افغان موج   
FacebookTwitterDiggDeliciousGoogle BookmarksRedditLinkedinRSS Feed

بخش دوم

مداخلات در حریم عشق، احساس و عواطف دیگران    
در میهن ما و در دیگر کشورهای عربی (خاصه ممالک عقب نگهداشته شدۀاسلامی) این مداخلات از هسته های خانواده شروع می شود و از همان روزهای آغازین زندگی اختلاف بین دختر و پسر در نهاد کودکان تزریق می گردد. به دختر و پسر با دید متفاوت می نگرند. این سنن و رسوم بیشتر از فرهنگ عرب که ریشه در دوران جاهلیت دارد، به سرزمین پهناور خراسان بزرگ( افغانستان، ایران و ماوراءالنهر) آمده است. به طور مثال تاهنوز در عربستان سعودی زنان از ساده ترین حقوق انسانی و آزادی های مدنی محروم اند. در کشور ایران و کشورهای عربی زنان از بسیاری آزادیهای عام مدنی، حقوقی و انسانی که در جهان به فرهنگ عمومی و زندگی روز مره تبدیل شده است، محروم می باشند.

در کشور ما نیز موانع فراوانی بر سر راه روابط احساسی و عاطفی، انسانی و اجتماعی زنان با مردان و دختران با پسران وجود دارد. عشق و محبت خیلی کم فرصت تبارز و تجلی داشته می تواند. فرهنگ مداخلات در حریم خصوصی دیگران تنها به زندگی احساسی، عاطفی و عشقی خلاصه نمی شود؛ بلکه همگان عادت کرده اند که در تمام اموری که به آنان اصلاً ارتباطی ندارد، مداخلات بیجا و آزار دهنده کنند. بسیاری از آنان خود را به جای داکتر، طبیب، انجنیر، فیلسوف، ملا، قاضی، عاشق، معشوق، زن، شوهر، پدر، مادر، متخصص و کارشناس، غیره و غیره قرار می دهند و در تمام موارد نظر می دهند. به همه فرمان و دستور صادر می کنند. حتی برای بکرسی نشاندن نادانسته ها، اوهام و سلیقه های شخصی خود تا پای جان می رزمند، جدل می کنند، دلیل می تراشند و وقت خود و دیگران را تلف می سازند.

شوربختانه در کشور ما از روابط احساسی، عاطفی و عاشقانۀ دختران و پسران با صدها طریق جلوگیری می شود. والدین به جای دختران و پسران خود تصمیم می گیرند. آرزوها، خواسته های سرکوفته و سلیقه های خود را بر نوجوانان و جوانان به زور و فشار تحمیل می کنند. برای شان شریک زندگی و همسر انتخاب می نمایند. عوض آنان عشق می ورزند، احساسات و عواطف خود را تبارز می دهند. حتی کلانهای فامیل، خویشان و نزدیکان از مداخلات و اعمال نفوذ در زندگی دیگران خود داری نمی ورزند. در مناطق پشتون نشین وضع به کلی بدتر است، در پهلوی والدین و کلانهای خانواده، اقوام و سران قبیله و طایفه نیز خود را سهیم در زندگی خصوصی دیگران می دانند و سنن و عنعنات جمعی را بر زندگی خصوصی افراد تحمیل می کنند. در این بحث می توان به ازدواجهای فامیلی، ازدواج های اجباری، ازدواجهای پیش از سن قانونی، الیشانی، کشتن حق نفس و آزادی بیوگان، بد، جلوگیری از طلاق های لازم و سنگباران کردن عشق، احساس و عواطف انسانی اشاره کرد. این فرهنگ خشونت، جبر، مداخله و تحمیلی در اذهان تحصیلکردگان و باسوادان نیز نفوذ کرده است .

ازدواج های زیر سن قانونی که بیشتر از فرهنگ عرب به قلمرو پهناور خراسان زمین آمده است، تاریخی پردرازنا دارد. در دورۀ جاهلیت عرب در صحاری خشک و سوزان عربستان مردم از جهل و بی رحمی داشتن دختر را ننگ می دانستند و دختران نوزاد بیگناه را زنده بگور می کردند. مردان از ازدواج با دختران خردسال لذت می بردند. بعد از ظهور آیین اسلام هرچند زنده بگور کردن دختران منع شد؛ اما عنعنه یی ازدواج با دختران خردسال و زیر و بالای سن ده سال همچنان ادامه پیدا کرد. متأسفانه که این رسم بسیار ظالمانه تاکنون در کشورهای عربی و اسلامی از جمله افغانستان، ایران، پاکستان، هندوستان، کشورهای افریقایی و غیره از بین نرفته است.

از حیث ذهنی و سنتی مردان تاهنوز تمایل نفسانی ازدواج با کودکان و نوجوانان زیر ده سال و هجده سال را از سر بیرون نکرده اند. اگر به فرهنگ غالب دقدت کنید، میانگین بهترین و محبوب ترین سن دلخواه ازدواج در این کشورها سن چهارده سال است. میل به ازدواج با دختران چهارده ساله بسی پرجاذبه می باشد. اگر دختر از سن 20 و 25 سال گذشت، به سختی برایش خواستگاری پیدا می شود. به طور مثال به تجاوز اخیر دو «ملا امام» به دو دختر خردسال، به دو خواهر و به دو مادر آینده، در کشور خو ما که اخیراً در بعضی اخبار انعکاس یافت، توجه کنید و غضب شهوت را نظاره نمایید.

از نظر جسمی، علمی و روانی ازدواج با کودکان و دختران زیر سن قانونی هجده سال بخصوص ازدواج با دختران زیر و بالای ده سال یکنوع تجاوز آشکار به حریم خصوصی عشق، محبت و امیال زن محسوب می گردد؛ زیرا در آن سن و سال درک عشق و محبت و جاذبه های طبیعی و معنوی احساسات، عواطف و لذایذ سالم بسرحد بلوغ نمی رسد. دختر مظلوم از آن هیچ نمیداند. این خیلی بد تر از قتل نفس است؛ چون در قتل عمدی نفس زمان درد و آزار کوتاه می باشد؛ اما در این قتل نفس دختر بیچاره گرفتار مرگ تدریجی می شود و تا آخر عمرش باید رنج، درد و عذاب بکشد. این نه تنها قتل تمایلات مشروع و پاکیزۀ نفس است؛ بلکه ذبح عشق، محبت، احساس، عاطفه و جلوگیری از تکامل جسم و روح انسانی می باشد.

آیا این قربانیان مظلوم را کلمۀ جبری مادر خوشنود می سازد و از درد و رنج شان می کاهد و به آن مردان بالغ و حریص واژۀ مقدس پدر زیبنده است. واژۀ مادر به راستی پاک و مقدس می باشد و برای ابد در دل هستی و انسان می درخشد؛ اما ظلم و ستم به زن و دخترکان خرد سال و زندانی کردن این پرستوهای زیبا در قفسهای رسوم مبتذل و ظالمانه، زیر نام مقدس «مادر» گناه نابخشودنی است. دیگر نسل نوین با این ترفندهای اذهان زن ستیز بازی نمی خورند. آیا این قربانیان مظلوم بعد از رسیدن به سن قانونی و درک حقایق باید بازهم تا آخر عمر در درد، عذاب و تنور آتش بسوزند؟ این حکم استبدادی رسوم و عنعنات فرهنگ غالب ظالمانه است؟ در غیر آن طالب وار بر این نسل قربانی، دربند و محکوم درد و عذاب، می تازید؟ آنان حق ندارند برای نجات خود و همنوعان خود مبارزه و تلاش کنند؛ زیرا آنان برای تولید نسل و تربیۀ اطفال خلق شده اند.

آیا این را می دانید که در ازدواجهای زیر سن قانونی (خاصه زیر و بالای سن ده سالگی) کودکان سالم به دنیا نمی آیند. این مادر جبری مظلوم، جسماً و روحاً برای وضع حمل و تربیۀ اولاد اصلاً آمادگی ندارد. این یک فاجعۀ عالم انسانی است که عذاب و بازخواست یزدانی در پی دارد. در این کانون زندگی متناقض، اجباری، خالی از عشق، محبت، احساس، عاطفه، شور و طرب که از نگاه جسمی، روحی و سن و سال هیچ توازنی بین طرفین وجود ندارد؛ جز درد، رنج، عقده های چرکین و زخمای ناعلاج چه می تواند باشد. این کانون زندگی را باید هنوز نگاه داشت تا متعفن تر شده و به غدۀ سرطانی تبدیل شود و اذهان همگان را بیمار کند. این رسم و عنعنه است، یا ظلم و بیداد؟

چندهمسرداری از سوژۀ فوق دست کمی ندارد؛ آزادی، مساوات و حقوق طبیعی و انسانی زنان را از بین می برد؛ زیرا یک مرد هرگز نمی تواند در زندگی مشترک با دو یا چهار همسر خود عشق، احساس و عاطفۀ برابر داشته باشد. گذشته از آن گزینش همسر دوم خود نوعی بی میلی به همسر اول، انتخاب همسر سوم خود بی علاقه گی به همسر اول و دوم ...است. در این باب هرنوع فلسفه بافی و دلیل تراشی که اگر از نگاه عقل و منطق کلاسیک و فرتوت حاکم پذیرفتنی باشد، عشق و محبت آن را قبول کرده نمی تواند. در این کانون متناقض، ناهماهنگ و پر از درگیری- بجای عشق و محبت، احساس و عاطفه، شور و مستی و جذبه و طرب، رقابتهای کشنده، حسادتهای آزار دهنده، کینه ها و عقده های چرکین انباغ داری و آزارهای جسمی و روانی جایگزین می شوند.

این سموم و ویروسهای خطرناک به فرزندان، نزدیکان، خویشان و اقوام نیز انتقال می یابد. بعد از مرگ پدر به جار و جنجال و درگیری بر سر ارث و رقابتها داغ انباغان و اقوام شان، تبدیل می شود. با فروزش این کینه ها، رقابتها و حسادتهای چرکین و گاهی خونین چه بسیاری جان باختنه اند و حتی تخت و تاج پادشاهان برباد رفته است و منجر به درگیریهای خونین دنباله دار در بین بازماندگان گردیده است. در کشورهای عرب و اسلامی از این مثال ها فراوان شنیده و دیده شده است. تاریخ سده های اخیر افغانستان و ایران مملو از این مثالها می باشد. در این کانونهای خالی از عشق و محبت که مملو از تضاد، اختلاف و تنفر است، بهترین گزینۀ رهایی زن و مرد برای آغاز ازدواج مجدد یا گزینش تجرد ،جدایی و طلاق می باشد.

ازدواج در جوامع و فرهنگ های متنوع جهان اشکال و آداب متفاوتی دارد. به طور مثال در بین مسیحیان ازدواج مقدس است؛ اما خود عیسی مسیح مجرد زیست.  تجرد را در فرهنگ رهبانیت مسیحی می ستایند. راهبان و روحانیون کاتولیک زن و مرد مسیحی زندگی مجردی را برمی گزینند. با پیروی از رهبانیت عرفانی تلاش می ورزند تا هوای نفس و تمایلات جنسی خود را سرکوب و مهار سازند. روحانیون با کشتن نفس و مهار قوۀ جنسی فخر می فروشند و به آن می نازند. آنان در واقع با ذات و فطرت خود به مبارزه برخاسته اند و با گزینش زندگی مجردی، اصل بنیادی زن و شوهری را نادیده می گیرند و با ارادۀ خداوند که زن و مرد را آفریده است، می ستیزند. از نگاه روانشناسی سرکوب تمایلات جنسی بسی خطرناک است و عقده های جنسی و روانی وحشت انگیزی را به دنبال دارد. به طور مثال رسوایی های کلیسای کاتولیک در همجنسگرایی روحانیون و تجاوز به کودکان خردسال عمق این عقده های جنسی سرکوفته و خرافات رهبانیت مخالف با ازدواج روحانیون کاتولیک را به کلی برملا کرد. همچنان ازدواج بین زن و مرد در سطح عمومی جامعه از نگاه دینی مقدس و دایمی تصور می شود.

این دیدگاه افراطی روحانیون بعد از فروپاشی قرون وسطی درست ضد خود را در بتن جوامع مدرن سرمایه داری پرورانید و از ضدیت با آن نهضت آزادی زنان (فمینیسم) در دهۀ 1960 میلادی، بیرون آمد. در جریان رشد و گسترش این نهضت بیشترینۀ هسته های سنتی خانوادگی فروپاشید. زن در عرصه ها متنوع زندگی در اجتماع برای کسب حقوق و برابری با مرد به مبارزه برخاست. تجرد باز در شکل دیگر آن برای گریز از ناسازگاری های احساسی و عاطفی در زندگی دوگانه و قیودات قانونی ازدواج رواج افزون پیداکرد. در اثر مبارزات زنان حامی جنبش فمینیسم، ساختار قدیمی هسته های خانوادگی، جریان سنتی بقای نسل و تقدس دینی و سنتی مادر بودن کلاسیک در جهان غرب درهم شکست. زندگی خصوصی و فردی زن و شوهر برجستگی بیشتر و اهمیت متبارز یافت. در این بستر و فضای جدید، رفع ضرورتهای جنسی بسی مهم و با اهمیت گردید. برای رفع نیازهای جنسی علاوه بر ازدواج، راه های غیرازدواجی (دوستی زن و مرد) پیدا شد و در جوامع غربی بسی گسترش پیداکرد. در این زندگی مشترک دوستانۀ زناشویی قوانین حقوقی و قیودات ازدواج که بعد از جدایی بمیان می آمد، از میان برداشته شد.

هرچند قیودات سنتی و موانع دینی از سر راه زنان و مردان در جوامع پیشرفتۀ غربی برداشته شد و ازدواج و طلاق به یک قرارداد دوجانبۀ آزاد، خوش برضا و بسی سیال و قانونی، در بین زن و مرد تبدیل گردید؛ اما با توجه به فطرت طبیعی و سرشت ذاتی عشق و محبت تاکنون وحدت متوازن زندگی دوگانه به مثابۀ اوج تکامل زندگی انسانی در این جوامع نیز شکل نگرفته است. سبب اصلی آن شاید تسلط نظام سرمایه داری مبنی بر استثمار فرد از فرد، نابرابری های گوناگون، خشونت ماشینیزم به سود معدود مالکان سرمایه و ثروت و نفوذ ویروسهای سرمایه، تجارت و معامله گری بر زندگی زن و مرد باشد؛ زیرا زندگی ماشینی و شتاب جنون آمیز مارکت سرمایه و کار، تضادها، اختلافات و نابرابریهای متنوع، رقابتهای تسلیحاتی، اطلاعاتی، خبری، برای تسخیر و انحراف اذهان را به میان آورده است. بیشتر سرمایه، وقت و انرژی بشری در این راه های مصنوعی و خودساختۀ معدود مالکان سرمایه های مالی و ثروتهای موجود، به مصرف می رسد. به بیان دیگر- عشق، محبت، شور و مستی، جذبه و طرب در بند طلسمات مدرن نظام پرتناقض و هنوز نامتکامل انسانی در شکل سرمایه داری آن افتاده است. در این جا فرصت آن نیست که به این مطالب بنیادی در دیگر جوامع کرۀ ارض اشاره کنم. برگردیم به ادامۀ مطلب در جامعۀ خود ما.

وقتی در کانون فامیل زمینه برای تبارز عشق و محبت از نهاد و فطرت نوجوانان و جوانان آمادده نباشد و به جای آنان والدین و کلانها تصمیم بگیرند، واضح است که زندگی دوگانه از عشق و محبت خالی می شود. این به راستی عواقب ناگوار و خطرناکی در پی دارد. بسیاری از ازدواجهای اجباری، پیش از سن قانونی، فامیلی، سنتی و الیشانی ها نتیجۀ خوب نمی دهند. کانون زندگی دوگانه از گرمی عشق و محبت خالی می شود و به جای آن تناقضات، نامهربانیها، درگیریها، جدالهای لفظی، برخوردهای فیزیکی، عقده های جانکاه، طلاق و حتی قتلها می نشینند. در مواردی جدایی و طلاقهای اجباری روابط را در بین دو فامیل، دو قوم، دوطایفه و دو قبیله به کلی تیره و تار می سازد.

 وقتی اصل بنیادین روابط زن و مرد بر مبنای عشق و محبت استوار نباشد؛ آنها نتوانند به طور آزادانه و طبیعی به نجواهای احساسی، عاطفی، عشقی و مهرانگیز فطرت و ذات خود و به آواز مقدس و پاکیزۀ قلب خود پاسخ بگویند و به جای آن جبر، تعصب و فشارهای متنوع در اثر مداخلات دیگران بنشیند؛ خواهی نخواهی ازدواج و طلاق از قلوب دوجانب اصلی بیرون شده و در زنجیرها، دامها و طلسمهای عذاب دهنده و جانکاه خارجی می افتد. درینجاست که زندگی از عشق، محبت، احساس و عاطفۀ طبیعی و انسانی به کلی بری می شود و جریان طبیعی این روابط که می بایست ذاتاً و فطرتاً مملو از عشق، محبت، احساس، عاطفه، شور، مستی و طرب باشد به روند جبری خشک و بی روح تبدیل می گردد؛ از حالت قلبی و از حریم خصوصی و خالصانۀ فردی و انسانی خارج شده و در زندان و طلسمات دین، مذهب، عنعنات، سنن، سرمایه، تجارت و معاملات قرار می گیرد. در این فضای بسته و بیرونی دیگر جایی برای عشق، محبت، احساس، عاطفه و انرژیهای نهفتۀ ذات و فطرت انسانی که مملو از نور یزدانی است اصلاً و ابداً باقی نمی ماند. همچنان در جوامع غیردینی طیف (سرمایه داری و غیرسرمایه داری) باز این روابط در چنگال ایدئولوژی، سیاست، استبداد، تجارت، قراردادها خشک و خشونت ماشینی گرفتار می باشد.

ازدواج یک اصل گوهری حیات بشری در جامعۀ انسانی است که بر بنیاد عشق و محبت وحدت جاودانی می یابد و به اوج تکامل در زندگی انسانی ارتقاء می یابد؛ لیکن اگر خالی از عشق و محبت باشد؛ به سبب سنن و عنعنات خرافی، زنجیرهای تقدسی و قراردادهای متنوع ناقص و ناپخته بشری به وحدت و تکامل لازم نرسد، زندگی دوگانه به کانون تناقض، نامهربانی، نفرت، عقده، جدال، مرض و آفات بس متنوع تبدیل می گردد؛ نه تنها زن و شوهر مجبور اند که یک عمر رنج و عذاب بکشند؛ بلکه این سموم و ویروسهای خطرناک، کشنده و فلج کننده به اولاد، نزدیکان، خویشان و جامعه نیز سرایت می کند و جامعۀ را همیشه در حالت بیماری و مرض نگهمیدارد. در این موارد یگانه راه چاره جدایی و طلاق است.

در اینجاست که طلاق در مواردی ضروری تر از ازدواج می باشد. خوشبختانه که در دین اسلام ازدواج و طلاق وجود دارد. شوربختانه که در جامعۀ ما تاهنوز درک و ضرورت طلاق در اذهان رشد و تکامل نیافته است و تسلط فرهنگ مردسالاری و قراردادهای سنتی و عنعنوی از آن جلوگیری می کند. حتی باسوادان، تحصیلکردگان و روشنفکران نیز ظرفیت و تحمل درک و فهم این ضرورت حیاتی در جامعۀ انسانی را در کشورهای عربی و اسلامی از جمله افغانستان ندارند. در بسا موارد دیده شده است که خیلی خام، ناشیانه و متعصبانه در برابر آن واکنش خشم آلود و ناعادلانه نشان می دهند. حاضر نیستند که آزادی های طبیعی، فطری و انسانی دختران، خواهران و بستگان خود را درک و قبول کنند. از طالبان، افراطیون و متعصبین گله ای نیست؛ اما از مدعیان آزادی، دیموکراسی، عدالت و برابری حقوق انسانها به راستی قابل پذیرش بوده نمی تواند.   

 در جامعۀ انسانی به طور کل و در جوامع عقب نگهداشته شده از جمله افغانستان (که سطح سواد و آگاهی بسی پایین است) مشکل بتوان با جبر، زور و فشار قوانین و مقررات تازه را بالای مردم تطبیق کرد. در این جاست که قوۀ لایزال و انرژی لایتنهاهی عشق و محبت به کمک ما می شتابند و چون نور و نیروی بی انتها در جسم و جان نوجوانان، جوانان، میانسالان و همه اقشار و لایه های اجتماع می دوند و نفوذ می کنند. این جاذبۀ نیرومند و قوۀ سرمدی چون درنهاد و فطرت گوهری انسان وجود دارد؛ لذا با تجلی و فوران از ناخودآگاه ما، به مانند انرژی اتمی زنجیرها، بندها، طلسمات، قفسها و زندانها را درهم می کوبد؛ می شکند و بتهای مغز آدم ها را فرو می پاشاند. بی سبب نیست که بزرگان وارسته و آزادۀ فرهنگ و مدنیت ما در درازنای تاریخ نیروی عشق و محبت را خیلی قوی تر از جاذبه و نیروی علم و عقل یافته اند و برای تغییر، تحول و اصلاح جامعه در ین اقیانوس بیکران غرق شده اند.

اگر به موضوع بسیار دل آزار و ظالمانۀ «بد» در قبایل پشتون، نگاه کنیم به راستی دل آدم بی اختیار آب شده و از چشمۀ چشمان فرومیریزد. انسان مگر چقدر باید سنگ دل، بی رحم و خالی از احساس و عاطفه باشد که دختر و زن بیگناه و مظلوم را بحیث خونبها به خانواده مقتول به عنوان اسیر، برده و کنیز بدهد. این زن بیچاره به جز تحقیر، آزار و انتقام از آن زندگی چه می بیند. به کشتن حق نفس و تلف سازی آزادی بیوگان در عنعنات قبایل پشتون توجه نمایید. آنان بعد از مرگ شوهر، بیوۀ خود را به فامیلش برنمی گردانند؛ بیوه حق شوهر کردن مجدد را ندارد؛ زیرا او به فامیل شوهر تعلق می گیرد و بایست در عقد نکاح نزدیکترین قوم شوهر خود درآید. به طور مثال من شخصی را از قبایل سرحدی قندهار می شناختم که وی چند برادر خود را در جنگهای طالبان در شمال از دست داده بود؛ این پیرمرد مجبور شده بود که مطابق به سنن و عنعنات قبیله ای چندین زن جوان، میان سال و پیر داشته باشد. از این نمونه ها و مثال های عینی در وطن ما فراوان است.

هرگاه آدم به عمق ایدئولوژی افراطی و افکار متحجرانۀ قرون وسطایی طالبان و دیگر متعصبین و بنیادگرایان رنگارنگ توجه کند و آن را در عمل تجربه کرده باشد، بهتر می تواند به سرشت و ذات ظالمانه، سرکوبگرانه و مخربانه آن واقف شده و زیان آن را به احساسات، عواطف، عشق، محبت، دوستی ها و روابط زن و مرد و دیگر روابط انسانی و اجتماعی نظاره نماید. این افراطیون عشق و محبت، احساس و عاطفۀ انسانی را سنگباران می کنند. به جای عشق و محبت گلوله بر مغز زنان و مردان می زنند. تیزاب به روی قشنگ و لطیف دخترکان می پاشند و آنان را از طراوت و زیبایی محروم می سازند. کاکلهای زیبای جوانان را با برچه تفنگ می تراشند. زنان را با چوب، شلاق و تفنگ از گشت و گذار در خیابانها، از رفتن به گلگشت و تفریح، از تعلیم و تعلم و از کار و حضور در اجتماع محروم می سازند.

افراطیون، متعصبان و دیکتاتوران رنگارنگ به سر، صورت، لباس، گفتار، پندار، عشق، محبت، احساس، عاطفه، رازهای حریم زندگی خصوصی، نوع روابط انسانها، خلوت زندگی زناشویی، شعر، ترانه، ذهن، اندیشه، تخیلات، رویاها، موسیقی، ذوق، شور، طرب و خلاصه به همه و همه چیز مردم کار دارند و می خواهند از الف تا ی زندگی معنوی، فیزیکی، طبیعی و رویایی انسانها را تفتیش و کنترول کنند. قلبهای سنگ آنان را چونان سموم ستم، جور، جفا، ظلم، بی رحمی، گدازه های آتشین صرب، آهن، خشونت، حس خون و کشتار، انتقام، تنفر و کینه تسخیر کرده است که هرگز جایی برای احساس، عاطفه، عشق، محبت، مستی، شور، طرب، نوای دل انگیز موسیقی، احساس لذت از جلوه های زیبای طبیعت، نغمۀ بلبلان و نوای پرندگان، سرود آبشاران، بادۀ خوشگوار بهاران و غیره  باقی نمانده است. در این زندان و طلسم مصنوعی و استبدادی تاریکتر از گور و سوزانتر از دوزخ زندگی اصلاً خالی از تمام مفاهیم و ظرافتهای یزدانی، انسانی و طبیعی می شود.  

متأسفانه که طالبان دراشی دار و نکتایی زده و بنیادگرایان مدرن و تحصیلکرده هم به نحوی از انحا با عشق و محبت، فرهنگ و تمدن می ستیزند و حاضر نیستند به آزادی های حریم خصوصی زندگی اشخاص احترام بگذارند. آنان در واقع به شکل مدرن و جدید از طالبان و افکار افراطی حمایت و پشتبانی می کنند. این افراطیت خشن در اشکال (راست و چپ) ظهور می کند و هردو در حقیقت برای درک و احساس عشق، محبت، مستی، شور و طرب و غیره آماده نیستند. به طور مثال در سطح خارجی می توانید به الگوی سیاسی و حقوقی نظام عربستان سعودی و ایران در اشکال مذهبی آن، به الگوی امریکا در شکل سرمایه داری و به نظام کرۀ شمالی در طرز غیر مذهبی و غیرسرمایه داری آن، دقدت کنید. در بخش داخلی تاریخ معاصر افغانستان را مطالعه، تحلیل و نقد بدارید؛ یعنی به امارت امیران، سلطنت محمدظاهر، الگوی چپ بعد از کودتای هفتم ثور 1357 خورشیدی، استبداد طالبان، حکومت مجاهدین و دورۀ اخیر توجه کنید؛ موقعیت و حالات عشق، محبت، شور، مستی و طرب را در قلوب انسانهای آن دوره ها مطالعه، نقد و بررسی نمایید. همچنان تبارزات و تجلی های قلوب تمام این طیفهای رنگارنگ را در عمل بنگرید که چه برای جامعۀ انسانی و انسان ارائه کرده اند و چه ارائه می کنند.

ما در تاریخ کشور جنگ، خونریزی، برادرکشی، قوم و خویش کشی، پدر و فرزند کشی، دوست و همراه کشی فراوان دیده ایم. برادر به خاطر قدرت برادر خود را کور کرده است؛ پدر فرزند و فرزند پدر خود را کشته است. رفیق به دلیل حفظ چوکی و قدرت رفیق خود را به کام مرگ فرستاده است؛ یعنی اقوام، خویشان، رفیقان، هموطنان و همکاران به سبب حرص قدرت و چوکی و پول و ثروت از هیچ نوع ظلم، تجاوز و ستمگری به حق همدیگر دریغ نکرده اند. ما چه انتظاری از این نوع شخصیت های ضعیف، حریص، کینه توز، حسود، متعصب، تنگ نظر، شیفتۀ قدرت و هوای نفس داشته می توانیم. آیا این الگوهای انسانی خالی از عشق، محبت، احساس، عاطفه، شور، مستی، طرب، صداقت، خلوص و صفای دل- ظرفیت خدمت به مردم و توان ساختن جامعه را دارند؟

اگر آدم جوانان، حامیان آزادی و مدعیان مبارزه و عدالت را دنباله رو، چشم بسته، محدود و دربند دامهای گوناگون مشاهده کند، به راستی سخت جگر خون و دل آزرده می شود. آنگاه سر برجیب تفکر کرده و از خود می پرسد؛ آیا در مقابل این آشفته بازار بحران عمومی، رقابتهای آتشین و خونین قدرتهای جهانی و منطقوی و نظام مافیایی و انارشیزم حاکم در کشور چه باید کرد؟ چگونه پیکر مجروح عشق و محبت، شور و مستی، جذبه و طرب را از زیر رگبارهای رنگارنگ نجات داد؟

بیایید باهم از تاریخ بیاموزیم. شیفتگان زور و زر و سیاسیون مزوّر و عاشقان قدرت در درازنای تاریخ با همدستی خشکده مقدس های از خدا بی خبر، روحانیون درباری، افراطیون ظالم و عالمان پول پرست دمار از روزگار عشق، محبت، دوستی، صفای دل، احساس، عاطفه، شور و طرب کشیده اند و آنچه توانستند بر حق انسان و انسانیت ظلم، جفا، ستم، زورگویی و تاخت و تاز کردند. به طور مثال داستان های تجاوز، خونریزی، ویرانگری، تمدنسوزی و کشتارهای دسته جمعی یورشگران را در طول تاریخ مطالعه کنید که از خدا، دین، ایدئولوژی، تیوری، فلسفه، مکتب، قوم، قبیله و ناسیونالیسم برای تجاوز، یورشگری، گسترش، تحکیم و دوام استبداد، دیکتاتوری، ظلم و ستمگری چه ظالمانه، مکارانه و فتنه گرانه استفاده کرده اند.

از زندگی خلیفگان اسلامی در دورۀ اموی و عباسی پند و اندرز بگیرید. در این ادوار، تمدن اسلامی از برکت تلاش و سعی خراسانیان خردمند و متمدن به اوج ترقی رسیده بود؛ اما خلیفگان عرب در حرامسرای خود ده ها، صدها و حتی چند هزار زن داشتند که بیشترینۀ آن اسیران را بنام کنیز یاد می کردند. حتی صدها غلام بچۀ مقبول داشتند. این رسم و عنعنه در بین اعراب از قدیم وجود داشته است و هر کدام چندین زن می کردند. در حال حاضر هم در کشورهای عربی تعدد ازواج بسی رایج است. بسیاری از سران و سرمایه داران عرب چند همسر عرب برای ازیاد نسل و تولید فرزند و چندین زن و معشوقۀ خارجی برای عیش و نوش دارند. به طور مثال گویند که اسامه بن لادن از چهره های بحث برانگیز و مجاهد افراطی عرب از 22 ازدواج خود 54 دختر و پسر داشته است. همچنان در کشور خود ما نیز گزینش همسران زیاد، رواج افزون داشته است. به طور مثال تیمورشاه فرزند احمدشاه درانی 300 زن داشت و در ضمن هرهفته یک دختر باکره به حرم شاه افزوده می شد.

این سنن، عنعنات و رسوم را چه می توان گفت. آیا این رضای خداست. این انسانیت است. آیا این اوج بیماری بشری نمی باشد؟ آیا حیوانات چنین جفا و ستم به حق همدیگر می کنند؟ آیا این ستم، ظلم و تجاوز به کرامت انسانی و حقوق طبیعی و فطری زنان نیست؟ این به حکم دین، مذهب و وجدان بشری است؟ کجایند آنانیکه به دروغ داد و واویلا راه انداخته اند و به جان عشق و محبت، احساسات و عواطف انسانی خنجرهای خونین کشدیده اند؟ چرا با این جنایات آشکار، ستمگری عریان و ظلم ناروا، بیماری و سادیسم کشنده- مبارزه نمی کنند؟ آیا در آن زمان که به حقوق زنان از هرطرف تجاوز می شد؛ چرا همه سکوت کردند؟ حالا که هنوز این روند در کشورهای عرب و غیرعرب رواج دارد و طبیعی ترین، عام ترین و ساده ترین آزادی انسانی و حقوقی زنان و مردان این گونه ظالمانه و ستمگرانه از بین می رود، باید خاموش نشست؟ مگر روحانیون، محتسبان، واعظان، داوران، عالمان و دیگر مدعیان سینه چاک سنن، آیین، رسم و رواجات و غیره در آن زمان نبوده  اند و حالا نیستند؛ پس چرا خاموش اند؟ فقط یاد گرفته اند که ناشیانه و خائفانه به جان عشق و محبت، احساس و عاطفه، شور و حال و طرب و مستی سنگ جفا و ستم پرتاب کنند و دل آزارانه چون عقرب و مار اهل دل را نیش بزنند.

از الگوی های چنگیز، آتیلا و هیتلر بیاموزید. به جنگهای صلیبی و نزاع ادیان، مذاهب و مسالک نظاره نمایید. جنگ «دین با کفر»، مذهبی با غیرمذهبی را بنگرید. در تاریخ معاصر جنگ اول و دوم جهانی را تحلیل و بررسی کنید. به عمق روان استالین، موسولینی، هیتلر، چرچیل و روزولت پی ببرید. در دورۀ اخیر ظهور افراطیت و بنیادگرایی دستوری و مصنوعی را در شرق میانه، کشورهای عربی، پاکستان، ایران، افغانستان و غیره به تماشا بنشینید و نقش کلیدی دستگاهای اطلاعاتی جهانی و منطقوی را در ایجاد، گسترش و رهبری آن تحلیل و تجزیه بدارید. تهاجم ویرانگرانه و ظالمانۀ امپریالیسم خبری، اطلاعاتی و رسانه یی را در جامعۀ انسانی از ریشه با برنامه، اهداف و استراتیژی آن ارزیابی و بررسی کنید. با این دیدگاه کلی، همه جانبه، عمیق و غنامند است که می توانید اوضاع عالم را دریابید؛ اگر توان و امکانات تغییر و تعویض اساسی و بنیادین اوضاع جاری را در حال حاضر نداریم؛ حداقل بیایید با دیو جنگ و ویرانگری و اهریمن زور و زر با انرژی لایتناهی عشق و محبت، احساس و عاطفه، شور و طرب به مبارزه و رویارویی بپردازیم و با این انوار دلهای انسانها را صیقل دهیم، صفا بخشیم و پاکیزه سازیم. برای شناخت و احساس قلوب پاکیزه و نورآگین به ابیاتی و شعرهایی از صاحب دلان وارسته و عاشقان پاک سرشت قلمرو پهناور خراسان زمین توجه کنید.

 

مولانا جلال الدین بلخی:

 

علت عاشق ز علت ها جداست

عشق اسطرلاب اسرار خداست

******

عـاشـقـم من بـر فـن دیـوانگی

سـیرم از فـرهنگی و فرزانگی

هرچه غیرشورش ودیوانگیست

انـدریـن ره دوری و بیگانیست

******

چونکه بی رنگی اسیر رنگ شد

موسـیی با موسـیی در جنگ شد

چون به بیرنگی رسی کان داشتی

مـوسـی و فـرعـون دارنـد آشتی

******

صورت برهم زدن ازجسم تنگ

اختلاط جانها در صلـح و جنگ

موجهای صلح برهم می زند

کینه ها از سینه ها برمی کند

موج های جنگ بر شکل دیگر

مهرهـا را می کند زیـر و زبر

پـس سـلیمان هـمتی بـایـد که او

بگذردزین صدهزاران رنگ وبو

جنگ خلقان همچو جنگ کودکان

جمله بی معنی و بی مغز و مهان

******

خویش راصافی کن ازاوصاف خود

تا بـه بینی ذات پـاک و صاف خود

اهل صیقل رسته اند ازبوی ورنگ

هـر دمی بینند خـوبی بی درنـگ

نـقـش و قشـرِ عـلـم را بگذاشتند

رایـت عـیـن الیقین افـراشـتـنـد

گـرچـه نحـو و فقه را بگذاشـتند

لیک محـو فـقـر را بـرداشـتـنـد

******

آزمـودم عـقـل دور اندیش را

بعد ازین دیوانه خواهم خویش

آفـریــن بـر عـشـق کل اسـتاد

صـد هــزاران زره داد اتحـا

******

با دو عالم عشق را بیگانگی

انـدرو هـفتاد و دو دیـوانگی

غـیرهفتاد و دوملت کیش او

تخت شاهان تخته بند پیش او

*******

حافظ؛ بلبل عشق و مستی:

 

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد بعشق

ثبت اســت بـر جـریـدۀ عـالم دوام ما

******

هرآنکسی که درین حلقه نیست زنده بعشق

بـر او بـه مـرده بـه فتوای مـن نمـاز کنید

*******

دوش دیدم که ملائک درمیخانه زدند

گل آدم بـسرشـتند و بـه پیمانـه زدنـد

سـاکنان حـرم سـرّ و عفاف ملکوت

بـا مـن راه نـشین بادۀ مستانه زدند

آسـمان بـار امانـت نتوانـست کـشید

قـرعـۀ کار به نـام من دیوانه زدند

جنگ هفتاد ودوملت همه راعذربنه

چون ندیدند حقیقت رۀ افسانه زدند

******

به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم

بهار توبه شکن میرسد چه چاره کنم

سـخـن درسـت بگویـم نمی توانـم دید

که می خورندحریفان ومن نظاره کنم

مرا که نیست ره ورسم لقمه پرهیزی

چـرا مـذمّـت رنـد شـرابخـواره کـنـم

******

من ترک عشق وشاهد وساغر نمیکنم

صد بـار تـوبه کـردم و دیگـر نمیکنم

باغ بهـشت و سایۀ طوبی و قصرحور

با خـاک کـوی دوسـت بـرابـر نمیکنم

شیخم به طیره گفت بروترک عشق کن

محـتاج جنگ نیـست، بـرادر نمیکـنم

******

در خــرابـات مغـان نــور خـدا می بـیـنـم

این عجب بین که چه نوری زکجا می بینم

جلوه برمن مفروش ای ملک الحاج که تـو

خـانـه می بینی و من خـانـه خـدا می بینم

******

غم زمانه که هیچش کـران نمی بینم

دواش جزمی چون ارغوان نمی بینم

به ترک خدمت پیر مغان نخواهم کرد

چرا که مصلحت خود دران می بینم

نشان اهـل خدا عاشقیست با خـود دار

که درمشایخ شهر این نشان نمی بینم

******

ما بی غمان مست دل ازدست داده ایم

همراز عـشق و هـم نفس جام باده ایم

بـر ما بسـی کمان ملامـت کـشیده اند

تا کار خود ز ابروی جانان گشاده ایم

پیـرمغـان ز تـوبـۀ ما گـر مـلـول شــد

گوباده صاف کن که به عذرایستاده ایم

******

بیا تا گل برافشـانیم و می در سـاغـر انازیم

فلک را سقف بشکافیم و طرح نو دراندازیم

اگرغم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد

من و سـاقی بهم سازیم و بنیادش براندازیم

یکی از عـقـل میلافـد یکی طامات می بافد

بیا کین داوریـهـا را بـه پیـش داور انـدازیم

بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما بـه میخانه

که ازپای خمت روزی به حوض کوثراندازیم

سخندانی وخوش خوانی نمی ورزنددرشیرزا

بیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم

*******

صوفی بیـا که جـامـۀ سـالـوس بـرکشـیـم

وین نقش رزق راخط بطلان به سرکشیم

بیرون جهـیـم سـرخـوش و از بزم مدعی

غـارت کـنیـم باده و شـاهـد بـدر کــشـیم

******

مباش در پی آزار و هـرچـه خـواهی کـن

که در شریعت ما غیر ازین گناهی نیست

******

 

سعدی شیرازی:

 

چه خـوش گفـت فـردوسـی پاکـزاد

که رحمت بـر آن تـربـت پـاک بـاد

میازار مـوری که دانـه کـش اســت

که جان داردوجان شیرین خوش است

******

دو عاقل را نباشد کین و پیکار

نه دانـایی ســتیزد بـا سبـکسـار

اگرنادان به وحشت سخت گوید

خـردمندش به نـرمی دل بجوید

دو صاحبـدل نگهـدارنـد مویی

همیدون سرکشی، آزرم جویی

وگر بـر هردو جانب جاهلانند

اگـر زنجـیـر بـاشـد بگسـلانند

یکی را زشت خویی داد دشنام

تحمل کردوگفت ای خوب فرجام

بتـر زانـم که خـواهی گـفـتن آنی

که دانم عیب من چـون من ندانی

*****

نه مرداست آن به نزدیک خردمند

کـه بــا پـیـل دمـان پـیـکار جـویـد

بلی مرد آنکس است ازروی تحقیق

که چـون خـشم آیـدش باطل نگوید

******

 

خیام پیر میکدۀ طرب و مستی:

 

می نوش که عمر جاودانی اینست

خود حاصلت از دور جوانی اینست

هنگام گل و باده و یاران سرمست

خوش باش دمی که زندگانی اینست

******

ایـن قـافـله عمر عـجـب میگـذرد

دریاب دمی که بـا طرب میگذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری

پیـش آر پیاله را که شـب میگذرد

******

گویند بهشت و حورعین خواهد بود

آنجا می و شیر و انگبین خواهد بود

گرما می و معشوق گزیدیم چه باک

چـون عاقبت کار چنین خواهـد بود

*******

هـرگـز دل مـن ز عـلـم محـروم نشـد

کـم مانـد ز اسـرار کـه معـلـوم نـشد

هفتاد ودوسال فکر کردم شب و روز

معلـومـم شـد کـه هـیچ معلـوم نـشـد

*******

یک جام شراب صددل ودین ارزد

یک جرعه می مملکت چین ارزد

جز باده لعل نیست در روی زمین

تلخی که هـزار جان شـیرین ارزد

*******

از آمدنـم نـبـود گـردون را سـود

وزرفتن من جلال و جاهش نفزود

وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود

کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود

*******

خیام اگر ز باده مستی خوش باش

با ماهرخی اگر نشستی خوش باش

چون عاقبت کارجهان نیستی است

انگارکه نیستی چوهستی خوش باش

********

من بی می ناب زیستن نتوانم

بی بـاده کشـیـد بـارتـن نتوانـم

من بنده آن دمـم که ساقی گوید

یک جام دگربگیر و من نتوانم

*******

قـومی متفکـرنـد انــدر ره دیـن

قومی بـه گمان فتاده در راه یقین

میترسم ازآن که بانگ آید روزی

کای بیخبران راه نه آنست ونه این

*********

گربرفلکم دست بدی چون یزدان

برداشتمی من این فلک را زمیان

از نـو فلکی دگـر چنان ساختمی

کازاده بـه کام دل رسـیدی آسـان

*******

آنان که محیط فضل و آداب شـدند

در جمع کمال شمع اصحاب شدند

ره زین شب تاریک نبردند برون

گفتند فسـانه‌ای و در خواب شدند

********

گویند کسان بهشت با حور خوش است

من میگویم که آب انگور خوش است

این نقـد بگیر و دسـت از آن نسـیه بدار

کاواز دهل شنیدن از دور خوش است

پایان

رسول پویان
10/5/2014