افغان موج   

اگر بخواهیم سیمای بخشی از فضای سیاسی و رسانه‌ای برون‌مرزی افغانستان را در یک تصویر خلاصه کنیم، شاید دقیق‌ترین تصویر، جمعی از سیاستمداران شکست‌خورده، ایدیولوگ‌های دیروز، روشنفکران درباریِ سابق و مدعیان رهبریِ امروز باشد

 که در حلقه‌های کوچک خود گرد آمده‌اند و به‌جای مواجهه با گذشتهٔ خود، به بازتولید و ستایش یکدیگر مشغول‌اند. در این فضا، نقد جای خود را به تحسین متقابل داده است و حقیقت در شبکه‌ای از روابط شخصی، سیاسی و گروهی حل شده است.

 

هر دوست سیاسی یک متفکر بزرگ است، هر مقاله یک دستاورد فکری، هر سخنرانی یک رویداد تاریخی و هر همفکر چهره‌ای استثنایی که گویا جامعه قدر او را ندانسته است. اما درست در همان نقطه‌ای که باید خودانتقادی، پاسخ‌گویی و بازنگری آغاز شود، سکوت، توجیه و طفره‌رفتن آغاز می‌شود.

 

این وضعیت تصادفی نیست، بلکه ریشه در بحران عمیق مشروعیت و شکست سیاسی دارد. بخش بزرگی از نخبگان سیاسی افغانستان، یعنی همان نیروهایی که تصمیم‌ها، سیاست‌ها و عملکردشان پیامدهای سنگینی بر زندگی مردم برجای گذاشت، هنوز نتوانسته‌اند با پرسش‌های سخت تاریخ روبه‌رو شوند.

 

وابستگان رژیم‌های گذشته باید درباره ساختارهای استبدادی قدرت، سرکوب سیاسی، وابستگی‌های خارجی و ناکامی پروژه‌های خود توضیح دهند؛ توضیحی که هرگز ناگزیر به ارائهٔ آن نشده‌اند. اسلام‌گرایان باید درباره پیامدهای جنگ‌های داخلی، خشونت ایدیولوژیک، ویرانی نهادهای اجتماعی و گسترش فرهنگ حذف پاسخ‌گو باشند. ناسیونالیست‌های افراطی نیز باید روشن سازند که سیاست‌های مبتنی بر برتری‌جویی قومی چگونه قرار بود به عدالت، همزیستی و ثبات بینجامد، اما در عمل به تعمیق شکاف‌ها و بازتولید بی‌اعتمادی انجامید.

 

با این همه، پاسخ‌گویی دشوار است و دقیقاً به همین دلیل، به جای نقد تاریخ، نوعی سفیدسازی تاریخ شکل گرفته است. هر گروه گذشتهٔ خود را تطهیر می‌کند، خطاهایش را کوچک می‌شمارد و مسئولیت را بر دوش دیگری می‌گذارد. نتیجهٔ این روند، نه تاریخ‌نگاری، بلکه بازار رقابت روایت‌ها است؛ بازاری که در آن هر جریان می‌کوشد نسخهٔ مطلوب خود از گذشته را به جای حقیقت بنشاند و حافظهٔ جمعی را مطابق نیازهای سیاسی امروز بازنویسی کند.

 

در کنار این بحران تاریخی، یک بحران اجتماعی–ساختاری دیگر نیز وجود دارد: فقدان پایگاه اجتماعی واقعی. بسیاری از این نخبگان دیگر نه حزب مؤثر دارند، نه سازمان اجتماعی، نه اتحادیه و نه ارتباط زنده با نسل جدید. در چنین وضعیتی، اعتبار سیاسی از جامعه گرفته نمی‌شود، بلکه در حلقه‌های بسته دوستان و همفکران تولید می‌گردد. این امر به شکل‌گیری یک نظام خودارجاع منجر شده است؛ نظامی که در آن ستایش متقابل جایگزین ارزیابی اجتماعی می‌شود و قضاوت عمومی با تأیید درون‌گروهی جایگزین می‌گردد. به تدریج، نوعی خودفریبی جمعی شکل می‌گیرد؛ افراد در فضایی زندگی می‌کنند که در آن فقط صدای تأیید می‌شنوند و این تکرار مداوم، مرز میان واقعیت اجتماعی و تصویر ذهنی را از بین می‌برد. در نتیجه، یک تصور اغراق‌شده از اهمیت تاریخی خود ساخته می‌شود که اغلب هیچ نسبتی با جایگاه واقعی در جامعه ندارد.

 

در پس این وضعیت، یک لایهٔ روان‌شناختی نیز قابل مشاهده است: ترس از فراموش شدن. بسیاری از این افراد زمانی در موقعیت‌های قدرت سیاسی قرار داشته‌اند؛ قومندان، عضو حزب، مقام دولتی بلندپایه یا چهرهٔ شناخته‌شده بوده‌اند. امروز اما آن جایگاه از میان رفته است و پذیرش این واقعیت برای آنان گاه دشوارتر از پذیرش خودِ شکست سیاسی است. از همین رو، به جای بازنگری در گذشته، به بازسازی روایتی افسانه‌ای از گذشته روی می‌آورند تا استمرار نمادین خود را حفظ کنند.

 

در کنار این گروه، طبقهٔ دیگری نیز حضور دارد که می‌توان آنان را معامله‌گران سیاسی نامید؛ افرادی که بیش از آنکه به اصول وفادار باشند، به موقعیت وفادارند. ایدیولوژی برای آنان ابزار است، نه معیار. آنچه در رفتارشان ثابت می‌ماند، نه باور سیاسی، بلکه تلاش مداوم برای حفظ یا بازیابی جایگاه است. از همین رو، نه تنها در برابر قدرت حاکم مواضع روشن و پرهزینه اتخاذ نمی‌کنند، بلکه گاه از روی ویرانه‌های تاریخ و خون قربانیان نیز عبور می‌کنند تا وفاداری خود را به یک روایت سیاسی یا یک قدرت مسلط به اثبات برسانند.

 

نمونهٔ این فرهنگ را می‌توان در بسیاری از محافل رسانه‌ای مهاجرت مشاهده کرد؛ جایی که به جای نقد متقابل، نوعی ستایش متقابل جریان دارد. در یک نمونه، نویسنده‌ای که سال‌ها با ساختار قدرت رژیم برآمده از کودتای هفت ثور و نهادهای وابسته به آن پیوند داشته است، از نویسندهٔ دیگری با عنوان «شخصیت ملی و دانشمند شناخته‌شدهٔ وطن» تجلیل می‌کند؛ نویسنده‌ای که در سال‌های اخیر بخش مهمی از نوشته‌های خود را در دفاع از روایت‌های سیاسی و ایدیولوژیک طالبان و پروژهٔ مشروعیت‌بخشی به آن‌ها صرف کرده است. در مقابل، طرف دیگر نیز او را «محقق خردمند»، «مبارز اعظم»، «فعال سیاسی مصمم و متعهد» و «مدافع ارزش‌های ملی» می‌خواند.

 

آنچه این تبادل ستایش را قابل تأمل می‌سازد، نه خودِ تعارفات، بلکه سکوت معنادار دو طرف دربارهٔ کارنامه‌های سیاسی یکدیگر است. در این میان هیچ پرسشی دربارهٔ نقش نیروهای وابسته به رژیم‌های گذشته، سرکوب سیاسی، وابستگی‌های خارجی، جنگ‌ها و شکست‌های تاریخی مطرح نمی‌شود؛ همان‌گونه که هیچ پرسش جدی‌ای نیز دربارهٔ دفاع از یک رژیم استبدادی و بنیادگرا که امروز افغانستان را از ابتدایی‌ترین آزادی‌ها محروم ساخته است، به میان نمی‌آید. گویی گذشته و حال، هر دو، در برابر ضرورت حفظ یک جبههٔ سیاسی مشترک به حاشیه رانده می‌شوند.

 

چنین گفت‌وگوهایی به آیین‌های تأیید متقابل شباهت دارند؛ آیین‌هایی که در آن هر فرد برای دیگری گواهی اعتبار صادر می‌کند و در مقابل همان اعتبار را دریافت می‌نماید. حاصل این فرایند، بازتولید شبکه‌ای از مشروعیت‌های فرسوده است؛ شبکه‌ای که در آن حافظهٔ سیاسی جای خود را به تعارف سیاسی می‌دهد و حقیقت در میان انبوهی از القاب، تمجیدها و ستایش‌های اغراق‌آمیز گم می‌شود.

 

با این همه، شاید مهم‌ترین آزمون اخلاقی این محافل، مسئلهٔ طالبان باشد. افغانستان امروز با واقعیتی روبه‌رو است که نمی‌توان آن را با بازی‌های زبانی و مصلحت‌اندیشی‌های سیاسی پنهان کرد: حذف زنان از آموزش و بخش بزرگی از زندگی عمومی، سرکوب آزادی‌های مدنی، خاموش ساختن صدای مخالفان، محدود کردن رسانه‌ها و محروم کردن اکثریت مردم از هرگونه نقش مؤثر در تعیین سرنوشت سیاسی خویش. در برابر چنین وضعیتی، انتظار می‌رود کسانی که سال‌ها از آزادی، عدالت، دموکراسی، حقوق بشر، اسلام سیاسی یا ارزش‌های ملی سخن گفته‌اند، موضعی روشن، صریح و بی‌ابهام اتخاذ کنند. اما بخش قابل توجهی از همین چهره‌ها یا سکوت اختیار کرده‌اند، یا به ابهام پناه برده‌اند و یا با موضع‌گیری‌های دوپهلو کوشیده‌اند از پرداختن به اصل مسئله بگریزند.

 

این سکوت دلایل گوناگونی دارد. برای برخی، ناشی از ترس است؛ ترس از پیامدهای سیاسی، فشارهای اجتماعی یا آسیب دیدن شبکه‌های ارتباطی. برای برخی دیگر، نوعی محاسبهٔ فرصت‌طلبانه است؛ سکوت به مثابه سرمایه‌گذاری برای آینده، به این امید که روزی امکان معامله، تعامل یا بازگشت به صحنهٔ قدرت فراهم شود. اما در سطحی عمیق‌تر، این سکوت گاه ریشه در هم‌پوشانی‌های فکری دارد؛ یعنی پذیرش ضمنی برخی ساختارهای اقتدارگرایانه که با وجود اختلافات سیاسی، چندان هم بیگانه و ناپذیرفتنی تلقی نمی‌شوند.

 

در همین نقطه است که بحران اخلاقی روشنفکری آشکار می‌شود. روشنفکر، اگر این واژه هنوز معنایی جدی داشته باشد، نمی‌تواند دفاع از حقوق و آزادی‌های انسانی را به مصلحت‌های سیاسی و محاسبات روزمره مشروط سازد. حساسیت نسبت به استبداد، زمانی اعتبار اخلاقی دارد که شامل همهٔ اشکال استبداد شود، نه فقط آن نوعی که از سوی رقیبان سیاسی اعمال می‌شود. اگر آزادی‌خواهی در برابر یک قدرت فریاد بزند و در برابر قدرتی دیگر خاموش بماند، اگر نقض حقوق انسان را در یک دوره محکوم کند و در دوره‌ای دیگر توجیه یا نادیده بگیرد، آنچه باقی می‌ماند روشنفکری نیست، بلکه نوعی مصلحت‌گرایی سیاسی در لباس روشنفکری است.

 

در این میان، پدیده‌ای دیگر نیز قابل توجه است: بزم‌های ستایش متقابل. این کلب‌ها شبکه‌هایی غیررسمی‌اند که در آن‌ها اعتبار نه از جامعه، بلکه از تأیید درون‌گروهی تولید می‌شود. هر فرد، دیگری را بزرگ می‌کند تا خود نیز بزرگ بماند. در این ساختار، نقد حذف می‌شود زیرا نقد، انسجام شبکه را تهدید می‌کند. نتیجه آن شکل‌گیری یک بازار بسته نمادین است که در آن ارزش‌ها مصنوعی و تولیدشده درون شبکه‌اند، نه برآمده از واقعیت اجتماعی.

 

در نهایت، مسئله اساسی به یک پرسش بنیادین بازمی‌گردد: روشنفکر کیست؟ روشنفکر اگر حامل مسئولیت اخلاقی باشد، باید در برابر نقض آزادی، حذف اجتماعی و سرکوب موضع بگیرد، نه اینکه تنها در چارچوب منافع سیاسی خود سخن بگوید. اما اگر این نقش به تدریج با مصلحت‌گرایی جایگزین شود، روشنفکر به بخشی از سازوکار قدرت تبدیل می‌شود، نه شاهد حقیقت.

 

در کنار همه این عوامل، سکوت سیاسی نیز به عنوان یک پدیده چندلایه قابل تحلیل است؛ سکوتی که می‌تواند ناشی از ترس، مصلحت یا حتی نوعی همدلی پنهان باشد. اما هنگامی که این سکوت به رفتار غالب تبدیل می‌شود، از یک واکنش فردی به یک ساختار جمعی تبدیل می‌گردد که در آن عدم موضع‌گیری به یک هنجار سیاسی بدل می‌شود.

 

در نهایت، طالبان تنها یک پدیده سیاسی نیستند، بلکه به نوعی آینه اخلاقی تبدیل شده‌اند. آینه‌ای که نشان می‌دهد چه کسانی واقعاً به آزادی، عدالت و کرامت انسانی باور دارند و چه کسانی این مفاهیم را تنها تا زمانی حمل می‌کنند که هزینه‌ای برای آن وجود نداشته باشد. هیچ نظام سیاسی جاودانه نیست، اما آنچه باقی می‌ماند کارنامه اخلاقی افراد است. سال‌ها بعد، بسیاری از نام‌ها ممکن است فراموش شوند، اما یک پرسش باقی خواهد ماند: در زمانی که آزادی محدود شد، زنان از آموزش محروم شدند و فضای سیاسی بسته شد، مدعیان روشنفکری و رهبری در کجا ایستاده بودند؛ در کنار حقیقت یا در کنار سکوت؟ و تاریخ معمولاً پاسخ این پرسش را نه از زبان صاحبان قدرت، بلکه از دل پیامدهای آن استخراج می‌کند؛ دیر، اما قطعی و بی‌رحم.

 

 

 

احمد آریا