افغان موج   
FacebookTwitterDiggDeliciousGoogle BookmarksRedditLinkedinRSS Feed

 

نمونه های شعرسیاسی درافغانستان

نوشتۀ: ربانی بغلانی

سخن گفتن ازچونی وچندی شعرسیاسی درافغانستان به منابع وسرچشمه های بسنده نیازدارد که با دریغ دراین جادردسترس مانیست. با همه تنگناهای که ما با آن روبروهستیم می کوشیم اگراندکی هم شدنی باشد - دربرابری با وقت برنامه - گوشه های ازمساله را بنمایانیم.

  هرگاه ازشعرسیاسی سخن می گوییم نمی توانیم دید گاه های مختلفی را که درزمینه ی رابطه ی شعر وشاعرباسیاست برسرزبان ها بوده است؛ ناگفته بگذاریم. پرسش مرکزی که درپیرامون آن درک های مختلف از مساله شکل گرفته این بوده است که:  آیا شاعرمی تواند سیاسی باشد و سیاست گویی کند یا خیر؟ استاد واصف باختری که خودروزگاری ازسیاسی ترین شاعران کشوربه شمارمی آمد ؛ گویا به طنزسروده است:

شاعران اهل سیاست نیستند

نی به کاررهبری دارند کار

کارد چون براستخوان ها شان رسید

ناله هاازدل براوردند زار

چند نقشی آفریدند درزمان

تا بمانددرزمانه یادگار

فاعلاتن فاعلاتن را بگو

شایگان شد قافیه معذوردار

 گروهی ازنظریه پردازان حوزه ی ادبیات به این باوراند که طبیعت شعرباسیاست همخوانی ندارد. ازاین منظر؛ شعریعنی سیروسفرذهنی شاعردرقلمروهای نا شناخته ی روح آدمی وکشف جهان های پنهان. حاصل این سفربه چنگ آوردن زیبایی ولذت بردن ازآن وانتقال این لذت به دیگران است.

دراین دیدگاه- که ازمکتب فکری هنربرای هنرمتاثر است -  شعرسیاسی یک شعرآلوده وکم اعتبارارزیابی می شود.دارندگان این نظر کاررا به جایی رسانیده اند که وجود معنارا درشعرالزامی نمی دانند وبه جای آن بازی زبانی را می نشانند.

  دید گاه دیگر؛ شعررا بیان احساس وعاطفه واندیشه می داند که درزبان هنری شکل می گیرد.این بیان قلمروممنوعه نداردوحدومرزنمی شناسد. یعنی؛ ازآنجا که شاعردرجامعه زندگی می کند ونه درکوه  قاف تنهایی- بنابرآن ازاموروحالات واوضاع پیرامون خویش متاثرمی گردد وواکنش نشان می دهد. ازیک شعرقدیمی عرب نقل شده است:

 دل شاعرمانند برگ درختی است که دربیابا نی آویزان باشد وازهرنسیمی به تپش درمی آید

 وزیرورومی شود.   .

  وقتی ماازشعر سیاسی حرف می زنیم؛ درواقع ازدو پدیده ی اجتماعی با هویت های جداگانه ولی ارتباط پذیر؛ سخن می گوییم.

یکی شعراست به مثابه جادویی ترین هنرزبانی که شاعردرآن باخلق تصاویرزیبا وموزیکال کلامی به بیان وانتقال احساس،عاطفه ،اند یشه ودریافت های ذهنی خود می پردازد.

ودیگرسیاست است به مثابه ی علمی که بارهبری واداره ی جامعه و تنظیم امورکشورداری سروکاردارد.

فهم رابطه ی شعرباسیاست از این جا میسراست که هردو پدیده ازاجزای فرهنگ بشری شمرده شده ودرمتن فرهنگ یک جامعه قابل بررسی می باشند. ازآنجا که خاستگاه و قلمروهردو؛ جامعه ی انسانی می باشد وشاعردرجامعه زندگی میکند- وجود رابطه بین این دوپدیده ارگانیک است.  

 اما این رابطه چگونه فهمیده می شود؟

   ازدیربازیک گرایش شدید سیاسی - ایدیالوژیک درجریان بوده است تا شعررابه خدمتگزاری سیاست درآورد. نگاه این گرایش به شعریک نگاه ابزاری است. گروه های آرمانگراوتمامیت خواه سیاسی - چه چپی وچه راستی - شعررا وسیله ی مبارزه ی سیاسی وپخش ایدیالوژی وشعارمی دانند. آن ها شعری را که دربست درخدمت سیاست های حزبی وگروهی نباشدوازمبارزه وانقلاب وفتح ونصرت وسرکوب وپیروزی دم نزند ؛ هرزه گویی می خوانند.

این تلقی بیش ازنیم قرن گذشته تا کنون دربخشی ازلایه های سیاسی  وفرهنگی جامعه ی افغانستان هوا خواهانی داشته است.اما ماهیت شعروپیوندراستین آن با زندگی؛ این دیدگاه تقلیل گرایانه را به تمامی نمی پذیرد.

  ازنظرپدیدارشناختی؛ شعررا می توانیم ذاتی بدانیم که ازدامن یک ذات دیگرکه همانا شاعرباشد - زاده می شود.  شعربه مثابه ی یک پدیده ی ذاتی ؛جزبه منشاء اصلی خود که عبارت از شاعراست وابسته نمی باشد.این سخن به این معنااست که شعرازتجربه ی شاعربه وجود می آید وتجربه ی شاعراززندگی شکل می گیرد.

جهان درمجموع وزندگی اجتماعی به صورت ویژه؛ گستره ها وپهنه های گوناگون ومختلف دارد. یک سیاست دان یا سیاست پیشه نمی تواند ادعا کند که زندگی یعنی سیاست.همچنان یک اقتصاددان،یک ادیب، یک روحانی یا یک هنرمند نمی تواند جهان وزندگی رابه حوزه ی مورد تجربه وعلاقه ی خود خلاصه نماید.این حوزه ها هرکدام جزوی ازمتن زندگی اند ؛ ولی شاعربه تمامیت زندگی بحیث یک متن بزرگ - نظردارد.ازاین جااست که میتوان گفت شعرازیک وجه زندگی زاده نمی شود بلکه می تواند با تمام گستره ها ارتباط داشته وازهرکدام تاثیرپذیرفته ورنگ بگیرد.

یکی ازشگردهای سیاستبازان ایدیالوژی پیشه ی - چپی وراستی - این بوده است  که مقوله ی "تعهد" رابه حوزه ی سیاست محدود ساخته وازآن برای اغوای شاعردرراستای ابزاری ساختن شعربه سود اهداف حزبی وگروهی خویش بهره بگیرند.این درحالی است که تعهد یا التزام درهنروادبیات مفهوم گسترده ودرازدامنی دارد که درمحافل ادبی ما باز نشده وبیشترشعارگونه به کاررفته است.

  واژه ی "تعهد" با ترجمه ی آثارژان پل سارتربه فارسی؛ ازراه ایرن وارد گفتمان ادبی افغانستان گردید. ولی دید گاه سارترکه بیشترمعطوف به گونه های دیگرادبیات بود؛ درحلقه های فرهنگیان سیاسی افغانستان بنا برنفوذ ایدیالوژی مارکسیستی مورد تصرف قرارگرفت وبه قلمروشعرکشانیده شد.همزمان با این جریان- وشاید متاثرازآن- بخشی ازاسلامگرایان انقلابی جوان که پیرواندیشه های داکترشریعتی بودند نیزمفهوم تعهد را به شعربسط دادند.

ازسارترنقل شده است:" مامحکوم به تعهد هستیم همچنان که محکوم به آزادی. من نمی توانم تصمیم بگیرم متعهد نباشم؛ من همواره متعهد هستم همچنان که به دنیا پرتاب شده ام"

با این همه؛ حتا سارترکه درآغازبا حزب کمونست همکاری داشت - تعهد والتزام درادبیات را دراین می دانست که نویسنده نباید برای منافع واهداف گروه خاصی بنویسد. او به تعهد همراه با آزادی وآزاد اندیشی نویسنده باورداشت.

    واقعیت این است که اگرمنظورازتعهد شاعراحساس مسوولیت درقبال کل جامعه ورنج وآلام بشری باشد؛این امربه رشدفکری وفرهنگی وپرورش وجدان اجتماعی شاعربستگی داردوبا فرمان ودیکته کسی یا مرجعی به وجود نمی آید.اما ؛ اگرتعهد صرف درسیاست های تشکیلاتی مطرح باشد این مساله به علایق ذهنی واعتقاد شاعربه حزب یا جریا ن سیاسی معین برمی گردد.درهردوصورت ؛ تعهد پیشزمینه ی شاعربودن نیست وسطح وکیفیت هنری شعربا مساله ی تعهد سنجیده نمی شود. رضابراهنی ادبیات شناس مطرح براین نظراست که شاعرنخست شاعراست وبعد اگربخواهد قبول تعهد می کند یا نمی کند.  درباره ی التزام شاعربه مسایل سیاسی واجتماعی؛ حتا نیما یوشیج که به پدرشعرنو فارسی معروف است وشعرهای او بیشترباراجتماعی دارند- درنامه ای به یکی ازدوستان خود - عباس آشتیانی- می نویسد:

" آدم خنده اش می گیرد ازساده لوحی بعضی ازرفقا. بعضی ازرفقا متوقع اند که اگرشاعرونویسنده سرفه وعطسه هم میکند؛ سرفه وعطسه ی او اجتماعی باشدوحتمآ به آن اندازه که طبقه ی معین می خواهد؛درآن فایده پیدا کند. درصورتی که اگراثرهنری دارای فایده به مردم بود البته حرفی است؛ ولی اگردارای این فایده نبود وضرری هم نداشت؛ بازهم چیزی است. هر چیزی را باید به جای خود سنجید وقضاوت کرد. چون شاعروابسته به زندگی است وازهیچ کس حق واختیارزندگی را نمی شود قطع کرد."

  به هرحال؛ برمی گردیم به بحث شعرسیاسی.

  شعرسیاسی رامیتوان به صورت کلی به دو بخش تقسیم کرد: گونه ی اول ؛ واکنش فردی شاعردربرابراوضاع نا به هنجاراجتماعی ورویداد های سیاسی ای می باشد که به زندگی مردم ضربه می زند. مانند چیرگی استبداد وخود کامگی سیاسی درجامعه، نبود آزادی های انسانی، وجود ستم ملی وطبقاتی، تبعیض، فقرومحرومیت،رواج ریا کاری ،تظاهر، دروغ وفساد اخلاقی وفرهنگی درجامعه.

دراینگونه شعر؛ هدف گوینده برملا ساختن، نشان دادن، اعتراض ومحکوم کردن وضعیت سیاسی است این گونه شعرچون بااراده ی آزاد شاعرغیروابسته شکل می گیرد، برای جامعه است ونه درخدمت اهداف واغراض حزبی وگروهی.

اینگونه شعرهمچنان درجریان حرکت های بزرگ میهنی برضد تجاوزخارجی دریک کشوربه وجود می آید که به نام"شعرمقاومت" خوانده می شود وبیشتردرونمایه ی اعتراضی  وخصلت بسیج کننده دارد. بهترین شعرهای ماندگاردرتاریخ؛ درهمین گونه شعرسیاسی واجتماعی - یعنی شعری که به صورت خود جوش وبدون فرمایش منابع قدرت یا یک حزب سیاسی به وجود آمده است - به جا مانده اند.  نوع دوم شعری است که درخدمت احزاب ودسته بندی های سیاسی وایدیالوژیک قرارداشته ومعمولن دربرگیرنده ی شعارها ودرونمایه های مکتبی می باشد وبرای مبارزه برسرکسب یا حفظ قدرت وتحریک وبرانگیختن عواطف مردم درجریان بحران ها و آشوب ها کاربرددارد.

  درشعرسیاسی مستقل وغیرجانبدارکه بیشترمن فردی واجتماعی شاعردرآن متجلی می شود - گوهر واصالت شعری به صورت فراختری میدان بروزمی یابد.امادرشعرابزاری ووابسته که با شعارگرایی، تحریک وتهییج وگاه تحمیق عامه سروکاردارد؛عوامگرایی، ساده پردازی وسطحی گویی حاکم می باشد.

بدترین شعرابزاری سروده های اند که بنا به فرمایش ودیکته ومصلحت به میان می آیند وگاه با ضوابط ادبی وهنری بیگانه اند.البته بسته به توانایی شاعر- گاهی با سروده های ازاین دست برمیخوریم که خیلی هم مایه های شعری دارند ولی تاریخ مصرف آن ها کوتاه است. درافغانستان بنا برپسماندگی تاریخی و فقرفرهنگی ؛ تلقی عامه ازشعرسیاسی همان  عامیانه گویی، شعارگرایی وخشونت پردازی بوده است. البته منظورمن بیشترازگذشته است .به ویژه درنزدیک به چهل سال اخیردرافغانستان به هرزنده باد ومرده باد وبکوب وبکشی شعرگفته شده وهرمظاهره چی وتفنگ به شانه ای که نظمی را به هم بافته شاعرشناخته شده است.

   شعرسیاسی درافغانستان مانند هرکشوردیگربه میزان بیداری سیاسی وسطح فرهنگ جامعه وابسته بوده است.ازآنجا که کند وکاودرتاریخ سیاسی افغانستان به منظورجستجوی پیشینه ی شعرسیاسی به کارسنگینی نیازمند است که ما مجال آن را نداریم - دراین صحبت یک دوره ی تاریخی معین رابحیث مبداء برمی گزینیم وجنبش مشروطیت را سرآغازقرارداده وتا دوره ی جهاد پیش می آییم .هدف ماصرف ارایه ی نمونه ها است بدون آن که به تحلیل وارزیابی بپردازیم. به تکراریادآوربایدشد که بنابرمحدودیت منابع وماخذ ؛آن چه که پیشکش می گردد ناتمام ونا قص خواهد بودولی می تواند نمونه های شعرسیاسی افغانستان دربرهه های معین زمانی را پیش چشم ما قراردهد.

  چنان که می دانیم؛ پیشگامان جنبش مشروطیت ازقندهاربرخاسته اند ونقش مولوی عبدالرووف واصف که درشعر"خاکی" تخلص می کرده دراین حرکت برجسته بوده است. شاید بتوان گفت که نخستین شعرسیاسی آن دوران؛ ازوی بجا مانده است. ( منظور از شعر های ثبت شده است) .اودریکی ازسروده های خویش مردم افغانستان رابرای قیام مسلحانه علیه قدرت های استعماری آن روزگارچنین فرا می خواندکه چند بیتی ازآن به ما رسیده است:

حاصل کنید اسلحه،کوبید طبل وکوس

آرید رو به جنگ چوعثمانی وپروس

تا حلق انگریزفشارید ونای روس

درجاغورتفنگ گذارید کارتوس

افغان اگرنظرفگند برصلاح خویش

اول ببایدش که بگیرد سلاح خویش

محمود طرزی سیاستمدارونویسنده ی تجدد خواه درهمان دوره- دربند اول یکی ازسروده های خویش؛مشرب عشرت ورزانه وبیغم باشی امیرحبیب ا لله راکه بسیاری ازاوقات خودرا به شکاربودنه می گذرانده؛ به صورت غیرمستقیم وظریفانه چنین مورد حمله قرارمی دهد:

بیا ببین که درجهان چگونه گشته کارها

جهان جهان ریل شد؛زمان زمان تارها

چه بحرها که برشده چه خشکه ها بحارها

چه کوه ها شکاف شد؛گذشت ازآن قطارها

جهان جهان علم وفن؛ زمان زمان کارها

بس است صید بودنه میان کشتزارها

یکی ازمبارزین سرشناس جنبش مشروطیت؛عبدالرحمان لودین است که به جرم آزادی خواهی سالیان درازی را درزندان استبداد امیرحبیب الله خان گذراند و پسان دردوران استبدادنادرخانی- به وضع فجیع وناجوانمردانه ای به فرمان نادردرارگ شاهی به قتل رسید.  دوسروده ازا و می خوانیم:

زظلم جان به لب آمد چه انتظارکشید

به یاد سوختگان شمع سان شرارکشید

کنید معرکه برپابه ضد ظلم وستم

زخاک مرتجعان درهواغبارکشید

دراین زمانه به گیتی کسی ندید وشنید

حکومتی که وطن را به چاله زارکشید

ستمگری که به سود خودش وفامیلش

به صد شکنجه زما وشما دمارکشید

جنایتی که به ملک این وطنفروشان کرد

خمیدچرخ چو آن بار ننگ وعارکشید

چنان به خلق"مساوات وعدل" برپاکرد

که کل زیان؛ به جزاشراف وپولدارکشید

نه این که ماوتوازاین فساد می نالیم

فغان وناله زهرتیره وتبار کشید

ازاین گروه کفن کش که تا زپا نفتد

گمان مبرزفجایع کنون کنارکشید

به پاشوید وبه هم دست اتحاددهید

که داد ازاین حکومت بی بند وبارکشید

شویددرپی تشکیل ای ستمزدگان

که جان به سلامت ازاین وضع نا بکارکشید

زمن مپرس زبیداد این رژیم خبیث

چه دید دیده واین قلب داغدارکشید

کنید روی وطن پاک ازاین پلیدان تا

به روی ازخود وبیگانه افتخارکشید

لودین ملت را به قیام علیه استعمارواستبداد داخلی وابسته به آن چنین فرا می خواند:

 ای ملت ازبرای خدا زود ترشوید

ازشرمکروحیله ی دشمن خبرشوید

تاازصدای صاعقه اش گنگ وکرشوید

وانگه چورعد نعره زنان دربدرشوید

مانند برق جلوه کنان درنظرشوید

**

از یک طرف نهنگ وزدیگرطرف پلنگ

هردو به خون ما دهن خویش کرده رنگ

اکنون که گشته اند به خود مبتلا زجنگ

جهدی کنید بهرچی هست این همه درنگ

درحفظ راه حق همه تیغ وسپر شوید

**

خصم بزرگ خویش شناسید انگلیز

زان پس عدوی دیگرتان است روس نیز

دراین زمانه عهد نیارزد به یک پشیز

داریم ملت ووطن خویشتن عزیز

با اتحاد جمله چو شیروشکرشوید

**

ازحال پرتاسف این ملت نجیب

خواهم بیان کنم به حضورتو ای حبیب

تاکی که بشنوی تو یاا لله ویا نصیب

زین داستان نغزچنین قصه ی عجیب

بهر شنیدن سخنم گوش اگر شوید

**

گرمستبد زروی جهالت عتاب کرد

یاغیرحق کدام کسی راعذاب کرد

یا بهرنفع خویش جهانی خراب کرد

نا چارش عقل عالم وآدم خطاب کرد

تا کی به کشف حال چنین خیره سرشوید

**

برنقد وجنس مالی ما خاینان امین

درمجلس سیاسی ما جاهلان کمین

نی فکروهوش وقلب نه وجدان وعقل ودین

تا بهرانتباه صدایی کشد چنین

ای غافلان زخواب تنعم بدرشوید

**

هرکس نشسته است به زین آنچنان تلک

کش نیست غم زملت وپرواش ازفلک

با صد غروروکبرهمی تازد اسپ دک

کس نیست تا به سینه ی ایشان کند شلک

خوب ای خران چرید که تا چاقترشوید

غلام سرورجویا یکی دیگرازرهبران سرسخت مبارزه ی ضد استبداد ومشروطه خواهی است که دردوران نادرخان دوبارومجموعن 25 سال رادرزندان گذرانید.درجستجوی شعراواین سروده ی کوتاه به دست آمد که درزندان سروده است:

کرد آشکاربرهمه عزم متین ما

دیواروسنگ پنجره ی آهنین ما

هستیم ما چوعاشق آزادی وطن

سربازی است عزت و آیین ودین ما

غم نیست گرزخاطریاران شدیم محو

تاریخ دیده خاطره ی بس حزین ما

ازچهره های برجسته ی جنبش آزادیخواهانه ی ما یکی هم کریم نزیهی است که شعرهای خودرا به نام"جلوه" می سروده است.دریک سروده ی اوکه به پیروی ازغزل مشهوربهار- شاعرایرانی - انشاد گردیده است؛ چنین می خوانیم:

تاکی ازجوروستم ناله وفریاد کنید

سعی برهم زدن منشاء بیداد کنید

دست ما دامن تان باد جوانان غیور

که ازاین ذلت وخواری همه آزاد کنید

فتنه انگیخته تبعیض نژادی درخلق

فکرآینده ی ملک خودواولاد کنید

خانمان کرد تبه تا شود آزاد خودش

خانه ی ظلم وستم یکسره برباد کنید

ای جوانان؛ ستم مرتجعان چند کشید

تا بکی رحم به این دسته ی شیاد کنید

ننگ دارد بشریت زچنین کهنه رژیم

طرح ویرانی این بنگه زبنیاد کنید

ندهند ارزش کاهی به حقوق بشری

تکیه به برخود وبازوی پولاد کنید

روزی آید که شود خلق به خلق حاکم وما

رفته باشیم ازاین ورطه ؛زما یاد کنید

 شخصیت روحانی و پیگیرضد استبداد سید اسماعیل بلخی ؛که بنابرقیام علیه سلطنت جابرانه ی نادرخان سال ها رادرزندان  گذرانید - سخنوری بود که ازوی دیوان شعرواثرهای دیگربه جا مانده است. یک نمونه ی کوتاه ازشعرمهیج ومشهوروی:

ماتن به فنا دادیم تا زنده شما باید

برخاک مزارما مشغول دعا باشید

چون شمع وجود ما قربان شما گردید

روشنگر شمع ما شاید که شما باشید

درپیچ وشکنج دهرنومید نباید شد

مردانه دراین وادی با شورونوا باشید

امروزاگرتوفان برکشتی ما افتید

ممکن که شما فارغ ازغرق وفنا باشید

 این هم بخشی ازیک غزل پرشور

باقی قایلزاده شاعر نابینا ولی وارسته، آزادی خواه وضد استبداد:

نازم آن مشتی که فرق زورمندان بشکند

تف به آن دستی که دل های ضعیفان بشکند

پنبه راهردختری زیرلگد خواهد شکست

دارد آن پا قدرکو خارمغیلان بشکند

شیشه بشکستن نباشد افتخارسنگ سخت

سنگ اگرمرداست جای شیشه سندان بشکند

بینوایان رادریدن سینه نبود کارخوب

هرکی باغیرت بود پهلوی گردان بشکند

تند باد ارلانه ی بلبل کند ویران چه فخر

آفرین بادش اگرتخت سلیمان بشکند

کلبه ی درویش را هرکس توان سازد خراب

خادم آنم که درب کاخ سلطان بشکند

من بلا گردان نیروی جوانانی شوم

کاستخوان سینه ی گردنفرازان بشکند

داغ هادارم از استبداد وشادم عاقبت

شوخی شمع مزارما چراغان بشکند

 آزادی خواهان با نام ونشانی چون

ابراهیم صفا، محمد انوربسمل وعبدالهادی داوی نیزسرود های سیاسی دارند که متاسفانه موفق به دریافت آن نشدم.

محمد رحیم شیدا ی میمنگی که درزمان سلطنت محمد ظاهرشاه برای سه دوره وکیل مردم فاریاب در شورای ملی بود؛ازاصلاح طلبان ناراضی ومنتقد حکومت وقت به حساب می رفت .وی درجلسات پارلمان بیشتراوقات گفتنی های خویش را به صورت منظوم ایراد می کردوازنابه سامانی اوضاع سیاسی واجتماعی می نالید.دراین جا گزیده های راازیک سخنرانی منظوم وی می آوریم که درسال 1350 خورشیدی درجریان رای دهی شورا برای یکی ازصدراعظم های وقت ؛ ایراد شده است:

بازدرکشورماصدردیگرمی آید

بازکابینه ی نوپیش نظرمی آید

شام؛ کابینه اگررفت سحرمی آید

من ندانم که ازاین ها چه اثرمی آید

 "این چه شوریست که دردورقمرمی بینم"

این چه حالیست که هروزبترمی بینم

چهل سال است که ما مجلس شوراداریم

اعتلای وطن خویش تمناداریم

هرچی گفتند نشد؛ داغ به دل هاداریم

ما چه کردیم بگو؛ دعویی بیجاداریم؟

کوشش ما به خدا هیچ به جایی نرسید

دست بیگانه درازاست به پایی نرسید

چه ضروراست که قانون سرقانون سازیم

چون عمل نیست چه افسانه وافسون سازیم

با خبرباش که این خلق خدایی دارد

آخراین ناله ی مخلوق صدایی دارد

ما نگوییم به ما راکت وطیاره بساز

غم بیکاری وبی نانی ما چاره بساز

من ندانم که چه افسون وچه نیرنگ است این

جنگ ملا وجوان روی چه آهنگ است این

تاجک وازبک وهزاره چه درجنگ است این

همه افغانیم وتبعیض؛ چه فرهنگ است این

این چه دست است مرا ازتو جدا می سازد؟

این چه رنگ است ترا دشمن ما می سازد؟

با چنین وضع محال است ترقی بکنیم

این همه خواب وخیال است ترقی بکنیم

  چنان که می بینیم ؛ درسروده ها ی که پیشکش گردید سه ویژگی بارزوجوددارد. یکی زبان ساده ولحن سخت صادقانه وبی پیرایه ی گویندگان آن است. دودیگراین که این نشیده ها رنگ وبوی مکتبی وایدیالوژیک ندارند.هدف شاعردادن آگاهی وبیدارساختن مردم وصلای او برای قیام علیه استبداد واستعمار- یک فراخوان عام ملی است. سوم این که گرایش های خود محورگری ، قدرت طلبی، کیش شخصیت ،رهبرتراشی ورهبرپرستی دراین سروده ها جایی ندارند. گویندگان همه با فروتنی واقعی وبا هیچ چشمداشتی ؛  من خودرادربرابرتحقق آزادی ورهایی کشورازالیگارشی قبیله ای - خاندانی به هیچ گرفته اند.

   اکنون نگاهی می اندازیم به دوره های پسین که بنا بردیگرگونی های جهانی ودرون کشوری ؛ شعرسیاسی از لحاظ شکل ودرونمایه حال وهوای دیگری می یابد.

دوره ی اول برابراست باسال های پس ازپایان جنگ جهانی دوم ، دو قطبی شدن سیاسی جهان وورود ایدیالوژی مارکسیستی به کشورهای جهان سوم که افغانستان نیزمصوون ازآن نمی توانست باشد. دردهه های 30و40 خورشیدی عناصری ازتحصیلکردگان علاقمند به سیاست؛ غالبن ازراه نشرات فارسی احزاب  وگروه های چپی ایران- به ویژه حزب توده - ونیزازطریق شعبات به ظاهرفرهنگی سفارت خانه های شوروی وچین توده ای درکابل ؛ بااندیشه های مارکسیستی آشنایی به هم میرسانند ودرنتیجه نگرش، ترمینولوژی وواژه های انقلابی تیپ مارکسیستی وارد ادبیات افغانستان می گرددوشعرایدیالوژیک چپ زاده می شود.

ازمعروف ترین شاعران سیاسی گوی آن زمان میتوان سلیمان لایق، ،بارق شفیعی، رازق رویین، اسحق

مضطرب باختری ( نگارگرامروز)، واصف باختری، حیدر لهیب، عبدالاله رستاخیزوداوود سرمد را نام برد. سه تن اول مربوط به ترند شوروی ودیگران پیرومائواندیشه بوده اند.

ازنظرتوانای های سرایشی وبه شیوه ی شعرآزاد؛ حیدرلهیب وداوود سرمد یک سروگردن ازدیگران بلندتربوده اند. دراینجا ازهردوشاعریک یک نمونه می آوریم:

از حیدرلهیب 

ویک شب شاخه هادیدم به سان سنگ

زیر چتر زرد باغ

به موج خزه گون تارهای خواب پیچیده

وخواب شاخه هارامن

بلوغ پرغنای بارورگشتن

ودرد رویش جوانه هارا تعبیر می کردم

ورنگ چهره دررنگین کمان لاجوردین آسمان خاطرم این بود

که تاآنگه  که خواب مخملین سبزه هادرجوی هستی درشنا باشد

وتا آنگه که قندیل شفق پرزخون روزهاباشد

باغ های آبی رویای من شاداب خواهد ماند

وگل ها خون نورصبح خواهدداشت

ویاد تلخ اندوه فراموشی

واستفراغ زرد باغ راازآتش سرما

تصورهم نمی کردم

از داوود سرمد:

جادوگران شب

گردست خویش را

درگردن ستم زده ها حلقه می کنند

آن دست رفته رفته

سیه مارمی شود

این ماجرای تلخ

عمری گذشت وباز

تکرارمیشود

گرنیست این چنین

با دست فتنه پیشه ی غولان روزگار

برشانه ی صداقت آزاده مرد ها

سنگ هزارتهمت چرکین نا بجا

چون بارمی شود؟

امادراین محیط غم آلود مضطرب

هرچند

وحشت است وسکوت است وماتم است

هرچند

هرسو به هرنفس

چندین هزاربشکه ی باروت وانفجار

درسینه ی فراخ سکوت غمین وپیر

انبار می شود

 وحالا ازمضطرب باختری دیروزونگارگرامروزمی خوانیم:

من ای همرزم وهمزنجیر وهمسنگر همی دانم

که این حماسه" رقص آتش وخون" است

ستیغ کوهسارازخون ما ما گلرنگ خواهدشد

به دورپیکر خونین مادرسنگرپیکارهستی سوز

شفق هرشامگاهان رقص شورانگیزخواهدکرد

تو درپیکارآزادی بجززنجیرخود چیزی نخواهی داد

وخواهی برد

جهانی راکه مزد شست رنج بیکران توست

برافرازیم پرچم را وافروزیم آتش را

که تااین ناکسان سوزند وآن اهریمنان سوزند

می بینیم که هرسه پارچه ایدیالوژیک اند وازیک آبشخورآب می خورند.ولی یکی سرشارازشعارپردازی وگزافه گویی بوده ودوی دیگرازمایه ها وپایه های شعری برخورداراند.

درهمین راستا از سلیمان لایق می خوانیم:

ما گوسفندان قربانی عید نیستیم

که بدون فریاد قربانی شویم

وبرای کسی ازراه دوزخ راه جنت رابگشاییم

ما غلامان کشته شده ی باستانیم

که به خاطرانتقام خویش برخاسته ایم

وخونی که ازرگ های ما جاریست

همان خونی است

که اسپارتا کوس قهرمان تاریخی روم

بروی شهرروم پاشید

درراستای خون پاشی وخون آشامی؛ بیتی رااز بارق شفیعی نقل می کنیم وگمان می کنم که این بیت مارا از خواندن دیگرشعرهای سیاسی وی بی نیاز خواهد کرد:

تا به جای باده جام می پرستان وطن

پرزخون شیخ وشه باشد؛ شرابی زنده باد

خون وخون بازی ومرگ وانتقام وقهروعصیان به این دونمونه خلاصه نمی شود.

 به این پارچه ازعبدالاله  رستاخیز شاعرانقلابی هرات توجه نمایید:

 خیزای خلق کبیر

خیزای شعله ی قهروعصیان

کاخ ضحاک زمان آتش زن

نیک بنگرکه جوانان غیور

جامه ی رزم به بر

بازدردفترحماسه ی تو

با خط سرخ به خون بنوشتند:

مرگ براهریمن استبداد

دیرپانیست شب غم

می رسد فردای سپید

مرگ برخنجرخونبارستم

ازشمارشاعران مربوط به طیف های مختلف سیاسی یکی هم ظهورالله ظهوری است. یک پارچه ازاین شاعررا که درزمان جمهوری سرطانی داوود خان سروده است-  نقل می کنیم:

 تو ای مسافرگمگشته راه شهررویا ها

زکوره راه اگرپا کشیده اند ترا

هنوزنقش قدم های کاروان برجاست

وسیل رهگذران تازه پای دررا ه است

تودل منه ازدست

وپا مکش ازکار

شفق دریچه ی یک شهرآفتاب شود

وراه رهگذران درپناه صبح امید

فروغ تازه دهد؛ جلوه ی شهاب شود

وکوره راه نماند تهی زگرد سفر

که راه دورولی راه شهررویا هاست

  اکنون ازشهررویا ها وفصل اوهام انقلابی وقهروخون شاعرانه وخیال پردازانه؛ به فصل واقعی قهروخشم وخشونت وخون وانتقام گذرمیکنیم و به زمانه ی "جهاد" و"مقاومت" می رسیم.

چنان که معلوم است ؛ قیام برضدحاکمیت حزبی بعداز7ثور1357و جنگ علیه حضورشوروی درافغانستان درترمینو لوژی چپ رادیکال و ناسیونالیست ها به نام "مقاومت" ودراصطلاح دین اندیشان واسلام سیاسی به نام"جهاد"به پیش برده می شود.ازاین روشعرسیاسی این دوره نیزبه نام های شعر"جهادی" و"شعرمقاومت" ازهم تفکیک می گردد. شعرجهادی بیشتربا شعارهای دینی ودفاع ازاسلام شکل می گیرد درحالی که شعرمقاومت با این که این شعارهارا نیزهمراه دارد؛ اما آزادی خواهی، دفاع ازوطن وضدیت بارژیم  حاکم مشخصه ی آن را تشکیل می دهد.

  همانگونه که گفتیم شعرسیاسی درافغانستان به صورت کل - با حفظ استثناء- ازگوهرشعری تهی بوده است. مادردوران جهاد ومقاومت - درهردو جناح جنگ- با انبوهی ازسروده های برمی خوریم که بهتراست آن را رزمنامه های جنگی وایدیالوژیک بخوانیم که بیشتربه هدف تهییج وتحریک وبسیج به نظم درمی آمدند ومصرف تبلیغی- ترویجی ومقطعی داشتند.

 

اززمره ی شعرهای "مقاومت"پارچه ای ازافسررهبین را می خوانیم:

ای شاعران مقاومت

زیرچترکدامین آسمان مرده اید؟

که دامن لاله ی داغ این سوگ

این ستیز

ازحماسه خالیست

چه بزرگی ای عقاب زخمی

وقتی آزادی را

بربال های خونچکان برمی داری

وبراورنگ سپید هندو کش

فرود می آری

صدا کن عزیز

بلند ترصداکن مرگ را

اگرآزادی نیست.

استاد خلیلی را می توان ازبزرگ شاعرانی دانست که سروده های جهادی وی درزمان جنگ دست به دست می گشت. اینهم یک نمونه ازاو:

وطنداردلیرمن بنازم چشم مستت را

وطن درانتظاربازوی کشورکشای توست

به خاک افگن به خون ترکن به بادش ده درآتش سوز

ازاین بدترچه می باشد که دشمن درسرای توست

نگاه آرزومند وطن سوی تو می بیند

که روزامتحان خنجرجنگ آزمای توست

زفریاد تفنگت جزصدای حق نمی آید

زخیبر تا مدینه گوش ها وقف صدای توست

چه زیباترازاین نقشی که بیند دیده ی تاریخ

که توخنجربه کف دشمن فتاده زیرپای توست

خدا جویی،وطنخواهی، سرافرازی وآزادی

به خون شیرمردان نقش برروی لوای توست

  قهارعاصی یکی ازسیما های درخشان شعرمعاصرافغانستان به شمارمی آید. دردوره ی جنگ ضد شوروی؛ازاین شاعر به نام شاعرمقاومت وهمچنان شاعرجهادی نام برده شده است.  چرا که اوبا آن که درداخل کشوربه سربرده ودربرهه ی زمانی معین بنابردلایلی زیرنظررژیم حاکم فعالیت فرهنگی می کرده است -  هم برای آزادی ووطن سروده وهم گرایشی به شعارهای جهادی داشته است.این کوتاهه ی  مشهورعاصی را میتوان نمونه ی درخشانی ازیک شعرناب سیاسی به حساب آورد:

این ملت من است که دستان خویش را

برگرد آفتاب کمربند کرده است

این مشت های اوست که می کوبد ازیقین

دروازه های بسته ی تردید قرن را

قهارعاصی  درهواخواهی ازجهاد ؛ مجاهدین را چنین به ستایش می گیرد:

شکفته ازجگرسنگ ها صدای مجاهد

فرازگردنه هامی تپد لوای مجاهد

دعا کنید که کوته نگرددازسرظالم

صدای هیبت لاهوتی ورسای مجاهد

ورا که داعیه آزادی است وجام شهادت

هزارمرتبه جان ودلم فدای مجاهد

نه حیله می کشدش ازره طلب نه گلوله

فقط خدا بود ومردم آشنای مجاهد

 ولی این شاعرعصیانگرپس ازورود مجاهدین به کابل وشعله ورشدن جنگ های تنظیمی و سلطه ی انارشی ووحشت؛ دچاریاس وسرخوردگی شدید گردیده و به هجومجاهدین می پردازد:

به ما گفته بودند الحادیان

که اینان نباشندارشادیان

رسیدند وبرهرطرف تاختند

به یغما وتاراج پرداختند

خلاصه که رسواترازملحدین

فرازآمدند آن همه مفسدین

زفتنه پراکندند هرسوکین

برای ریاست نه ازبهردین

بیا ای سروش دریا سبو

به من ده کلید در گفت وگو

که بادرد خویش آشنا سازمت

به قانون غم نغمه پردازمت

که این جادراین عرصه ی خونچکان

ازانسانیت می نیابم نشان

نیاورد ه اند این خسان غیرغم

نباریده اند زین طرف جزستم

زدین آنچه دارند ریش است وبس

زانصاف جورهمیش است وبس

نه پروای حق شان نه پروای داد

که لعنت براین قوم کمزاد باد

هرآنچه به نام جهادی شده

فرومایگان را فسادی شده

سلامت نمانده به وجدان شان

شکسته ست دیوارایمان شان

 به قول یکی ازمتفکرین ؛ جنگ ادامه ی سیاست است. جنگ های سیاسی چنان که تاریخ نشان می دهد؛ پایانی جزصلح نداشته اند.چنان که دیدیم درافغانستان گردانندگان ماجراازنمد جنگ برای خود کلاه بافته اند ولی آنچی که دراین میان به بادرفته جان وزندگی انسان های بوده است که برای منافع این یاآن جناح ؛ هیمه ی تنورجنگ بوده اند.

ماهیت پلید جنگ را داکترسمیع حامد به موجزترین شکل ممکن وبسیاراستادانه تصویرکرده است. او دریک دو بیتی که به اندازه ی ده ها شعربلند حرف وپیام دارد - چنین می سراید:

دورهبرخفته برروی دو بستر

دوعسکرخسته دربین دوسنگر

دورهبرپشت میزصلح خندان

دو بیرق برسرگوردوعسکر

  ازآنجا که این جستارنه به قصدتحلیل وارزیابی شعرسیاسی بلکه برای آشنایی کلی با شعرسیاسی درافغانستان درنمونه های معین آن صورت گرفته است؛ نیازبه نتیجه گیری احساس نمی شود. اگر چنین نیازی هم باشد ؛ آن را به دوستان- شنونده وبیننده- واگذاشته وصحبت خودرا با یک غزل استاد واصف باختری به پیان می بریم:

مگو بسیج شبیخونیان به کام شب است

یگانه نام دراین روزگار نام شب اشت

به زیرسقف سیه خفته پاسدار ولی

درفش روشن اشراقیان به نام شب است

بخوان صحیفه ی فردای آفتابی را

حلول حادثه خواناترین پیام شب است

گمان مبرکه هیاهوی موج می شنوی

بروی عرشه ی فردا صدای گام شب است

درخت؛ خاطره ی نوررا زیاد نبرد

اگرچه سوخته ازبیم انتقام شب است

گرش جزیره ی تبعیدیان سزاواراست

غمش مباد که این شوکران به جام شب است

قسم به خون شفق ای ستاره بردوشان

که خفته دشنه ی خورشید درنیام شب است