افغان موج   
FacebookTwitterDiggDeliciousGoogle BookmarksRedditLinkedinRSS Feed

آیـنـــــه  (داستان)

 نوشتۀ: مصطفی رنجبر  

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

مدت ها است که از این خانه به آن خانه کوچ کشی دارم، کوچ هم چیزی نیست که سنگین باشد یک چمدان نه چندان بزرگ همه دارایی من است که همان را هم از ناتوانی،  عرق ریزان بر دوش می کشم. چند جلد کتاب رنگ و رو رفته هم داشتم. ولی بعد از زمانی دورانداختم و از ترس این که بدست کدام ادمی بی عقلی نیفتد و سیاه روز نشود، در همین کوچ کشی به بیلر کثافت، در چندقدمی خانه ی سابقم انداختم و بعد چمدان را کشاندم تا خانه ی فعلی.

این ساختمان زیبا است. سه طبقه دارد. می گویند که تمامی اتاق ها پر است. ولی خدا شاهد است که من تنها یک روز یک نفر را در دهلیز دیدم که او هم با عجله از زینه ها بالا می رفت- به همین خاطر من صورت  او را ندیدم تنها صدایی قدم هایش بود که می رساند آدم است.

با این که من می خواستم در طبقه ی سوم زندگی کنم علی الرغم همه تلاش هایم، نصیب و قسمت همان طبقه ی اول بود. گفتند: تنها همین خالی است و بس.

طبقه ی اول هم بد نیست اما من میخواستم که در طبقه ی سوم باشم، ولی برای چه کسی مهم است که من چی می خواهم؟ حتی همین جمله من می خواهم ، خود حرف منطقی نیست که از دهنم بیرون پرید!

من کجا می خواستم بیایم به این دنیا؟

هیچ نمی خواستم بینم که اقای بوش چی بر سر این و آن می آورد، می خواستم در همان دشت پر گل و علف در میانی تمام زیبایی ها باشم، بدون این که در باره ی روز اول و یا روز آخر چرت بزنم، و یا به فرشته شانه راست وچپم رشوت بدهم، تا در شانه چپ کم بنویسد و در شانه راست زیادتر....

چه چیزی خواسته ام که همان شده باشد؟  تازه حتی همان چیزی را که خیلی می خواستم بعد از زمانی خسته ام کرده، دورش انداخته ام وبه دنبال چیز دیگر روان شده ام.

خوب به هر صورت مهم نیست می گویند دو روز زندگی است هر قسم باشد می گذرد.

اما مرا در این خانه ی نو یک دوست، یا مهمان و یا یک هم اتاقی خسته کرده است. کسی که هیچ نمی شناسمش، از کجاست؟ کیست؟ ولی چه اهمیت دارد؟ حتی نامش را نیز نمی دانم.

در این اتاق هم نباید باشد. زیرا مطابق مقررات تنها من باشنده این اتاق هستم، تنها من حق دارم که در این اتاق،قدم بگذارم، و یا لباس های خود را این طرف و آن طرف پرت کنم، تنها من و تمام...

ولی آن طور نیست من تنها نیستم و یا تنهایی با من نیست با اینکه من تنهایم!

مهمان هم نمیتواند باشد زیرا من کسی را دعوت نکرده ام. آنهم کسی را که هیچ وجهه مشترک با او ندارم؟ و اگر مهمان کنم لااقل کسی را که هر دو ما زانو به زانو نشسته در باره سومی و چهارمی نقد کنیم، پدر و مادرش را بد و بیراه بگویم، و یا در باره سومی که سرطاس دارد، چند ریشخند زنیم...

اما من با این دومی هیچ نسبتی ندارم و او خود خوانده وخود امده است!

هر روز همین که من از خواب برمی خیزم و یا اینکه بیرون می روم او را در دهلیز می بینم نمیدانم همه این ملاقات ها، چشم در چشم همدیگر اتفاقی است و یا سنجیده شده؟!

اما تنها می دانم که من بی نهایت بیزار از این دید و باز دید ها استم، نمیدانم چرا او می خواهد مرا بیبند؟ مثلا امروز بار دیگر...

بلی درست یادم است همین که از در داخل شدم او را دیدم مثل همیشه در دهلیز ایستاده بود و لباس سیاه درازی را که به تن داشت، می کشید. موهای دراز و بی فورم داشت و لب خندی ارام به لب ،چشم های ساده وسیاه و خسته که به مشکل می شد دید. زیرا مو هایش مانع دیدن چشم هایش می  شدند. پیراهن سیاه بر تن داشت و تنها یک دکمه داشت که انهم فقط زیر گلو یش بود. داخل که شد  او را دیدم. او که تنها بود و تنهاترین دل خوشی اش  بودن ، بدون هستن بود.

به من دید ومن هم به سویش دیدم. هر دوی ما خندیدیم و آن وقت دهن ما باز شد و من متوجه شدم که دندانهای اوچی اندازه زرد و حتی سیاه رنگ است و از دهن اش بوی بدی سگرت به مشامم  رسید اما با این همه لبخند زدیم و هر دوی ما دست به مو های دراز خود بردیم تا از روی پیشانی دور نماییم.

من نشستم و او هم رو به روی من نشست وهیچ نگفت.

چند دقیقه  گذشت و من، کسی که زمان را فراموش کرده و هیچ کار دیگری ندارد جز نگاه کردن به چیزی و یا کسی، مدت ها به سوی او می دیدم و او به سوی من....

دستم را بسویش دراز کردم و اهسته گفتم: زنده ای؟؟ با گفتن این جمله به پایین نگاه کردم. نمی دانم بسوی بوت ها و یا کف دهلیزی که من واو ایستاده بودیم و هر دو میزبان همدیگر بودیم. می خواستم فکر کنم ایا من خودم زنده ام و یا وقت که دیگران سوال می کند در باره زنده بودن چی تصویر از این سوال به ذهن شان می رسد؟ همین که من به بسوی او نگاه کردم او هم سرش را بلند نمود. مرا دید و ما هر دو چشم به چشم همدیگر شدیم . او لبخند زد و گفت: نه مدت ها است که مرده ام فقط جسم من زنده است که این طرف و آن طرف با باد دمادم در حرکت است.

گفتم: باورم نمی شود؟!

او به من دید و گفت باید باور کرد. من هم در ابتدا بسیار چیز ها را باور نمی کردم ولی حالا باور می کنم و خودم هم در ابتدا باورم نمی شد که من هیچ کارم، من تنها آمدم وباید بروم. نه از آمدن من کسی سوال کرد و نه وقتی که باید بروم کسی از من می پرسد زیرا چیزی به عنوان من وجود ندارد و من بازیچه استم  که بودن و هستنم را دیگران تعین می کنند.

پس ایا من بازیچه نیستم.

لبخند زدم وگفتم: خواهش می کنم این چی حرف ها است که می زنید شما اشرف مخلوقات استید و همه برای شما افریده شده، زنده باش لذت ببر و نیاندیش....

حرف ام را قطع کرد و با نیشخند جواب داد: در دنیای چیزی نیست که ازش لذت ببری! و چیزی  هم نیست که تو در باره آن بیاندیشی زیرا اندیشیدن و نیاندیشیدن تو کدام تغییری در چیزی وارد نمی کند. بیندیشی، نیندیشی، در هر دو صورت محکوم هستی.

من به حرف های او گوش دادم و بعد با خود فکر کردم. از خود پرسیدم: در باره چی با او حرف بزنم و یا چی گونه من میتوانم او را دلداری دهم و بگویم به نقطه ها تاریک و تیره نگاه نکن، سفیدی هم هست. دنیا تنها از سیاهی ساخته نشده و اگر سیاهی همه جا را گرفته است ما باید به دنبال سفیدی باشیم و اگر سفیدی حتی خلق نشده، باید بیافرینم. یا شاید در اطراف ما سفیدی است فقط ما نمی توانیم آن را بیبنیم و باید چشم های خواب رفته را گشود و آن را احساس کرد و دید....

اما با او هیچ نه گفتم همان طور به او خیره شدم و رو به روی همدیگر نشسته ماندیم...

زیرا فکر کردم ایا خودم با این کلمه ها رنگی وجلا دار موافق استم؟