو دستش از بند دستان دو نفر کارد زنان گرفت و با یک پایش دیگری را زده از خود دور کرد؛ اما برنا تیار که از جایش خیسته بود، از قفای مخدوم آ مده، با دو دست از بند دو پای او گرفته، با زور تمام کشید. مخدوم که پی در پی زخم های هلاکت آ ور خورده از بدنش خون بسیاری رفته ایستاده بود، با کشیدن برنا تیار از پاهایش رو به زمین افتاد.

      در وقت هجوم کارد داران به مخدوم، یک قسم تماشا بینان: مخدوم را کشتند گویان و فریاد کنان به طرف کوچه دویده رفته بودند؛ و بعضی تماشا بینان پر جسارت برای پیشگیری خون ریزی دویده رفته، خود را به بالای مخدوم پر تافته، از هجوم کارد زنان که می خواستند در وقت به زمین افتادن او، کارش را تمام کنند، محافظه نمودند و دیگرتما شا بینان از این حادٍثۀ خونین ناگهانی در حیرت افتاده، گرنگ شده مانده بودند.

      با فرا آ مدن تماشا بینان به کوچه، آدمان حاکم که برای تفتیش در کوچه ها می گشتند؛ حادثۀ خونین را از آ نها شنیده با تماشا بینان نو، به بالای جنایت آ مدند؛ اما تا آ ن وقت برنا تیار و نفراتش گریخته بودند. آ دمان حاکمان، مخدوم محمدی به خون آ غشتۀ بیهوش افتاده را به تماشا بینان بر دارنده از پشته به کوچۀ فر آ وردند؛ و از آ نجا عرابۀ یافته، او را به دوکتور خانه فرستادند.

      بعد از یک هفته از این حادثه، شنیدم که برنا تیار دستگیر گردیده به بد رغه گی، حکم شده است و در زیر شکنجه هم باشد، کی ها بودن رفیقان جنایت خود را نگفته است. مخدوم محمدی باشد، بعد از چهل روز به بیمار خانه  خوابیدن جراحت های بدنش به هم آ مده بر آ مد؛ اما او تما ماُ تندرست شده نرفت و بعد از دو ماه از بیمار خانه برآ مدنش، در خانۀ خود، خون پرتا فته، مرد.

      شراف جان خبر مردۀ او را به من رسانده، خود از کار خانه اش جواب گرفته، برای جنازه رفت. دل من به سبب با یک فاجعۀ مردن آ ن  (مرد مردان) بسیار سوخت و برای تعزیه به خانه اش رفتم. درپیش حولی او آ قسقال گذر و یک دو نفر دیگر می نشستند. من در قطا رآ نها پشت به دیوار سر دو پا نشسته، خدا رحمت کند گویان، دست بر رو کشیدم.

      در همین وقت جلیل ور تش باز ریگستانی، که تیار مشهور بوده، در عین زمان سردار ورتش بازان ریگستان بود و کسب چرمگری داشت و من با او در خانۀ غفور جان مخدوم، شناس شده بودم؛ برای تعزیه رسانی آ مد و در قطار ما پشت به دیوار سر دو پا نشسته خود به خود به گپ در آ مد: محمدی مخدوم مرد بود. در کوچۀ مردانه گی همیشه به آ دمان نیکی میکرد و فایده می رساند. او پیش خیزی کرده، با کسی جنگ نکرده است، تا به سرش مشت رسیدن صبر کرد و بعد از آ ن جزای دشمن خود را میداد. خدا رحمت کند و در روز قیامت در قطار مردان، روی سرخ سر بر دارد؛ وبعد از آ ن دست بر روی کشید و از جایش خیسته به آ قسقال گذر نگاه کرده، من رفته رفته بچه ها را (آ لفته ها) را برای مرده بر داری غون داشته، می آ ورم، این را گفت و روان شد.

      من که برای خوجه ئین ها یم آ ش پخته دادنم در کار بود، به مرده بر داری نه ایستا ده، از جا خیسته، و همراه جلیل به راه در آ مدم و با او تا گذر بابای نان کش، گپ زنان رفتم. من در رفت گپ، از جلیل سبب حرکت نا لایق برنا تیار را در حق محمدی مخدوم که مخالف قاعده های مردا نه گی بوده، باعث نا بود شدن خودش هم شد، پرسیدم.

- آ دم تنها با زور بازو آ دم نمی شود، گفت در جواب جلیل. آ دم باید دل آ دمیت هم داشته باشد و با آ دمان ضرر رساندن را روا نبیند. از همه بیشتر آ دم باید خاکسار باشد، که آدمان او را حرمت کنند، و او را به خود سردار بر دارند؛ نه اینکه خود او برای حرمت و مرتبۀ بلند یافتن تلاش کند.

      جلیل بعد ازین مقدمۀ فیلسوفا نه، سخن خود را دوام داده، گفت: برنا تیار در اصل در میانۀ ما بر غلط در آ مده مانده بود. طبیعت او به شوره پشتی مایل بود. فقط خود را برای مرد میدان شدن از شوره پشتی، نگاه داری میکرد. وقتی که او به این مقصد خود به زودی نرسید، یک قمار بازی کرد. درین بازی یا او میبرد، یا بای میداد.؛ اگر بای میداد، البته او از میانۀ مردان بر آ مده میرفت. در آ ن وقت بی آ برو شدنش یک درد باشد، زنده گشتن حریفش مخدوم برای او درد باز هم سختر بود؛ بنا برین او (اگر من نابود شوم، حریفم هم نیست شود) گفته، دو، سه شوره پشتان را که نیست شدن مخدوم را از خدا می خواستند، نا مردانه به خود همراه گرفته، این کار را کرده است.

      بعد از وفات مخدوم محمدی به جای وی (مرد مردان)  انتخاب نشد. در میا ن آ لفته ها اختلاف افتاد. ریگستانی ها جلیل ورتش باز را پیشنهاد کردند. چار سوگی ها به او مقابل برآ مده، اولیا قل ورتش باز دروازۀ سلاح خانه گی را پیشنهاد دادند. از بسکه در بین این دو نامزد در ورتش بازی ضدیت بود؛ طر فدارانشان هم به یکدیگر سخت مقابلیت کردند. در میان بی طرفان، (قزاق خواجۀ جوباری) را پیشنهاد کردند. به این نامزد اکثریت آ لفته های دو طرف هم مقابل بر آ مدند. وی خواجه زاده، کلانگیر، به عامه رهبری کرده نمی تواند، گفتند. بنا برین، (مرد مردان) انتخاب کنی تا از میانۀ تیاران رسیده بر آ مدن یک آ دم مقبول عام، موقف گذاشته شد.

      پیشتر آ لفته های بخارا، شراب نوشی نمی کردند؛ واگر در شب نشینی های مخصوص، بعضی شراب نوشند؛ هم نوشانوش را به درجۀ مستی نمی رساندند. وقتی که در بخارای امیری، دوکان های شراب فروشی گشاده شده و عرق بسیار شد، کم کم آ لفته ها به مستی گرفتار گردیدند. صافیت و مردانه گی اولی شان نماند؛ و بیشترین آ لفته ها، شوره پشت شدند. بعضی ها صافیت خود را نگاه داشته باشند، هم کار نامه های آ نها، کار نامه های شخصی شده، ترتیب و گرفتن درجه های (نیم تیاری، تیاری و مرد مردانی) بر هم خورد. » ۵

ادامه دارد...

 

 فهرست مآ خذ این قسمت:

۱  - قربان واسع، آ یین جوانمردی، کابل: سال ۱۳۶۲، صفحۀ ۷۶.

۲  - شاعر رباعی معلوم نیست.

۳  -  به یادم نیست که دو بیت مولانا حسین دهستانی را از کدام کتاب یاد داشت کرده ام.

۴  - داستانهای ادبیات پشتو را به روایت پوهاند عبدالی حبیبی و اکادمیسن عبد الشکور رشاد یاد داشت کرده ام.

۵  - صدرالدین عینی  یاد داشتها، به کوشش سعیدی سیرجانی، انتشارات آ گاه، سال۱۳۶۲، صفحه های ۴۰۸و ۴۱۶.