افغان موج   
FacebookTwitterDiggDeliciousGoogle BookmarksRedditLinkedinRSS Feed

پرسش از این ‌که آیا طالبان محصول مستقیم سیاست ‌های منطقه‌ ای پاکستان بوده‌ اند، سال ‌هاست که در ادبیات سیاسی و امنیتی منطقه تقریباً بدیهی تلقی می ‌شود.

 با این حال، مسئله اصلی امروز نه چگونگی شکل‌ گیری طالبان، بلکه چرخش آشکار اسلام‌ آباد در قبال گروهی است که زمانی آن را «عمق استراتژیک» خود در افغانستان می دانست. چگونه کشوری  که در مراحل تکوین، سازماندهی و تثبیت طالبان نقشی تعیین‌ کننده ایفا کرده است، اکنون همان بازیگر را تهدیدی علیه منافع امنیتی و استراتژیک خود معرفی می ‌کند؟

اگر طالبان سال‌ ها در چارچوب محاسبات امنیتی پاکستان تعریف و حمایت می ‌شدند، چه تحول بنیادینی رخ داده است که امروز هدف حملات نظامی و فشارهای سیاسی همان حامی پیشین قرار می‌ گیرند؟ آیا این تغییر موضع ناشی از سرپیچی طالبان از انتظارات استراتژیک اسلام ‌آباد است، یا نتیجه بازگشت پدیده ‌ای است که در ادبیات سیاسی از آن به‌عنوان «پیامد ناخواسته سیاست‌ های مداخله ‌گرانه» یاد می‌ شود؟ به بیان روشنتر، آیا پاکستان با واقعیتی مواجه شده است که در آن ابزار دیروز، به بازیگری مستقل و غیرقابل‌ کنترول بدل شده است؟

در نهایت، این پرسش اساسی مطرح می ‌شود که آیا طالبان واقعاً به تهدیدی عینی برای امنیت مرزی، ثبات داخلی و سیاست خارجی پاکستان تبدیل شده‌ اند، یا روایت «تهدید» بیش از آنکه بازتاب یک خطر واقعی باشد، تلاشی برای بازتعریف مسئولیت‌ ها و مدیریت هزینه‌ های استراتژیک گذشته است؟

مسئله اصلی آن است که در دهه ۱۹۹۰، پاکستان در چارچوب جست ‌وجوی «عمق استراتژیک» و تأمین منافع منطقه ‌ای خود، طالبان را به‌ مثابه ابزاری برای تحقق این اهداف تقویت و سازماندهی کرد. تضمین امنیت خطوط انتقال انرژی از آسیای میانه به آب‌ های گرم و بهره‌ گیری از افغانستان به‌عنوان اهرمی جیوپولیتیکی در معادله کشمیر میان هند و پاکستان، از جمله مؤلفه‌ های این استراتژی به ‌شمار می ‌رفت. حمایت‌ های مالی، نظامی و لوجستیکی اسلام‌ آباد زمینه را فراهم ساخت تا طالبان در بستر جنگ‌ های داخلی و شکاف ‌های فرقه‌ ای افغانستان به‌سرعت قدرت بگیرند و به بازیگر مسلط صحنه سیاسی ـ نظامی این کشور بدل شوند.

در عین حال، محاسبه استراتژیک پاکستان صرفاً به تحولات افغانستان محدود نمی‌ شد. اسلام‌ آباد امید داشت با تقویت طالبان و تثبیت حاکمیت آنان در کابل، بتواند تهدیدات امنیتی داخلی خود—  به‌ ویژه فعالیت گروه‌ هائی چون تحریک طالبان پاکستان— را نیز مهار کند. با این‌ همه، روند تحولات برخلاف این انتظارات پیش رفت. نه ‌تنها این گروه مهار نشد، بلکه با بهره‌ گیری از پناهگاه‌ ها و فضاهای امن در خاک افغانستان، دامنه و شدت عملیات خود علیه دولت پاکستان را گسترش داد. این واقعیت را می‌ توان یکی از عوامل اصلی نارضایتی و خشم کنونی اسلام ‌آباد نسبت به طالبان دانست.

از این منظر، وضعیتی شکل گرفته است که در آن ابزاری که زمانی برای پیشبرد اهداف استراتژیک پاکستان طراحی شده بود، اکنون به منبع تهدیدی مستقیم علیه همان کشور تبدیل شده است. گروهی که قرار بود تحت نفوذ طالبان در حاشیه قرار گیرد، امروز— به ‌صورت مستقیم یا غیرمستقیم— از فضای سیاسی و امنیتی افغانستان بهره می ‌برد و عملاً این کشور را به کانون فعالیت‌ های ضد پاکستانی بدل ساخته است. بدین ‌ترتیب، معادله‌ ای که قرار بود به تقویت امنیت داخلی پاکستان بینجامد، نتیجه ‌ای معکوس به همراه داشته و نه‌ تنها امنیت مرزی و ثبات داخلی این کشور را با چالش مواجه کرده، بلکه موقعیت منطقه ‌ای و اعتبار بین‌المللی آن را نیز در معرض آسیب قرار داده است.

افزون بر ملاحظات امنیتی، یکی دیگر از چالش‌ های اساسی پاکستان در قبال طالبان به بحران اقتصادی افغانستان و نحوه مدیریت منابع طبیعی این کشور بازمی ‌گردد. طالبان که در پی تحریم ‌های بین‌ المللی و انزوای سیاسی با تنگناهای جدی اقتصادی رو به ‌رو شده‌ اند، تاکنون نتوانسته‌ اند سازوکار مؤثر و باثباتی برای مدیریت منابع حیاتی، به‌ ویژه منابع آبی، ایجاد کنند. این در حالی است که پاکستان در برخی حوزه‌ های زراعتی و زیست‌ محیطی به جریان‌ های آبی سرچشمه ‌گرفته از افغانستان وابستگی قابل ‌توجهی دارد و هرگونه بی ‌ثباتی یا سوءمدیریت در این زمینه می ‌تواند پیامدهای مستقیم برای آن کشور به همراه داشته باشد.

از سوی دیگر، طالبان با در اختیار داشتن بخش عمده‌ ای از منابع معدنی و طبیعی افغانستان، نتوانسته ‌اند چارچوبی شفاف و پایدار برای بهره‌برداری و تقسیم منافع بر اساس تفاهم‌ های پیشین با اسلام‌ آباد فراهم آورند. حتی اگر مسئله استخراج و قاچاق غیررسمی منابع طبیعی را از این معادله کنار بگذاریم، ناکارآمدی ساختاری در مدیریت این منابع عملاً بخشی از انتظارات اقتصادی پاکستان از سرمایه‌ گذاری رااستراتژیکش بر طالبان را برآورده نکرده است. در نتیجه، هزینه‌ هایی که اسلام ‌آباد طی دهه‌ ها برای حمایت و تثبیت این گروه پرداخت کرده بود، اکنون با بازدهی حداقلی یا حتی معکوس مواجه شده و بر دامنه نارضایتی تصمیم ‌گیرندگان پاکستانی افزوده است. به بیان دیگر، طالبان نه‌ تنها در تأمین اهداف امنیتی، بلکه در تسهیل منافع اقتصادی مورد انتظار پاکستان نیز عملکردی همسو با محاسبات اولیه اسلام‌ آباد نداشته ‌اند.

در همین چارچوب، بحران عمیق اقتصادی افغانستان— که تا حد زیادی با انزوای بین‌المللی و ضعف مدیریتی حکومت طالبان گره خورده است— پیامدهای مستقیمی برای پاکستان به همراه داشته است. حضور میلیون‌ ها مهاجر افغان در خاک پاکستان که در مقاطعی می ‌توانست مزایای اقتصادی و سیاسی برای آن کشور داشته باشد، در شرایط کنونی بیش از آنکه یک فرصت تلقی شود، به چالشی اقتصادی و امنیتی بدل شده است. تصمیم اسلام ‌آباد برای اخراج گسترده مهاجران افغان را می ‌توان بخشی از واکنش به همین فشارهای فزاینده دانست؛ اقدامی که خود می ‌تواند پیامدهای سیاسی و اجتماعی تازه‌ ای در روابط میان طالبان و پاکستان ایجاد کند و بر پیچیدگی معادله دو طرف بیفزاید.

علاوه بر چالش‌ های امنیتی و اقتصادی، احتمال بازگشت ایالات متحده امریکا به برخی پایگاه‌ های استراتژیک افغانستان— به ‌ویژه پایگاه هوایی بگرام— لایه تازه ‌ای از نگرانی‌ های جیوپولیتیکی را برای پاکستان ایجاد کرده است. پس از خروج نیروهای امریکایی در سال ۲۰۲۱، اسلام‌ آباد کوشید موقعیت خود را به ‌عنوان بازیگر محوری در معادلات افغانستان حفظ کند و همچنان نقش واسطه امنیتی و سیاسی را ایفا نماید. با این حال، طرح احتمال بازگشت یا احیای نوعی حضور نظامی ایالات متحده در افغانستان، این محاسبه را با ابهام جدی مواجه ساخته است.

پاکستان در دو دهه گذشته، چه در قالب همکاری رسمی با واشنگتن و چه در چارچوب مدیریت غیرمستقیم رابطه با طالبان، از جایگاه جوپولیتیکی خود بهره‌ های اقتصادی و نظامی قابل ‌توجهی برده بود. اما اگر ایالات متحده بتواند بدون نیاز به واسطه ‌گری اسلام ‌آباد، بار دیگر از پایگاه‌ هائی چون بگرام برای پیشبرد اهداف امنیتی خود در افغانستان و آسیای مرکزی استفاده کند، نقش سنتی پاکستان به‌ عنوان «میانجی اجتناب ‌ناپذیر» در منطقه تضعیف خواهد شد. چنین تحولی می ‌تواند موقعیت تاریخی این کشور را به‌ عنوان بازیگر امنیتی برجسته در جنوب آسیا و دریافت کننده حمایت‌ های بین‌ المللی با چالش رو به‌ رو سازد و موازنه قدرتی را که طی دهه‌ ها بر آن تکیه داشته، دگرگون کند.

در این میان، برخی تحلیل ‌ها تنش ‌های ظاهری میان پاکستان و طالبان را به نزدیکی احتمالی افغانستان با هند نسبت می ‌دهند و آن را عامل بیرونی اختلافات معرفی می ‌کنند. بی ‌تردید، هم دستگاه تبلیغاتی طالبان و هم محافل رسمی در اسلام ‌آباد در بازنمایی این روایت نقش داشته ‌اند؛ روایتی که می ‌تواند کارکردی انحرافی برای پوشاندن پیچیدگی‌ های عمیقتر روابط دو طرف داشته باشد. با این حال، تقلیل همه اختلافات به «متغیر هند» تحلیلی ساده ‌انگارانه به نظر می ‌رسد و نمی ‌تواند بنیان اصلی تنش ‌های کنونی را توضیح دهد.

روابط افغانستان و هند، پدیده‌ ای تاریخی و چندلایه است که به دهه‌ ها پیش بازمی ‌گردد. از زمان استقلال هند در سال ۱۹۴۷و حتی پیش از آن، دولت‌ های مختلف افغانستان در مقاطع گوناگون روابط سیاسی، اقتصادی و فرهنگی نزدیکی با دهلی ‌نو داشته ‌اند. این روابط در دوره‌ های متفاوت— از همکاری ‌های توسعه ‌ای و زیربنایی گرفته تا تعاملات آموزشی و فنی— ادامه یافته و همواره بخشی از سیاست متوازن کابل در قبال قدرت ‌های منطقه ‌ای بوده است. بنابراین، نزدیکی افغانستان به هند پدیده ‌ای تازه یا منحصر به دوره طالبان محسوب نمی‌ شود.

از این منظر، اگرچه پاکستان ممکن است همچنان نسبت به نفوذ هند در افغانستان حساسیت داشته باشد، اما یکی از اهداف بنیادین اسلام‌ آباد از حمایت و تقویت طالبان دقیقاً کاهش همین نگرانی دیرینه بود. در نتیجه، دشوار می ‌توان ادعا کرد که تنش‌ ها و حتی اقدامات نظامی اخیر پاکستان صرفاً واکنشی به روابط احتمالی طالبان با هند است. اختلافات کنونی را باید در چارچوب گسترده ‌تری از ناکامی‌ های استراتژیک تغییر موازنه منافع و کاهش قابلیت کنترل اسلام ‌آباد بر تحولات افغانستان تحلیل کرد، نه صرفاً در رقابت سنتی دهلی‌ نو و اسلام‌ آباد.

با این حال، واقعیت آن است که طالبان، حتی اگر اراده سیاسی آن را داشته باشند، به‌ طور بنیادین قادر به قطع کامل روابط افغانستان با هند نیستند. موقعیت جغرافیایی، پیوندهای تاریخی و ضرورت‌ های اقتصادی افغانستان ایجاب می‌ کند که کابل— فارغ از ماهیت نظام سیاسی حاکم— سطحی از تعامل با دهلی ‌نو را حفظ کند. با این همه، باید توجه داشت که هند تاکنون حکومت طالبان را به رسمیت نشناخته است و در حقوق و مناسبات بین‌ الملل، شناسایی رسمی یکی از پیش‌شرط ‌های اساسی برای شکل‌ گیری روابط گسترده و ساختاری میان دولت ‌ها به‌ شمار می ‌رود. از این منظر، بزرگنمایی هراس از «ائتلاف استراتژیک» میان طالبان و هند، قبل از آنکه بر واقعیت‌ های عینی استوار باشد، می ‌تواند کارکردی تبلیغاتی داشته باشد؛ کارکردی که هم برای طالبان در نمایش نوعی موازنه ‌سازی سیاسی سودمند است و هم برای برخی محافل در اسلام‌ آباد در توجیه فشارهای متقابل.

بر این اساس، نسبت دادن درگیری‌ های مقطعی میان پاکستان و طالبان به نزدیکی احتمالی کابل و دهلی ‌نو، نوعی ساده ‌سازی استراتژیک است. این تنش ‌ها را نمی ‌توان صرفاً نشانه ‌ای از چرخش طالبان به سوی هند یا نتیجه مداخله بازیگران خارجی دانست. ریشه ‌های اصلی اختلاف را باید در تعارض‌ های عمیقتری جست ‌وجو کرد که از یکسو به تلاش پاکستان برای حفظ نفوذ سنتی خود در افغانستان بازمی‌ گردد؛ محاسباتی که لزوماً با انتظارات پیشین اسلام‌ آباد همخوانی ندارد. افزون بر این، هرگونه آمادگی طالبان برای معامله‌  گری سیاسی با قدرت‌های فرامنطقه‌ ای— از جمله احتمال فراهم‌ سازی زمینه‌ های همکاری امنیتی با ایالات متحده آمریکا— می ‌تواند نگرانی پاکستان را نسبت به تضعیف دوکتورین نفوذ منطقه ‌ای‌اش تشدید کند. در چنین چارچوبی، مسئله بیش از آنکه به «نفوذ هند» مربوط باشد، به کاهش قابلیت کنترول و پیشبینی ‌پذیری طالبان برای اسلام ‌آباد ارتباط پیدا می ‌کند.

در خصوص خط مرزی «دیورند»  نیز، که گاه به‌ عنوان یکی از محورهای تنش مطرح می ‌شود، شواهد نشان می ‌دهد این موضوع هیچگاه به‌صورت رسمی و شفاف از سوی طالبان به چالش کشیده نشده است. برجسته ‌سازی این مسئله در برخی رسانه‌ ها و محافل سیاسی، بیشتر کارکردی ابزاری داشته و عمدتاً در مقاطع خاص برای اعمال فشار دیپلوماتیک یا بسیج افکار عمومی به کار گرفته شده است، نه  آنکه  به‌ عنوان یک گره بنیادین در روابط طالبان و پاکستان عمل کند. طی سال ‌های اخیر نیز این موضوع به ‌صورت رسمی در دستور کار علنی دو طرف قرار نگرفته و به نظر می ‌رسد دست‌ کم در کوتاه‌ مدت و تا پایان طالبان همچنان در سطحی کنترول ‌شده و غیرتصعیدی باقی بماند.

بر پایه آنچه از بازخوانی تاریخی و بررسی تحولات سه دهه اخیر برمی آید، می ‌توان دریافت که طالبان بیش از آنکه تهدیدی ساختاری برای پاکستان باشند، خطری عمیق و مستقیم برای افغانستان و مردم آن به ‌شمار می ‌روند. حمایت یا مدارا با گروه‌ هائی چون تحریک طالبان پاکستان— که در تعارض آشکار با تعهدات پیشین طالبان نسبت به اسلام‌ آباد قرار دارد— در کنار ناکارآمدی گسترده در مدیریت سیاسی، اقتصادی و منابع طبیعی، این گروه را نه ‌تنها به عاملی برای بی ‌ثباتی منطقه‌ ای، بلکه به منشأ بحرانی مزمن در درون افغانستان تبدیل کرده است. پیامد این وضعیت، فرسایش ساختارهای اقتصادی، تعمیق انزوای بین ‌المللی و تشدید آسیب‌ پذیری اجتماعی در کشوری است که از قبل  نیز با بحران‌ های انباشته مواجه بوده است.

در چنین شرایطی، پاکستان نیز با واقعیتی پیچیده رو به ‌رو است: از یکسو کاهش قابلیت کنترول بر طالبان و از دست رفتن بخشی از نفوذ سنتی خود در معادلات افغانستان، و از سوی دیگر هزینه ‌های امنیتی و اقتصادی فزاینده ‌ای که از این بی ‌ثباتی متحمل می‌ شود. با این حال، آنچه بیش از هر چیز برجسته می ‌نماید، کارکرد سیاسی تنش‌ های موجود است. درگیری‌ های پراکنده و جنگ لفظی میان دو طرف، بیش از آنکه  نشانه گسستی بنیادین باشد، می ‌تواند ابزاری برای انحراف افکار عمومی از بحران ‌های داخلی و ناکامی‌ های ساختا ری در هر دو سوی مرز تلقی شود.

واقعیت آن است که هم طالبان و هم محافل قدرت در اسلام ‌آباد، هر یک به‌ گونه‌ ای از تداوم این فضای تنش‌آلود بهره‌ برداری سیاسی کرده ‌اند؛ فضایی که امکان فرافکنی مسئولیت‌ ها، بسیج احساسات ملیگرایانه و به حاشیه راندن مطالبات واقعی مردم را فراهم می ‌سازد. بدین ترتیب، اگرچه رقابت ‌ها و اختلافات میان دو طرف واقعی است، اما بزرگترین بازنده این معادله نه دولت‌ ها، بلکه مردم افغانستان ‌اند که همچنان هزینه اصلی بازی‌های جیوپولیتیکی و محاسبات استراتژیک  را می ‌پردازند.

 

احمد آریا