افغان موج   
FacebookTwitterDiggDeliciousGoogle BookmarksRedditLinkedinRSS Feed

شافعی  گفت  که  شطرنج  مباحست  مدام

کج می بازید که  جزراست  نفرموده  امام

بوحنیفه  به  از  او  گوید  در باب   شراب

که ز جوشید  بخور  تا   نبود   بر تو حرام

حنبلی   گوید   گر   زانکه  به  غم  درمانی

پسته ای بنگ تناول کن وسر خوش   بخرم

گـــر کنی  پـیروی   مفتی    چـــارم  مالک

او هم  از  بهر تو  تجـویـز  کند وطی  غلام

بنگ ومی میخورد«...ن» میکند ومی بازقمار

که مسلمانی از ایـن چـــار امـــام است تـــمام

ناصرخسرو

درشهرما یک مرد افغان است که از نگاه ریش، قد و قامت و فتنه گری کمترازاستاد بزرگوارعبدالرسول سیاف نیست.ساختن احزاب مختلف دوستان را ازهم جدا ساخت، یکی پی روس رفت، دیگر پی چین و دیگری پی انگلیس. حلقه های روشنفکری بیطرفان سکلید و یوسف نما در بازار کشمکش بخاطر داوطلبی و رقابت بفروش رسید. پای من برسنگ سیاسی خورد و ببرک کارمل در آغوش ناز و نعمت ولی نعمت خود پر و بال باز و بازتر کرد تا باز شاهی بر سراش نشست.

من به زندان رفتم و در کنج زندان غرور خود خواهی هایم مرا رنج می داد، وقتیکه غمکین و تنها خود را در گوشۀ زندان می دیدم با خود میگفتم و زیر لب زمزمه میکردم که خر از خر پس بماند گوش و بینی آن از بریدن است، خوب است که ما هردو خرنبودیم  ورنه گوش و بینی ما امروز بریده می شد، ولی نمی دانستم که بینی بریدن ها اقسام مختلف دارد. سرانجام بینی دوستم بریده و تاریخ زده شد و من سنگ پلخمان مهاجر و غرور شکسته گردیدم. 

گرچه من ازدوستان حزب دموکراتیک خلق دورمانده بودم، امین ، تره کی و ببرک مرا فراموش کرده بودند، میراگبرخیبر در زیرخاک شده بود و توانمندی خبرگیری از من نداشت، غوربندی، شرعی ،لایق وهاب صافی را ملامت نمیکنم مانند من ملا بودند، خصیه های آنهاهم مس بود و از ترس امین آب خود را پف پف کرده می نوشیدند.

زنده یادان باعث ، طاهربدخشی ، شاهپور، حفیظ دره ئی  رخ در نقاب خاک کشیده بودند، مجید کلکانی را دوست سابقۀ من دستگیرخان پنجشیری شاعر کلشینکوف لایق یک کرسی مدریت معارف از ترس حفیظ الله ندیده بود، اوهم با یک عالم عقده درخم  وپیچ تنگی باغ ها دنبال تفنگداران عقده مند می گشت، واصف باختری ، رازق روهین از ترس در خانۀ ثریا بها شراب به خاطر آسوده شدن و تنها از رنج و از غم دور بمانند و نشان دهند که در پیشانی شان دیگر نشان مائو تسه‌ تونگدیده نمی شود، مانند مرغابی سر زیر آب می کردند و کون بلند خود فکر می کردند که آنها را کس نمی بیند، درحالیکه در وطن ما اگر کسی یکبار خدا ناخواسته مارک یک حزب به پیشانی اش خورد، مانند لکه های پیس تا آخرعمرباقی می ماند، توبه کردن و ندامت سودی ندارد.

 آنها بینی سفلیس زدۀ سیاست را جراحی پلاستیکی بطرفی کرده بودند که مثل این دوستان بالا هر کدام از دوستان به یک شکلی در خوف و یا ناز و نعمت زندگی میکردند، از پدرهم گله مند بودم که چرا رهبران حزب دموکراتیک  را در قسمت رهایی من نمی بیند و گاه به خاطر صبر دل میگفتم پدر به خاطرغروری  که دارد گردن اش با صد من روغ نرم نمی شود و یا بخاطر روابط سابقم با این اشخاص ناراحت است و یا شاید کشته شده باشد و مانند دیگران به پل چرخی آورده نشده باشد.

زنده یاد صباح الدین کشککی وزیرمطبوعات و اسحق زی که ناظر داوود خان بود و در یک اتاق زندانی بودیم می گفتند که چرت و فکر نزن مرد آن است که درکشاکش دهر سنگ زیرین آسیاب باشد.

کشککی که از روابط شناخت من با چپ و راست افغانستان آگاه بود، توصیه میکرد که من به امین و ببرک نامه نوشته کنم، من که مأیوس بودم و فکر میکردم که وقتی من رها شوم که شتر پشت خود ببیند.

روزی سید عبدالله جلاد زندان داخل اتاق من شد، کاغذی در دست داشت، کاغذ را به من داد که در ذیل عریضۀ دست نویس پدر، حفیظ لله امین نوشته بود درصورتیکه زنده باشد رها شود. من در داخل زندان به جزهمان لباسی که در زمان تحقیق رهبران حزب دموکراتیک خلق به تن داشتم چیز دیگر نداشتم، همان لباس ها را پوشیدم و با سیدعبدالله از اتاق زندان برآمدم و به دفتر فیشنی سیدعبدالله رفتم. پدر در دفتر سید عبدالله نشسته بود، دست پدر بوسیدم ولی لطف پدری نشان نداد. بعد از احوال پرسی، من و پدر  زندان را ترک کردیم. پدر و من درعقب جیپ خاموش و ساکت نشسته بودیم، به خانه رسیدیم، مادر و خواهران که منتظر بودند فکرمیکردم به جای خوشی ماتم با خود در خانه برده ام. پدر با عصبانیت گفت چه داد و فریاد است خرسی رفته بود سگی برگشت.

 مادر چشمان خود را با گوشۀ چادر پاک کرد و اولین پرسان اش این بود که ملک غلام مامای خود را در زندان دیدی. فهمیدم که مامایم، یک ستون بلند قامت پروان بود او را هم برده اند، به خاطرخوشی مادر گفتم دیدم درحالیکه مامایم قبل از اینکه به زندان پلچرخی برسد، کشته شده بود، نه تنها مامایم، بلکه   79 نفر از خانوادۀ پدر و مادر کشته شده بودند.

شب پدر گفت که فردا به دفتر وزیرعدلیه ، لوی څارنوال، رئیس سترمحکمه بروم و درخواست وظیفه بکنم درغیرآن او گفت وضعیت سیاسی مملکت خوب نیست ترا دوباره دستگیرمیکنند و تا زندان نمیرسی. فردا از خواب برخواستم و بدون اینکه دریشی کنم با همان پیراهن و تنبان کالای شب، چپن برشانه انداختم و بطرف قصر دارالامان رفتم. اولین بار داخل دفتر سابقۀ خود شدم که زمانی دفتر رئیس دفترغازی امان الله خان بود و اتاق داخل اتاق دفتر امان الله خان بود، دفتر وزیرعدلیه ، لوی څارنوال، رئیس سترمحکمه، شرعی جوزجانی بود. از زنده یاد وفی الله خان وزیرعدلیه ، لوی څارنوال، رئیس سترمحکمۀ زمان داوود، خبری نبود. آقای غلام ربانی بغلانی اندرابی که آن وقت پروانه تخلص میکرد و فعلاً در شهر ما در کانادا زندگی میکند، بحیث مدیر قلم مخصوص درچوکی قبلی من نشسته بود،همکاران سابق من پژمرده احوالپرسی کردند. من کاغذی نوشتم و به محترم  پروانه گفتم لطف کنید این کاغذ را به وزیر صاحب بدهید، او وقتیکه کاغذ را خواند لبخندی زد و گفت به مدیرصاحب چای بیاورید. خون در رگهای همکاران سابق جاری شد.

شرعی جوزجانی که مرد خوش اخلاق بود بی درنگ مرا خواست. من داخل اتاق شدم، از جای خود استاده شد با من دست داد، بعد عبدالوهاب صافی رئیس تقنین بود و سلام عظیمی رئیس سترمحکمه. امروز که دوستان سابقۀ من بودند در اتاق وزیر تشریف داشتند مرا در بغل گرفتند، درهمین وقت زنده یاد عبقری میعن وزارت آمد و مرا در آغوش  کشید، نشستیم هر کدام به شمول وزیر لطف از خود نشان دادند، وزیر در زیرعریضۀ من نوشته به موافقه خوداش به یک کرسی مناسب  وزارت عدلیه ، لوی څارنوال، سترمحکمه مقررشود، آن وقت وزیرعدلیه ، لوی څارنوال، رئیس سترمحکمه یکنفر بود با سه معین وزارت عدلیه ، لوی څارنوال، سترمحکمه بشکل یک ارگان مشترک کارها پیش می رفت.

پروانه لطف کرد به خلیل مدیر مامورین عریضۀ مرا داد و من در وزارت عدلیه ، لوی څارنوال، سترمحکمه به حیث مدیر ارتباط خارجه مقرر شدم و در قسمت معاش های دوران زندان اسماعیل خان پولاد دوست دیرین من و انجنیر فاروق امینی با وزیر در تماس شد و معاش های دوران زندان را به من هم دادند.

روزی نزد عبقری رفتم گفتم خیلی خسته هستم. اکرم عبقری لطف کرد رئیس اداری که ابراهیم سامل دوست قدیم من بود به زنده یاد گفتند اگر روزی آقا صاحب نمی آید لطف کنید خانۀ حاضری اش را قید نکنید. ابراهیم سامل که مرد دانشمند و از دوستان دستگیرخان پنجشیری بود با شوخی که با من داشت گفت بیخ پدرات براید چرا از معین چنین کار کوچک خواهش کردی. گفتم سامل صاحب مارگزیده از ریسمان دراز می ترسد، خوب شد که از گوش معین صاحب کشیدم مسؤولیت شما را کم کردم.

همین روزغلام فاروق امینی برادر استاد پوهاند غلام علی پنجشیری،  استاد ادبیات  را در سرپل باغ عمومی دیدم،  تازه از دبی آمده بود، باهم احوال پرسی کردیم، انجنیرفارق امینی هم شوهرخواهر زنده یاد پهلوان احمدجان می شد، هم خسربره و هم پسرعمۀ پهلوان احمد جان می شد. خانۀ زنده یاد فاروق امینی رفتم، خانۀ  فاروق و خانۀ ماما یش مدیرصاحب صدیق خان، پدر پهلوان احمد جان روبروی هم در بی بی مهرو بود، پهلوان احمد جان و آقاجان برادراش آمدند، دیدند که من هستم، پهلوان خنده کرد و به شوخی گفت قاضی صاحب جای مخفی شدن را پیدا کردی. چون روابط دوستی پهلوان  احمد جان با یک تعداد افراد حزب دموکراتیک خلق رفیقانه، نه حزبی بود، می دانستم من هم به شوخی گفتم که پهلوان حزب دموکراتیک خلق مانند مورچه در گوش هر خانه، خانه کرده، همه به شمول من و مادر پهلوان و مادر زنده یاد فارق که هردو حیثیت مادر به من داشتند، خنده کردند. نان آوردند، نان را باهم یکجا خوردیم، پهلوان احمدجان به شوخی به من سرنان گفت که قاضی صاحب چه وقت قدرت از لولۀ تفنگ می براید. من گفتم هر وقتی که رفقای مرد پیدا شد و جرئت داخل جنگل جنگ پیدا کردند، آن وقت زمان خرس کشی فرا می رسد، بازهمه خنده کردند. آقاجان برادر پهلوان احمدجان که مرد احساساتی و دلاور بود همان روز چرس هم زیاد زده بود، به سینۀ خود زده  گفت قاضی صاحب من مرد هستم، باز همه خندیدند، وقتیکه ازخانه می برآمدم پهلوان احمدجان گفت قاضی صاحب سرحرف خود استاده هستی؟

 من به خنده گفتم من ایمان دارم که در پهلوی مادرم تنها پدرم خوابیده، حرف مرد کره ندارد، باز پهلوان به شوخی گفت من از قاطر بازی می ترسم. من گفتم همسنگرت اگر پشه هم بود، فیل بدان اش.

من رفتم فردا از خواب بیدار نشده بودم که پهلوان احمدجان، حاجی گلستان ، حاجی بوستان خان و حاجی محفوظ جان یکجا به خانۀ ما آمدند، زن من که از پلتخنیک فارغ شده بود او را از کدرعلمی کشیده بودند، استاد تخنیکم جنگلک و استاد تخنیک عالی بود، او از خانه بطرف وظیفه رفت و پرسید که قاضی خانه هستی، گفتم ببینم، گفت اگر رفتی اولاد ها را خانۀ پدر ببرید، خانۀ من و پدردر یک کوچه روبروی هم بود.

مادر درهمین وقت پیدا شد و با همه احوال پرسی کرده گفت همیشه پدر پهلوان می آمد و از تو پرسان میکرد، گفتم این ماماهایم نمی آمدند، گفت می آمدند ما و دوستان در خانه تنها ماندیم. زنده یاد حاجی گلستان خان گفت قاضی پهلون گفت که قاضی کتاب های چگوارا را زیاد خوانده ،من خنده کردم، حاجی شما چگوارا را چه می شناسید، گفت انجنیر فارق شب در قسمت چگوارا زیاد گفت، من گفتم ماما هرکس دانش و جرات چکوارا  را ندارد، من از آن دریا یک قطره هم ننوشیده ام، همین جا تنبان کنایه گویی کشیده شد، بحث جدی به میان آمد، من وظیفه گرفتم که مجید کلکانی و داکتر فیض را ببینم و بعد از دیدن مجید و فیض به مشورۀ آنها به طرف پروان و از پنجشیر به بدخشان بروم، همان بود که من پروان و کلکان رفتم و  دوباره برگشتم، داکتر فیض را که مخفی بود دیدم، با حاجی گلستان و زنده یاد پهلوان احمدجان بطرف پنجشیر و از پنجشیربه بدخشان رفتم.

بعد از27 روز با دوستان از بدخشان برگشتم،  دیدم که پهلوان احمدجان دوباره با بچه های شجاع کابل به پنجشیر آمده اند و یک پسر دلاک که از شاگردان دستگیر خان پنجشیری است حاکم  پنجشیرمقرر شده، بچۀ با مطالعه ، دلاور و شجاع بود، ولی مردم از مجبوری او را به گفتۀ ایرانی ها تحویل گرفته اند و روی مجبوریت از او مطابعت میکنند و مردم به خاطر این حاکم، حکومت حزب دموکراتیک خلق را بنام حکومت دلاک ها یاد می کنند و می خندند چون جامعه عقب مانده بود کرامت انسانی کمتر در نظر گرفته می شد.

جنگ با فیرهای محدود آغاز یافت،  چند روز بعد نامۀ کفایت الله  برادر انجنیر اسحاق از لیز نورستان رسید که ما سیزده نفر سالها در پاکستان آموزش جنگی دیده ایم در لیز نورستان آمدیم چون بعد از جنگ و فرار از پنجشیر در زمان داوود ما خاطرۀ خوش از پنجشیر نداریم شما لطف کنید که اگر ما را حفظ کرده می توانید کسی را دنبال ما بفرستید و ما وسایل جنگی خود را داریم.

بعد از جر و بحث و فشارحاجی گلستان ما قانع شدیم که همین سیزده نفر به شمول احمدشاه مسعود به پنجشیر آورده شوند و به گروپ های مختلف تقسیم گردند.

راستی پیری کواته گری دارد تار گدی پران اصل مطلب آزاد شد و به هوا رفت، حالا دوباره از دم بریده آن میگیرم. گفتم در شهرما یک مرد افغان است که ازنگاه ریش و قد و قامت و فتنه گری کمتر از استاد بزرگوارعبدالرسول سیاف نیست، همان قدر که سیاف از شیعه بد می برد، این شخص هم بد می برد و بر جنایت شورای نظار در افشار افتخار میکند. قبل از اینکه به هند و کانادا بیاید، آشپز ساواک جاسوسی ایران  در ایران بود، اگر چه این شخص  بی سواد است چند حرف قالبی را حفظ کرده و درهر مجلس تکراری نشخوار می کند، چون خیلی چشم سفید است میخواهد درهرچشم خود را بزند.

چند سال قبل آقای عبدالله عبدالله به خانۀ آقای عاجز آمده بود، داکتر صاحب اخلاص که در کانادا زندگی میکند باعبدالله عبدالله وعده دیدن داده بود، به من تیلفون کرد که داکترعبدالله به خانۀ آقای عاجز آمده میخواهد که دوستان را  به شمول شما ببیند، من خنده کردم و گفتم داکتر صاحب من با داکترعبدالله نمی شناسم، احمدشاه مسعود را می شناسم چغله وپغله را من نمی شناسم، او خنده کرده گفت نام رستم به از رستم اگر تو نمی شناسی، داکترصاحب ترا می شناسد، بازهم من شرف باریاب شدن به حضور داکتر صاحب عبدالله را  پیدا نکردم،  اما داکترصاحب اخلاص که از خانۀ آقای عاجز برگشت من آن وقت دکان پیزه داشتم، آمد و گفت که داکتر را دیدم، مرد خودمانی و خوش صحبت است، به من گفت احمدشاه مسعود گفت اگر داکتر کانادا می روی چند شارلتان در کانادا است بنام ما و حزب جمعیت دول دوسره می زند که از آن جمله یکنفر قاچاقبر بنام معلم رحیم است و یکنفر نوری پنجشیر ساواکی است با اینها نبینی که چاقوی آنها دسته پیدا نکند، در هند هم به نام مجاهدین تجارت کردند، حتی لبان زنان را در هند به بهانۀ که شراب خورید بو نمودند.

حالا طوریکه شنیده می شود خانمی به نام خانم لنگری پنجشیری جنرال قنسل دولت افغانستان در تورنتوی کانادا مقررشده، نوری پنجشیری یکی از مشاوران خاص این خانم در قنسلگری تورنتوغیر رسمی است، امید است بعد از تبدیلی خانم لنگری کسی به قنسلگری مقررشود که پای نوری پنجشیری و لیلمای خالۀ فرید مزدک، دختر محمدعمر پنجشیری، خانم عبدالاحدخان پنجشیری استاد پل تخنیک، از قنسلگری کوتاه نشود که قنسلگری تورنتو به کمبود خبرکش مواجه نگردد و روح احمدشاه مسعود در تابوت آی اس آی ، درکفن سیا و در لحد کی جی بی شاد بماند.

چند روزقبل اولادها به اثر فشاریک نواسۀ من یک کوره خر از کدام فارم حیوانات پنجاه دالر خریده بودند، خر در چمن حویلی می چرید، من در روی سبزه ها نشسته بودم که دروازه ما دقلباب شد، پسرم گفت کاکا پنجشیری آمده،  من وارخطا پیک خود را در بین سبزه ها پنهان کردم، بدبخت خر چریده چریده بطرف پیک من آمد، به پیک من که رسید زبان درازکرد، مزه تلخ بوی مشروب او را به عطسه انداخت، نوری گفت چرا این خرعطسه  می زند، رفت دید گفت قاضی صاحب شراب است خوب شد که نخورده بود، گفتم نوری صاحب اگر آدم می بود می خورد، چون خر است نمی نوشد. او را خنده گرفت و گفت دیگرهم دارید که من هم از خرگری برایم. من شوخی کردم گفتم شنیده ام که خر به نمک چه داند. او می خواست که مطمئن شود که پیش از آمدن اش چه اتفاق افتاده، من هم مقابل دوغ اش پاغنده زدم.

می  نوشیدم  یک  روزی

گل وچمن سبزو

 ببر بود

فارغ  ز ملا و

 فتنۀ شیخ

فکرم ز دو جهان

  بدر بود

دروازۀ  ما

 دقلباب   شد

دیدم  خر دیگر

عقب در بود

جام من پُر از

می تلخ ناب

آن ساغر پُر از

جام  تر بود

جام پنهان درعلف نمودم

چشمم بطرف

 ساغر بود

خر زبان زد بر ساغر من

عطسه زد و

دهن او تر بود

مرد وارخطا

چنین  گفت

این خر ز قبل

چشم تر بود؟

باز گفت

 چرا نه نوشید خر

خندیدم و

گفتم

که خر بود

شاعربی وزن وبی ترازو

********************************************

نوت: شعرناصرخسرو را به خاطری در اول نوشته نوشتم که کورمغزان دینی و مذهبی که اسپ انتقاد خود را از دم قیضه میکنند مرا متهم به کار ناروا نکنند و هم طنز به چماق تعصب و حماقت نزنند و بدانند که در این نوشته چند هدف به یک تیرقلمطنززده شده است.

سید موسی عثمان هستی