افغان موج   

 

سید موسی عثمان هستی مارک توین افغانستانی

قسمت سوم

 

حرفهای قناری هنوزدرقفس نقداست

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

اگر حزب  و حزب  داری  چنینست

جنایت  حزب  مایه  رنج  و کینست

سبب ظلم وفحشا  درروی زمینست

خوشا برحال هستی مرتد وبیدینست

شاعربی وزن وبی ترازو

 

قبل ازاینکه راجع به فصل سوم بپردازم اعتراف می کنم که خواندن و داوری به این کتاب وجدان سالم می خواهد. گرچه قبلا ازینکه کتاب رها درباد بدستم برسد دوستی  کتاب رها درباد را خوانده بود مرد سیاست وقلم بود، به من گوشزد کرد که خواندن کتاب آسان است داوری کردن مشکل است وبرتومشکل ومشکل تراست نه تنها که بوره راست ونمک دروغ دراین کتاب قاطی شده شیرغلت های کینه جویانه نویسند واقعیت ها راهم درنظرخواننده مشکوک ساخته وچنین تنبان کشی کتابی را شما درتمام طول حیات تان نخوانداید ویک چیزخوب هم دارد که عاشقانه نوشته شده وقتیکه سرخواهشات جنسی وتقاضا های مستقیم وغیر مستقیم  درقسمت هم جنس بازی ازخانم خوشگل ناز ثریا بها می شود

دراین جا اول سوالی به خوانند پیدا می شود. مردی با بزرگ ودانشمند آیا واقعاً از این خانم که هنوزانارهای سرقلب اش تتق نکرده مانند گدی نان ازخانم سامان بالا بلند میخواهد؟!

دوم به این فکرخوانند می افتد که درکان سامان خانم چه نوع زمرتی پنهان بوده که همه با کلند جنسی تلاش می کنند تا چیزکی بدست بیاورند ونگین سرفلان خود وحزب سازند.

سوم غیراین خانم شیرماهی های زیادی درآن حزب وجود داشت نه این وخانم اناهیتا خانم ثریا پیلیکا خواهروکیل وخانم پلوشه گردیزی ، خانم نفیسه شیردل ... چرا از دیگران این نوع افشاگری ها دیده وشنیده نمی شود وخانم اناهیتا که ازاین خانم کرده فیمنیست تر بوده واست واین فیمنیست شاگرد خانم اناهیتا،خانم ثریا پیلیکا خواهر وکیل ،خانم پلوشه گردیزی وخانم نفیسه شیردل بوده ازکلچه کرده نان جواری پیش خیز زده وچرا درایام زندگی ببرک کارمل ونجیب الله این اتهامات درروی اخباروجراید از طرف خانم و دیگران نیامده وهم با این جنایاتی که در داخل حزب صورت می گرفته اعضای کمته مرکزی وبیروی سیاسی مردمان بی وجدان وخود فروخته وخاین به ملت افغانستان بودند ... مثل ازاین هزاران سوال دیگرآئینه تاریخ حزب راغبارآلود می سازد واگر واقعیت ویا نیم واقعیت باشد ویا کمی واقعیت داشته باشد افسوس به حال ملت ما باید خورد که اینها منحیث انسان بشردوست ومارکسیت سرملت ماحکومت کردند وامروز بزدلانه  به اتهامات خود جواب نمی گویند.دنبال کون خراسان وخراسان بازی را گرفتند به هم زبان وملیت های خود ناجوانمردان پناه بردندومانندمگس درسرخود می زنند افشاگری نمی کنند و  یک حرف ازکارکردهای خودبه ملت خود نمی دهند و درگروهک سازی مصروف هستند .

 این حرفهای درونی حزب بوده که ازطرف اعضای کمته مرکزی حزب ،بیروی سیاسی حزب سالها قبل زمزمه شده وکمی به بیرون درز کرده بود. امروزتیم نویسندگان کتاب رها درباد  مفصل درون و بیرون این کثافت کاری هارا دادند . ازانصاف کارنگرفتند،خوب وبدرا جدا نکردند درهندوسوزان عقیده وفکرخودشخصیت خوب وبدتمام اعضای حزب دموکراتیک خلق سوختاندندویا بیرحمانه باعقده چکش وداس فرق شکستند وکردن بریدند.نمی دانم فسی بوک ها ،سایت های علنی وغیرعلنی هنوزچه دل بستگی به گاوان پیردارندکه سروصدای این خودفروخته هارابانوشته وعکس بنشرمی رسانندکه تابرزخم های ملت نمک پاشی کنند.

 مردمان شریف اززن ومردگرفته دراین حزب وجود داشته که قربانی شده انها دورهم جمع شوندبجایکه مغرضین افشاگری مغرضانه کنندخودشان با مسولیت  افشاگری کنندتابوره ازنمک جداشود.

واقعاً کیچ کننده است وکسی هم تاحال پیدانشده که به تائید ورداتهامات کتاب ریا درباد زبان شرفتمدانه بازکنداگرخواسته باشندکه این اتهامات بیخیال درطاق فراموشی گذارندوبااین دل خودرا متهمین کتاب خوش سازندکه کتاب ونویسنده کتاب راتحویل نگرفته اند یکهزارکتاب ریادربادبه بیرون زبان گویاوافشاگری گردیده وکاردافشاگری به استخوان حزب دموکراتیک خلق رسیده.

چهارم کسانیک دراین کتاب متهم شدندزنده هستندبایدخودشان ابرازنظر کنندواگرزنده نیستندخانواده های آنهاباهیت رهبری حزب دموکراتیک مسوولیت ایمانی ووجدانی دارند.بخاطر روشن شدن ذهنیت نسلهای آینده کورگره های کتاب راموشکافانه به برسی ونقدبگیرند .

ورنه این یک مسولیت وجدانی است خصوصاً دستگیرخان پنجشیری که سالها ازجمله منتقدین درونی حزب بوده وهم درافتخارت وجنایت حزب بحیث بیروی سیاسی دست رنگین داشته امید است به بزرگی خوداین مشکل مرده رافروغ هستی بخشد.

دراین اوخریک تعدادزیادخوانندگان که من تازه به ایمیل های انهاروبرومی شوم درجمله علاقمندان سابق این قلم اضافه شده اند، ازایمیل های شان معلوم می شوندکه درنویسندگی یدطولا دارندازیک طرف مراگوشزد ورهنمایی به نقد نویسی معاصریعنی بی پرده گویی می کنندوازطرف دیگرمی گویندکه توچرا دربرابراین جنایتکاران ازادب قلم کارمی گیری پدرنویسنده راازنگاه دانش سیاسی ،پاکی ومبارزه به مقام اعلی مبارزه می کشانی که درفیس بوک هاشکل دیگری معرفی شده که خدا نشان ندهدودرقسمت کتاب نویسنده وخودنویسنده چیزهای نوشته شده که خوانده ازخواندن آن خجالت می کشد

ثانی درحالیکه ازچشم تیزبین ملت ماپنهان نیست شمادرحزب دموکراتیک خلق نبودیدعلت چیست که محبوبه کارمل واناهیتاراخواهرخطاب می کنیدوهم نویسنده کتاب راکه هزارهااشتباه درنوشته وویرستاری کتاب دیده می شودازخانم حاتم بیگ قلم ساختیدآیا این جنایتکاران حزب دموکراتیک خلق قابل احترام است؟

ازاین قبل حرفهادوودشنام ستایش وقدردانی زیادایمیل وتلیفون می شودوهم یکتعدادبه فکرازاین هستندکه هرصحفه کتاب من نقل کنم ودرچوکات نقدچوکات بندی نمایم ویکتعدادبه این فکراستند که نوشته های خانم رابدون ازاینکه بنویسم نقدکنم وجداً ازمن خواهش می کنندکه کوتاه قلمی کنم

دروطن ماچون دنباله روی رسم ورواج داردبدون اینکه برصفحه وسطرهای نوشته خوانند دقیق شوندوبعدراکت مغزی خودرافیرکنندنویسنده رابه یک شکلی انتقاد می کنند.

شایدبعضی نویسنده ها به خصلت خواننده های خودآشنانباشند برآشفته شوندولی خرمن این باررابیشترازپنجاه سال برده، ناراخت وعصبی ازانتقادخواننده های نوشته خودنمی شوم ازانتقادخوب وبدشان می آموزم ولوکه زشت ودرلابلای دشنام های رکیک بشکل تومارپیچیده باشد.

مردی سرخرسواربود،نواسه اش پیاده ماننداکاظم کاظمی می رفت عابری دیدگفت این پیرمردچقدراحمق است ،خوداش سرخرسوار،نواسه آن طفل کوچک پیاده می رود،امرداخرسواارشنیداخجالت کشید، ازخر پائین شد،نواسه را سرخرسوارکرد، مردی می گذشت با رفیق خودگفت: این پیرمردعجب خراست درراه رفته نمی تواند، نواسه خود را سرخر سوارکرده خواش پیاده می رود، پیرمرد خوداش هم درپشت نواسه سوارخرشد، چندقدم نرفته بود،چند نفرپیدا شد،گفت: اوپیربی عقل عقل نداری سریک خربی زبان دونفرسوارشدید؟ پیرمرد با شنیدن این حرفها از خرپیاده شدند نواسه وخوداش ماندن کاظم کاظمی  پیاده به راه افتادند،این بارزنی می گذشت که اوراذمردم بنام زن خرسواریادذمی کردند گفت: اوبابه توچقدربی عقل هستی که مانند کاظم کاظمی پیاده می روی وخرسوارنمی شوی، بگذارکه من خرسوارشوم زن که سرخر سوارشد پیرمرد روی خودرابطرف نواسه خودکرد که این خربمایک دردسرشده بهتراست که همین زن هم تنها است وهم خرسواربگذار این خررا با خود ببرد ومانندکاظم کاظمی پیاده آمدیم وپیاده خواهیم رفت، پیرمرد به زن گفت: این خروشماخداحافظ خانم...!!  زن خرسوارورخطا شدگفت: بابامن کدام هدفی نداشتم چرا ناراحت شدی گفت : طلایی که گوش را  بچکاند باید دورش انداخت، این خربما دردسرشده وسرگذشت راحکایت کردزن گفت :گناه مردم نیست توکه خرسواری مانند ثریابها بلد نبودی چراخرخریدی؟

حالا من را می گویند:خانم ثریاک ه کتاب نوشت به خود درد سرخواست آن خانم خرسواری یاد داشت تو پیرمرد چرا؟بخود درد سرخلق کردی که می گویند:پیش نروکه کوره آهنگریست پس نروکه(...)خریست بازهم خدمت دوستان ومخالفین این قلم به عرض برسانم هیچ نوع انتقاد نرم وتند به من آزار دهنده نیست یا تسلیم به انتقاد می شوم ویا دلایلی که دارم خدمت منتقد قلم خود محترمانه وگاهی کمی زشت اریه می کنم سوال منتقد وخانده را بی پاسخ نمی مانم.

اگرطنزوشعربی پرده می نویسم وبه گفته ایرانی ها برلب کس شعر لبسرین می زنم می گویند:عفت قلم رامد نظرنگرفت واگرمحترمانه ودرلفافه می نویسم می گویند بزدلی کرده اگراعتدال درنوشته مد نظرمی گیرم می گویند: به دوزن سرسفید چرا با قلم توهین آمیزازآنها یاد نکردید.

اول من درحزب بودم یا نبودم ازمارک زدن بودن ونبودن خود دریک حزب ترس ندارم ولی من باتمام رهبران احزاب چپ وراست افغانستان خودم وپدرم روابط نیک داشته ایم. من درمجموع می توانم جنایت های حزب نقط شماری کنم سرسفیدی این دوخانم  یکطرف واگرسینه این دوخانم را منحیث یک طفل نه چوشیده ام انگشتان شان که به طعام خورده من نوشیده ام .

هردوی این خانم باصداقت درخانه خود با وجودیکه روابط حزبی نداشتیم درپیش رویم نان گذاشته اند،بگوتوجای من بودی چه می کردی؟ دستگیرخان پنجشیر یک عمربه روشنفکران پروان چپ وراست دست دانش ومحبت پیش کرده که من با وجودیکه ملا بودم روشنفکربا ایمان نبودم به من ازخود محبت نشان

داده با وجودیکه اختلافات فکری داشتیم. تومی خواهی که من ازبی ادبی درقسمت آنهاکاربگیرم؟

هرکی را دامن زپشت برداشتند

تخم بی شرمی برویش کاشتند

 

من ملالی اچکزی نیستم که دامن من راکسی بالا کرده باشدوچشم حیانداشته باشم تندنویسی من معنی این رانداردکه من بی احترام هستم .

کاکا اگرنوشته مرامی خوانی بخوان واگرنمیخوانی مانند خانم ثریا نگوکه منشی من بی سواد بود. من بخاطر رفع مسوولیت وجدانی بیشترازشصت سال باسیاست وقلم سروکاردارم ورنه دراین پیری کون من نمی خارد که نوشته کنم واگرنوشته می کنم رقاصه این وآن نیستم بروگم شوهیچ نوشته مرا نخوان واگرزیاد بد توآمده رسم خصیه مرابکش دربالای سرخودنصب وصداها دشنام قربان من کن 

وقت خودرا ضایع نکنید من بخاطر توهین کس وتخریب کس قلم نه برداشته ام نه با نویسده خصومت دارم ونه به حزب دموکراتیک خلق ونه به کسانی برسرشان درنوشته ای  نویسند تاج زده شده ویاتوهین شده اند.

 ازاین کسی انکارکرده نمی تواند، که قربانی نوشته های نویسنده کتاب درکتاب فراون آشکار ویا درلفافه نام وحمله ناجوان زنانه صورت گرفته هیچ خواننده ونویسنده نمی تواند،سرسری بگذرد باید یکطرف راملامت کند ویا مجبورشود ازتوان نقداش بالا باشد به خود متهم اتهام رامحول کند.چون هیچ نوع اسنادی که شواهد، دلایل وقراین درکتاب واسناد دیده شود درکتاب ارائه نگردیده. بجزچندعکس وچند خط دستی که به اساس فشاربرادرداکترنجیب الله صدیق راهی نوشته  کرده که بدرد بخاری زمستان شب عشق نویسند کتاب وفروغ دلداده آن هم نمی خورد.

 همه چیز طوطی واربروی کتاب نوشته شده تنها ازلابلای نوشته کتاب فهیده می شود که نویسندگان این کتاب  یک تیمی بوده که حتی سراش ازایران برآمده ، واصف باختری ،استاد رسول رهین گردانده خاوران والم گردانده سایت گفتمان ونویسندگان پرچمی آن سایت ،کا ظم کاظمی نویسنده ،شاعر،منتقد ویرستارکتاب رها در باد، دستگیرخان پنجشیری، آصف آهنگ ، وبنیاد احمدشاه مسعود وبا یکتعداد پرچمی ها وخلقی ها تحت نظریک دست گاه (...)  مانند تاریخ حسن کاکردرقسمت حرب دموکراتیک خلق وحفیظ الله امین نوشته شده محترم حسن کاکرشهامت اعتراف داشت گفت : من کتاب دریک جزیره را به دستورامریکایی ها نوشتم زنده باد استاد حسن کاکر.

 خداکند که این خانم ثریامانند استادکاکرازوجدان کاربگیرد هم این تشویش را رفع کند... این حرفهای مخالفت نیست یک واقعیت است خرهم اگرکتاب رها درباد را بخواند ازچند دستی کتاب انکارکرده نمی تواند یکی ازاعضای بنیاداحمدشاه مسعودازخود شان وهمکا ران استاد رسول رهین کوهستانی استاد سابق ادبیات فعلاً گردانده سایت خاوران خودش  به من اعتراف کرد وحتی خواهش نمودکه وقتی به احمدشاه مسعود درکتاب رها درباد رسیدی اگرواقعیت ها را می گویی بگوولی خصومتی که با آن ازدوران جهاد داری توهین نکن. دیگربه خانم فرشته حضرتی وخانم ثریا بها ازطرف بنیادمسعود وعلاقمندان شهید مسعود به چندین نفرازجمله به این دوخانم دستورداده شده که دست ازتجارت نام احمدشاه مسعودبکشند.اگرسروصدای ازاین دوخانم درقسمت خوب وبد شخصیت مسعود وشورای نظاردیده وشنیده می شود،مسوولیت چرندگویی وچرنویسی این دوخانم ثریا بها وخانم فرشته  بدوش خودشان است.

بنیاد مسعود وشورای نظارمسوولیت این دونفررا ندارد. اگرافراد شورای نظارمانند امرالله صالح رئیس دستگاه جاسوسی قبل دولت کرزی وحبیب اصغری ، پدرام با اینها ارتباط دارند مسوولیت عمل شان بدست خودشان است .

بخاطرافشا شدن نوشته  چند دستی کتاب طرفداران احمدشاه مسعود ازخانم ثریا بها شورای نظارسخت ناراحت شده درهفته شهدا که درساسفرانسسکودایرشده بود وآن محفل خاص بنام احمدشاه محسود بودافغانهای ترجمان امریکایی حق سخنرانی داشتند. وبه ثریابها نه حق سخنرانی دادند وهم نگذاشتند داخل سالون شود.

شمامی توانید گذارشی را که غفورخان ظفری پنجشیری ازسانسفرانسکودرقسمت مجلس احمدشاه مسعود درسایت خاوران داده حتی نام ازخانم وکتاب خانم برده نشده. افشای چند دستی کتاب طرفدارن احمدشاه مسعود را بگردن خانم ثریا بها انداختند وهم سرفروش کتاب بین شان جنجال است که تاحال کتاب بشکلی که لازم بودبه بازارنرسیده .

صدیق برادرداکترنجیب الله خان شوهراکس خانم ثریا بها ازکسانی که درچندستی کتاب دست داشتند وازآنها نام برد که من ازآنها دربالا نام بردم شکایت می کرد وبه من درتلیفونی گفت : من بنام خود یا بنام مستعاراین کتاب به پشتو نقدمی کنم واز رفقا هم خواهش کرده ام. به من گفت باخبر با ش احتیاط کن که نوشته ترا من ورفقای ما هم نقدمی کنند.

نه تهاخواندن کتاب رها درباد مرا رنج داد، تکان دهنده بود نویسنده خواسته که دردشت وکهسارسیاست،دامن رهبران خود را بالا کید سراب را آب وآب راسراب نشان دهد وگاهی نویسنده مانند مرغابی سردرزیرآب سیاست کرده ودم خودرا بالا.

نقد فصل پنجم کتاب رهادرباد

استاد میراگبرخیبرکه نخست دربلاک بیست وجهاروسپس درطبقه اول بلاک 35 زندگی می کرد، کورسهای فلسفه مارکسیسم وتیوری وتاکتیک را درخانه اش تدریس می کرد وهمایون برادر میراگبرخیبر و بسم الله برادراش ازگذشته های دور، از زمانی که خیبردراکادمی پولیس استاداش بود،شناخت وپیوند داشت.بااین پیشینه درنزدکی استادخیبر به شناخت بهتررهبران حزب پرچم راه یافتم.

خانم قناری ثریا بها درکتاب زیرکانه کوشش می کند که کاروچال های پولیسی خیبردرلابلای لفافه ودوستان با زیبا نویسی بیرون بدهد.

گروپ خاص تیم این کتاب با تجربه که داشتند کوشش کردند که مطالب درشکل های مختلف تکرارکنند تا بتوانند خودرا نجات بدهند ومنتقدین کتاب درخیابان نقد ماهرانه سراسیمه بسازند.

من که سالها قاضی وڅارنوال بودم بااین طرزشعبده بازی قلمی سالها دست وپنجه نرم کرده ام ازتکرارموضوع درلابلای لفاظی ها که بشکل داستان دنباله دارتکرارشده بدون چراغ راه خودراپیدامی کنم اگرنویسنده خود را درآبریزخانه قلم خودپنهان کرده باشد.آنرابا منطق قلم برهنه، ازآن کثافت میکشم .

قبلاً نوشتم که دروغ گوحافظه ندارد.

اگرقبول کنیم که خانم ثریا نویسنده کتاب رهادرباد است دیگران خورجین هدفهای سیاسی وغیرسیاسی خودرا برشانه این خانم انتقال نداده اند وبه این منتقد کارهم ندارد که کتاب توسط یک شخص نوشته وتوسط مستقیم وغیرمستقیم توسط یک تیم بدنام ونیک نام نوشته .

دورغ وراست نوشته های این کتاب،خوانند را سرگرم می سازد. گاه درعمق هدفها وگاه درساحل دریای پُرموج قلم نویسنده  می کشاند این به توانایی منتقدارتباط دارد که موفق به گرفتن ماهی لشم خاردارواقعیت ها می شود یا نمی شود.

قبلاًخانم ثریابها مرغابی کونه دراولین دیدخود با خانم اناهیتا وببرک کارمل رهبران پخته کارازسیاست آن زمان درنوشته خودمرغابی گون سرغوطه زده بود خانم ثریا قسمی درکتاب خود وانمود می کند که با رهبران سیاسی حزب دموکراتیک خلق قبلاً ندیده تنها با داکتر واسع ارتباط داشته ازرهبران حزب داکترنجیب الله ، فاروق زرد ،داکترقاسم وامتیازحسن که رفیق بدماشی های داکترنجیب الله بود انکارمی کند.

ولی دراین نوشته سابقه خانواده خود را با حزب دموکراتیک خلق بی نقاب می سازد.

بیشترچیزهایکه من درقسمت خانواده زنده یاد سعدالدین خان بها وحزب دموکراتیک خلق می دانستم درلفافه درنوشته های قبلی به عرض رساندم. درآن وقت نمی توانستم که بی پرده واقعیت ها را بنویسم حالا که خود ثریا بها ازارتباط خودوخانوده خودپرده سیاه را برداشت.دست قلم من بازشد که بازتائید کنم باراول نبود که خانم ثریا بها با خام اناهیتا وکارمل دیده بود.

سعدالدین خان بها بشمول مشروطه خواهان نه تنها دست ازمبارزه کشیده بودند بلکه با دولت وقت یکتعداد شان همکاری اداری داشتند. ولی مرض حرف زدن وسیاست کردن وحرفهای کلان زدن که حتی دهن راپاره می کرد به مشروطه خواهان عادت شده بود ودستگاه جاسوسی دولت هم درک کرده بود که خصیصه های سیاسی این افراد نابکارشده.

سعدالدین خان بهاهم از پُرحرف ترین مشروطه خواهان بود،هرکس که حرفی درمجلسی می زد وآن روان شاد درآن مجلس می بود. وقتی علاقه به حرفهای جانب مقابل می گرفت که حرفهای سیاسی می بود  درآن خاموش بود وسکوت می کردمجلس دل اش را می گرفت.

ببرک هم ازروزی که درفکرحزب سازی شد درفکراین بود که یک ودونفرازمشروطه خواهان را بخاطریکه حرفهای غبارومحمودی را درقسمت خود بی اثربسازد تلاش کرد که درساختن حزب چند مشروطه خواه هم فکراوشوند.

ببرک توانست که عبدالهادی خان پریشان که بعدها داوی تخلص می کرد پیش اندازد داوی که درکوره سیاست پخته شده بود ومی دانست که جامعه افغانی خصوصاً روشنفکران مردمان احساساتی وبی مطالعه هستند،درجامعه عقب مانده با روشنفکربی مطالعه واحساساتی مبارزه نتیجه ندارد،عبدالهادی خان داوی پریشان دیروز روان شاد امروزتا آخرعمربا ببرک کارمل روابط تشریفاتی داشت.

همان طوریکه ببرک درخانواده های مشروطه خواهان به شمول خانوده ما رفت وآمد داشت با سعدالدین خان بها که مرض حرف وسیاست داشت روبط نزدیگ با ببرک کارمل داشت، اینکه سعدالدین خان بها چرا با ببرکارمل درسیاست یکجا نشد ازحرفهای غبار وخانواده محمودی که آشکارا برعلیه ببرک تبلیغ می کردند درحراس بود ولی سعدالدین خان می دانست که همایون بها ازجمله هم نشینان دوستان ببرک کارمل است ، دراین جای شک نیست که خودببرک کارمل درخانواده سعدالدین خان بها رفت وآمد داشت، بعدازمجلس اول خانم بها با اناهیتا وببرک خانه سعدالدین خان بها پاتق اناهیتا نشده بود،قبل ازملاقات باببرک واناهیتا خانه سعدالدین خان بها درزندگی خوداش پاتق ببرک کارمل بود.

اولادهای زندیادسعدالدین خان بها درزمان حیات سعدالدین خان جوان بودن خورد ترین اش ثریا بود که ازپانزده سال بیشترداشت .اگرسعدالدین خان بها ارتباط باببرک کارمل نداشت وبدبین با ببرک می بود حرفهای سعدالدین خان بها سراولاد اش بی تاثیرنبود چنانچه بعد می بینید که ثریا بها نقل قول پدردرقسمت زندیادعبدارحمن خان لودین که سعدالدین خان بها ودیگرمشروطه خواهان پیرو سبک مبارزاتی آن بودند وزمانی او را قبله مبارزاتی خودفکرمی کردند.

ببرک کامل غیرازمرده وزنده ومریضی که دراین حالت ببرک باخانوده غباررفت وآمد داشت درحالات که موضوع غم وشادی نبود رفت وآمد نداشت ولی درخانه دیگرمشروطه خواهان هم مرده و زنده رفت وآمد داشت .

ببرک درروبط خانوادگی ودوستی مانند حفیظالله امین سخت پابند بود حتی درزمان قدرت خود سردوستان خود لطف خود را  دریغ نکرد حتی من که باآنها اختلاف فکری داشتم وعملاً با سلاح درمقابل شان ایستاده شدم ببرک کارمل تا وقت شهادت پدرم بگفتۀ مادرم احترام به خانواده وپدرمن گذاشت کسی که از واقعیت ها انکارمی کندوجدان ندارد.

بیشترمشروط خواهان انقلابی دراحزاب علنی وطن،خلق وویش زلمیان گردآمده بودند.اما نمی دانستم چه گونه ببرک کارمل عضو اتحادیه  پشتونستان را گرفته بود که به صورت نیمه سری به اساس نشنلیسم افراطی بنیاد نهاده شده بود؛ وباز چه گونه در راس یک جنبش کمونستی انترناسیونالستی قرارگرفت.

ببرک تره کی را همیش خود اش وحزب اش را به افکار و روش قبله ای وتبارگرایانه ،و سازمان آنها را یک تشکیل قبیلوای بد وبا مناسبات فرهنگ پس مانده می خواند.

همیشه ببرک می گفت: که پدرم ازپشتون های حسین خیل کمری است. من بدین باورم که اگرآدمیزاد یک باردرسیتم قبیله بزرگ شود هیچ گاهی آماده ذهنی برای پذیرش اندیشۀ فلسفی حتا دینی نخواهد داشت.

من می خواستم بدانم که آیا ذهن سلیمان لایق ،آمادگی  برای پذیرش فلسفه مارکسیستی داشت یاخیر.

میراگبرخیبرباحوصله مندی یک اندیشمند،ازپیشینۀ سیاسی رهبران دوران اش سخن می راند.

دراین جای شک نیست ببرک کارمل تاپخته شدن سیاسی به هرجا سری زده ودرکانادا ،یک روزکسی را نمی گویند،تودیروزدرآن حزب بودی، امروزدریک حزب دیگررفتی ،اگرخیانت کنندآن روز حزب وخوداش را محکم می گیرند چون ملت مانارسیده بوداگریک روزی بااعضای یک حزب روبوسی درمقابل مسجد می کردی سالها ازشرح دیگراحزاب خلاصی نداشتی.

مثلیکه  زنده یاداستادعثمان خان عصیان قبل ازاینکه درجریان شعله درجمله هیت رهبری قرارگیردمقاله های آن درافغان ملت به چاپ می رسید وبافدا محمدفدایی که بعدهاازحزب افغان ملت بریدحزبی بنام ملت ساخت روابط حسنه ودوستانه داشت وفدایی همش درزندان ازماخبرگیری می کرد روان اش شاد.

ببرک باوجودیکه نزدهمان جاسوس شناحته شده ارگ کابل با خیبرومحمدزایی قندهاری درزندان درس مارکسیتی خوانده بود وقتی که از زندان برآمدند نه ببرک مارکسیت بود ونه خیبر و نه مواد مارکسستیی درزندان بود، اگرنام تره بازخان وخواجه نعیم خان وسید شریف خان جلادان خانواده نادرخان را کس شنیده بود کره می انداخت که درزندان سیاست کنداین حرفهای دروغ است که ما درزندان این کردیم آن کردیم ،شای دبدون کتاب نزد جاسوس شناخته شده درس زبانی مارکسستیی گرفته باشند، ونه خود او دانش وعقیده مارکسستیی داشت که اینها را به پختگی یک مارکسیست تبدیل میکرد. اوهم بیشترازالفبای مبارزه وچندافسانه مارکسسیتی بیشترنمی دانست ومرد یک چشمه پادشاه کوران زندان بود،هرکی که می گوید دورغ می گوید، شخص جاسوس هم آنقدر وارد مارکسسیزم  نبود وهمان خامی مارکسیستی این اشخاص بود که نیم جوش ماند.

من از ببرک روزی پرسیدم که شما چرا دراتحادیه پشتونستان قدم گذاشتید ببرک نگفت که  رفته ام ویا نرفتم. تنها گفت :زمانیکه درفکرمن گشت که یک حزب برای نجات ملت افغانستان بسازم من درگروپ های چپ وراست سرزدم تابهترین هارا ازکثافت خانه ها نجات بدهم تاچه حد خودسازی ویا واقعیت داشت من نمی دانم.

 بعدها معلوم شد که حزب دموکراتیک خلق ساخته شده ازهرقماش درآن وجودداشت  تره کی ، ظاهرافق با وجودیکه قبیلوی بودند ، جور نیامدند ، کشمند ، طاهربدخشی ، دستگیرپنجشیری ازطبقه  محروم جامعه بودند باهم جورنیامدند آدم خان ازقبیله واخوانی بود با آنها جورنیامد، درافتتاح کنگره نمازخود را هم آدم خان درپیش روی کنگره اول درخانه تره کی خواند آدم خان دوست نزدیک من بود جز به دین آن و زرورمل که درکانادا فوت کرد ازجمله موسسین کنگره اول حزب بودند غیر به دین به چیری عقیده نداشتند وازنگاه سواد مانند روانشاد میرعلم کارگرشاگرد دستگیرخان پنجشیری مرام نامه واساس نامه حزب را نه خوانده بودن و نمی دانستند وکسانی که درکمته مرکزی وبیروی سیاسی غیرازکسانی که درروس درس خوانده بودند. چند کتاب مارکسسیتی مواد درسی شان را تشکیل می داد متباقی دانش مارکیسیتی نداشتند،حتی مثل اسحاق میثاق یک روزمکتب نخوانده بودند من میثاق از زمانی می شناسم که کاتب درجمله هیت تذگره در ولایت تخار بود، ومریم محبوب نویسنده وداستان نویس چیره دست رفیقه بابه کوهی همسنفی فاطمه اختر، علی ، بشیرکلور پسر دگروال امیرمحمدخان چهاریکاری که فعلاً با غنی زنبوردرالمان زنده گی می کند درڅانوانی انقلاب زیردست حشمت کیانی خسربره پسرخاله من کارمی کردند که امروزمریم محبوب مدیرمسوول وصاحب متیاز دوهفته نامه زرنگار در تورنتوهستند؛ مریم جان زمانی سکرترمیثاق بوده ، تاحال اوکتاب ها واشعاراسحاق میثاق ویرستاری می کند، محترم میثاق پیش اویک مردبی سواد است بابه کوهی ومریم محبوب درتورنتوی کانا دزندگی می کند.ویا غوربندی که تا صنف دوازدۀ ملادانی خوانده بود دراین جای شک هم نیست، مسلک کشمند اقتصاد وازنورمحمد نورور اقتصاد وسیاست بود اینها شاید،بعد ها مطالعات مارکسیستی خود را ادمه داده باشند .

شرعی جوزیجانی وزنده یاد شهرالله شهپردهردو ازیک قوم وازیک زبان وازیک منطقه بودجورنیامدند وجوزی جانی تاآخرعمردرپهلوی قبله قرارداشت وبعد ازپاشان شدن حزب دموکراتیک خلق شماامروزمی بیندهرکی بطرف قوم زبان وملیت خودرفته وشهامت این را ندارندکه بگویندمارکسیت نبودیم نیستم ملت ما فریب داده بودیم ازملت معذرت می خواهیم وتاحال هم به این عقیده نیستند، که ملتی وجودداردواگربگویی می گویندتاحال ماملت نشدیم هنوزدرچوکات نامنظم ملیت باقی ماندیم وحزب ماهم حزب ملیتی بود وقیتکه ملیت های یک ملت نشود حزب وحزب ساختن چه معنی داردوحزب مارکسیتی آن چه خواهدبود.

من می گویم که یک گروپ ازخودحزب دموکراتیک خلق درتیم این کتاب وجود داشته که حرفهای قبلی درون حزب دردهن خانم ثریاگذاشتند تانشخوارکند

من به عقیده توخانم نیستم انسانها درجایی که بدنیاآمده باشند،اگرتغیرمکان نکننددرچوکات همان زبان وفرهنگ وکلچرباقی می مانندواین خصلت انسانی هم است که انسان ها ازنگاه روانشناسی هرقدرتغیرکنندبازهم دی ان ان شان کارخودرامی کند ولی ازاین کسی انکارنمی کندغیرشما که گفتید انسان ها تغیرنمی کند، شما نه دیدید  بشمول خودشما مردمان ابن الوقت حزب بارها تغیرکردند وامروزهم از دهن کشاد سرنای سیاست خراسان پف می کند وشما هم درسایت هنوز دنباله روهمین دار و دسته ابن الوقت هستید.

 دیدیم که انقلابی های بزرگ مثل تو مرتد شدند. رفتن تودرتاریک ترین روش انسانی درغارهای پنجشیرنه برای مبارز برای سازش حزب دموکراتیک خلق وشورای نظار بعد ازگرفتاری واعدام مجید کلکانی که دشمن مشترک حزب دموکراتیک خلق وشورای نظار بود، آیا رفتن توسبب مرتد بودن تو نشده وتودر سایت اصالت عکسهای جنایکاران را درپنجشیرندیدی ونمی بینی وتوخودرا درجنایت شورای نظار وحزب دموکراتیک خلق ازمهره های اساسی حساب نمی کنی؟ و به آن کثافت کاری های خود افتحارهم می کنی و بیشرمانه صدها سطرهای عاشقان درکتاب می نویسی که ترا بگویند،که این خانم هم روزی درآغوش احمدشاه مسعود  سرود سکس می شنید، وپیروان کودن شورای نظارترا هم بجای زن مسعود که بیسواد بود مادر ملت مثل مادرامان الله خان حساب میکنند.

دلکشا بی یار زندان بلاست

هرکجا یارست آنجاست دلکشا

زمانیکه عبدارحمن خان لودین خبرشد که مادرامان الله خان بخاطر قتل امیرحبیب الله خان همدست با نادرخان شده این بیت را خواند، تا امان الله خان متوجه شود که دماغ مادراش بوی قورمه سبزی می دهد مثلیکه دماغ تو با رفتن پنجشیر بوی قورمه داد. آن کاری که مادرامان الله خان خواست توهم می خواستی با ارتباط نا مشروع خود از مسعود استفاده کنی ،سر داکترنجیب الله خان از بی عقلی های آن سبک سازی.

همان طورهم شد، با وجودیکه احمدشاه مسعود با دولت داکترنجیب الله خان روابط مخفی توسط  خلیل بایانی مامای عارف صخره ترک تبار  پسرمرزا تاج محمدخان ازمحله ترکان قریه بایانی علیا ، بعد از رفتن ازکابل به پنجشیر، تومگربا کسانی که همعقیده وهم فکردردرون حزب بودید با هم دست همکاری دادید روبط احمدشاه مسعود با دولت کابل توسط عبدالله توتاخیلی ازفامیل محمدگل خان توتاخیل که زمانی در نهرین قومندان فرقه بود، زن توتا خیل ازخانواده ملکیاربود، بعدها خیانت آن به داکترنجیب الله ثابت کرد  که روابط را با احمدشاه مسعود تنها تو محکم ومحکم ترساختی.

 وامروزاعضای کمته مرکزی وبیروی سیاسی که نزد تودهن پُر آبی دارند وتوتمام ارتباطات حزب دموکراتیک خلق با شورای نظاررا می دانی ازنامه ی ارتباطی لبسرینی وغیرلبسرینی آگاهی داری آنها ازترس تومانند مرغان ماکیان  سرهای سیاست خود را زیربال بی وجدانی کرده اند.

سر سناج روابط ترا باز نمی کنند و کتاب رهادرباد را عظیمی ها ازترس بالشت  زیرسرخود ساختند. نوشته های من واعضای   پاینی حزب درقسمت کتاب تومی دانی که سود ندارد تنها   مشعل افشگری شده می تواند،

 کمته مرکزی ، شورای انقلابی بیروی سیاسی مثل سیستانی وغیره ذهنیت های ملت رامی توانند درقسمت کتاب رها دربا روشن بسازند تا نسلهای بعدی مصروف چنین چرندیاتی نشوند.

نوشته های عاشقانه ترا باید شورای نظار وحزب دموکراتیک خلق روشن بسازند که نسل های بعدی درقسمت شما مبارزین درتاریکی نمانند. ازهرکسی که نام بردی روبط جنسی خودرا مستقیم وغیرمستقیم اقرارکردی گرچه من به چوب خط توکاری ندارم وتنگ نظرهم نیستم ودرجوانی خود مقبول ترین دخترمعشوقه من بوده وبعد ازچهل سال عمربعد ازشکست یک عشق نا فرجام تن به زن گرفتن دادم وبیش ازسی وچند سال درکنارهم رفیقانه زندگی کردیم وهنوز با زن خودزندگی می کنم.

 من مخالف طلاق نیستم طلاق گرفتن ازبد اخلاقی کردن قدسیت دارد، ولی فریب دادن شوهرازافغانستان تا پنجشیر از پنجشیر تا پاکستان واورپا و امریکا و دردام انداختن دستگاه های جاسوسی بخاطربدنام ساختن داکترنجیب الله خان گناه بزرگ وقابل بخشش نیست .

چون فیمنیست نبودم ودرفرهنگم فیمنستی وبی پرده گویی نبوده این بی پرده گویی ها را ازغرب کمی آموختم ... شاگرد لایق دراین رشته مثل تونبوده ونیستم  که روابط جنسی خودرا درخاطرات خود بنویسم .

ومن تنها با یکنفردرتمام طول حیات بقصد ازداج روابط انسانی با درنظرداشت فرهنگم داشتم وبعد ازشگست  نا فرجام، ازدواج کردم اگرمن ادعای بالا بلند مثل تومی کردم امروزمردانه وار اعتراف می کردم. تواگراعتراف بکنی یا نکنی زبان قلم من زبان اعتراف تومی شود.

  مثلیکه ملت غیور امریکا کلکتون را محکم گرفتند که ازروابط جنسی خود با همکارقصرسفید نشین خود،«مونیکا لووسکی» اعتراف کند. ازتنگ نظری نبود پت کردن واقعیت بود تا اینکه اقرارکرد نه تنها ملت امریکا زن وخانواده اش اورابخشید.

تومجبورومکلف هستی که دراین کتاب شخصیت های سیاسی غیرسیاسی را درچوکات(...) خود بدنام کردی مانند بیل کلنگتون شرافتمندانه اقرارکنی ویا رهبری حزب دموکراتیک خلق ، شورای نظاروتوبه ملت پاسخ بگوید،چون توفشاگری را درکتاب خودمستقیم وغیرمستقیم درگردن هیت رهبری حزب دموکراتیک خلق وشورای نظارانداختی ،ویا تیم شناخته شده که کتاب نوشته با وجودیکه شناخته شدند ازآنها نام ببرید وهم که شما یک روزدرامریکا کارنکردید.این وپنجاه هزارمصرف کتاب کدام بی وجدان وموسسه جاسوسی که پول ملت افغانستان را دزدی کرده بشما داده ، لعنت به فیمنستی که ایمان ووجدان یک فیمنیست مانند زیبا ناوک ایرانی که خودرا شاگردآن می داند ندارد.

 

هرقدرگوشش می کنم که به یک سیلی صدها روی را زخمی نسازم نوشته های افشاگرانه مرموزتیم کتاب رها درباد بنام خانم ثریا بها مرا مجبور می کند که چلوصاف داروندارحزب دموکراتیک خلق باهیت رهبری حزب ، شورای نظار نشیب وفرازکثافت کاری ها را با بولدوزر قلم هموارسازم که مانند روزحشریک تخم سیاست ازیکسردنیا درسردیگردنیا به اثرسوراسرافیل معلوم شود.

سورا اسرافیل حرفیست که خود ببرک کارمل به غبار گفته بود کسی دردست توست که قلم وزبان اش مانند سوراسرافیل است وترس دارم که قسمی تربیه نشود،روزی دروازه بان پل صراط احزاب گردد هرکی را بنام مرتد حزب رهسپار دوزخ تاریخ کند.

 بلی من این کاررا می کنم جوان مردانه اعتراف می نمایم وپنهان کاری هم نمی کنم تاحرفهای ببرک کارمل درقسمت من جامۀ عمل ببپوشد وصدا ها اعتراف اگرارتباط به نقد کتاب داشته باشدازملت خودپنهان نمی کنم ولوکه شخصیتم با قلم خودم زده شوداعتراف ایمان انسان کامل می سازد. معذرت خواستن شهامت بکاردارد که من سالها این کارراکردم .

تاامروزمن شما دیدید که به نکویی ازخیبریاد کردم ولی این خانم که دخترسعدالدین بهااست سوانح خوبی وبد ومنافقت های همه رهبران قبیلوی وغیر قبیلوی را می داند بازهم برسری تاج می زند وکسی را به پخته حلال می کند وکسیرا دربرابرچشمان خانواده اش ناجوان زنانه بدارمی کشد.

دراین جای شک نیست همان طوریکه دستگیرخان پنجشیری زمانی که درحزب انشعابی   دموکراتیک خلق با تره کی بود،نمی توانست درجایکه ببرک باشد فتنه سیاسی وپارتی بازی درزیرلحاف رنگا رنگ برپا کند،ازهیچ نوع تبلیغ درقسمت زن و مرد حزب دموکراتیک خلق صرفه نکرد وبه ببرک کارمل فکاهی ها داستان های روبط مشروع وغیرمشروع ساخت که امروزاین خانم ازهمان انگشت افگارشخصیت های سیاسی هیت رهبری حزب دموکراتیک خلق سخت محکم گرفته دم خانم ثریا بها گرم.

بلی من اززبان ببرک بارها شنیده ام که انشعابی های حزب دموکراتیک خلق را قبیلوی ودورازمارکسیت واداب مارکسیتی  فکرمی کرد، وهم می گفت :که من به قوم حسین خیل هستم که زبان مادری من تبدیل به زبان  دری درباری فارسی گردیده نه درقبیله بدنیا آمده ام ونه درقبیله بزرگ شدم.

من نمی گویم که حرفهای ببرک کارمل درست بودیاغلت یا اشتباه یا صادقانه یاغیرصادقانه بوده این حرفهای خودراپنهان هم نمی زد،هرباریکه با تره کی ائتلاف کرده فشارروس بوده واگرفشارروس ومصلت رهبری حزب نمی بود یک روز با تره کی دریک کاسه نان نمی خورد، اگردر پهلوی تره کی حفیظ الله امین قرارمی داشت تا آخرعمربا تره کی ائئلاف نمی کرد وتره کی را او بهترازهمه شناخته بود زور روس بود . یعنی زورکاکاست که انگوردرتاک هاست...

بازهم نمی گویم که خیبرومحمدزهی با چه جرم وبیگناهی ویابه اثرموافقه خودشان درزندان رفتند وازمسلک ترد نشدند با امتیاز بیشتربعد اززندان وتمام شدن یک ماموریت دردولت شروع به کارکردند که داستان طولانی است

زن اول خیبرهم ازمجددی ها بود وسلیمان لایق هم در زنجیرمجددی با پدرخود سخت بسته شده بود اگر واقعیت چنین بود که توامروزمی گویی خیبرچرا دوباره از روند حضرت بنام خلیفه وخلیفه بازی ها زن گرفت بیشترازخانواده قبلی آن یاد نمی کنم که درنابودی خانواده قبلی خود خیبروبرادرخیبر ومیرعبدارحمن لوگرب دستورخود خیبرچه نقش داشت وچطورخواهرسلیمان لایق که خلیفه طریقت ازطرف حضرت ها درمسجد پلخمری سالها بود وهمکاری همراه آصف خان میرشکارشاه که درچشمه شیرعلاقداری دهنۀ غوری زندگی داشت ومسوول ضبدط احوالات دولت.  شخص آصف خان میرشکاردرزمان شاه بود، تخار،پلخمری ، قندوزکه حکمرانی بود،زیراثرنایب الحکومه گی بغلان وجمعه گل خان صدیقی بارکزی نایب الحکومه آن بود.

آصف خان مسوولیت ضبط احوالات آن زمان را داشت بشمول پدرسلیمان لایق صدها نفرملا وچلی خان ومتنفذین محلی بخاطرسرخم شدن شان توسط میرشکاربدام جاسوسی افتاده بودند.

         درسال 1329 قانون مطبوعات به تصویب رسید ببرکارمل که نام اصلی آن سلطان حسین است ودراین سالها دانشجووعضواتحادیه محصلین بودشامل اتحادیه آزادی پشتونستان شد،رهبرواقعیی آن سردار محمد داودخان بود.

میراگبرخیبرپیش ازانها، در روزگرفتن دیپلوم ازدانشگاه حربی به گناه پخش جریده ملی دربین ارتش دستگیر و زندانی شده بود،خیبر در زندان با شماری ازرهبران جنبش که درجریان انتخابات دستگیر وزندانی شده بودند. ببرک کارمل نیزبه جرم سازماندی راهپیمائی ، بازداشت وزندانی شد.اودرزندان با خیبر ومردی که از قبایل آن سوی مرز دیورند بود آشنا شد ،این مرد که مصطفی نام داشت مدتی درچین زندگی می کرد وسپس به صفت ترجمان دفتردارالتحریرشاهی افغانستان کارمی کرد به اتهام نامعلوم زندانی شده بود.

 کارمل وخیبرنخستین افرادی بودند که با اندیشۀ کمونستی این مردآشنا شدند ومبادی سوسیالیسم علمی  را از وی فرا گرفتند خیبر زبان انگلیسی را در زندان ازاوآموخت.

ببرک کارمل بعد از دوسال وچند ماه از زندان آزاد شد اما میراگبرخیبرسالها در زندان بماند از زندان برآمد خانواده او به شکل مرموزازبین رفته بود

درسال 1331 سلطنت روزنامه آزاد را بازداشت کرد مرام نامه حزب خلق را که لعل محمد نام داشت  پسربرگد قادر، عموی اخترمحمد پدرداکترنجیب الله بود که درمیدان قمار برادرخود را کشت، داکترمحمودی مریض بودمرام نامه حزب خلق را دزدی کرد،

قبلاً نوشتم که شیرغلت ها قلمی شیطانی تکراردرتکرار بخاطرگریزنویسنده ازواقعیت ها وهم بخاطرمشکل ساختن نقد که منتقد را متردد سازند، تیم این کتاب منتقد را مجبورمی سازند که دوباره سرموضوع برگردد وحرف اول اش با حرف دوم  سرنخورد تا بتوانند منتقد کتاب را به دروغگویی محکوم سازند.خواننده را فریب داده ودروغ های خودرا زیراین نوع نیرنگ ها جامه عمل ببپوشانند ومخفی نمایند.

تیم نوشته کتاب رها در باد می داند، که خیبربه چه جرم زندانی شده، زن اول اش چطورازخیبرجدا شده ،خواهرسلیمان لایق که به خاندان خسرخیبر نزدیگی دارد، دوباره با ارتباط  خانواده مجددی ها زن دوم را که خواهر سلیمان لایق می شود با خیبر ازدواج  می کند، مصطفی کی است وخیبر وببرک کارمل قبل اززندان بااین شخص شناخت نزدیگ داشتند، مصطفی ازآن طرف خط دیورند نبود ملتانی بود، دربمبی هند برطانیوی بدنیا آمده بود ومانند تره کی چند کتاب مارکسیتی که این خصلت جاسوسان است را خوانده و  درهرروش زندگی کمی آشنایی داشته. اما اومطالعه نیمه مارکسیتی داشت.

مرام نامه تمام جراید آزاد راتمام روشن فکران مطالعه کرده بودند ودرجراید شان نشرشده بود ومشاورین دستگاه جاسوسی افغانستان بعد ازقتل نادرشاه دستگاه جاسوسی انگلیس با دستگاه جاسوسی افغانستان همکاری داشت وبه نام دموکراسی نیم بند که روشن فکری ان مشروطه خواهان فریب خورده بودند بخاطراحساسات پاک خود در دام افتاداند، درسیاست سروصدارا درگوشه وکنارمملکت وخصوصاً درکابل براه انداخته بودند، تمام مبارزات این روشن فکران ومشروطه خوان تحت نظراستخبارات قرارداشت حتی افراد استخباراتی بنام روشن فکردر بین انان قرارداشت ونمی توان گفت که به خاطرتوزیع یک جریده ملی محمدزی قندهاری ومیراگبرخیبر  سالها زندانی و ترد مسلک شوند وسالها درزندان بمانند،درحالیکه جراید دربازاربه فروش می رسید ودرقانون مطبوعات نوشته نشده بود که کی خوانده می تواند کی خوانده نمی تواند. جراید ملی و دولتی شب نامه نبود که دوحاتم بیگ را به جرم پخش شب نامه دولت زندانی ساخته باشند.این حرفهای خودنمایی را انقلابیون برملت بی سواد وخوش باورمملکت ما زیاد زدند.

اگردرقشله های عسکری جراید ملی راکسی خوانده نمی توانست ازبازارمی خرید ودرخانه خود مطالعه می کرد، دموکراسی نیم بندعصر زندیاد محمودی وغباربخاطرشناخت چهره های بود،که ملت ما درک شان نکرده بود وملت آن قدربیخبربود.

روزی محمودی درجای سخرانی می کرد مردم جمع شده بودند خبرنگارازکدام نفرکه ایستاده بود پرسید: برادرچه گپ است؟ وتوچراایستادای؟ این کیست که حرف می زند؟ او گفته بود: این آدم که کلکل دارد ومیگویند خوب... خوب گپ هامی زند، نام اش محمودی غباراست.

بیچاره نمی دانست که محمودی وغباردوشخص است. واگردولت وقت بخاطرشناخت چهره ها دموکراسی نیم بندارا روی کارنمی آورد وصداقت به روشن شدن ذهنیت ملت می داشت چرا سردارمحمد دوود خان مستبد را بجای شاه محمودخان مقررمیکرد.

دولت شاهی افغانستان به با سواد شدن ملت ودموکراسی واقعی عقیده نداشتند.ازنام دموکراسی بخاطرفریب وادامه سلطنت خوداستفاده می کردند. مثلیکه سردارمحمدداودخان مستبد،بنام جمهوریت قلابی که درحقیقت یک حکومت شاهی بود استفاده کرد، تا از بین نرفت تسلیم نشدهنوزسراش بوی قورمه می داد سالهاست که زیرکاسه نیم کاسه است که ملت نمی داند.

مشروطه خواهان شناختی که ازمصطفی جاسوس مشاور دستگاه جاسوسی افغانستان که به ظاهرترجمان دارالتحریرشاهی بود می خواست روشنفکران را به نفع  دستگاه استخباراتی انگلیس بچرخاند. دولت به خاطر سقوط سلطنت در حراس شد مصطفی را درزندان انداخت بعد شاگردان اش را به نوبت درزندان آورد ودرآنجا دولت اورا تحت فشارقرارداد تا دربین مشروطه خواهان کارکند.

 

محمودی وغبارازمصطفی سخت نفرت داشتند،حتی درزندان با اوحرف نمی زدند وکسانیکه با مصطفی روابط دوستی ویا شاگردی داشت ازآن نفرت داشتند.

به خاطرروابط ببرکارمل با مصطفی غبارومحمودی ازببرک نفرت داشتند،همه می دانستند که ببرک درسطح غبارومحمودی قرارنداشت که ازنگاه سیاست رقیب محمودی وغبارشود.

 آنقدرشناختی که غباردرقسمت زندانی ها داشت هیچ کس نداشت به همان خاطربود که کسی از زندانی ها بشمول سعدالدین بها درجایکه غبارمی بود زبان درازنمی کردعبدالهادی داوی پریشان می گفت: که غبارآتش واقعیت ها است مرا به این آتش نزدیگ نکنید.

تیم این کتاب می خواستند که خود به زبان واقعیت ها را نیاورند وحریفان سیاسی خودرا بگوبندغیرمستقیم ومنتقد مجبورشود پرده ازروی شیطانت ها بردارند،اگرمن این جریانات رابا تفصیل وجزویات بنویسم ازکتاب رها در باد بیشترمی شود. ترس ازاین ندارم که به من درد سرخلق می گردد ،این را همه می داند اگردرخانه کس است یک حرف بس است

اگرخانوده داکترنجیب الله را خانواده محمودی ، پیروان محمودی ویا تیم نویسنده کتاب رها درباد لعل محمد را محکوم به جاسوسی وافشا مرام نامه مبارزین وجریده محمودی می کند. من از زبان خانواده محمودی نشنیده ام. شاید خانم ثریا روی عقده و یا از زبان پدراش شنیده باشد ویا درجایی خوانده باشد،اینکه داکترنجیب الله خوش من می آید،یا نمی آید،صادق بود یا خاین من ازاین چیزها   خبرندارم . این حرفها منطق هم ندارد در زمان مشروط خواهان ودهه دموکراسی بخاطرشهرت طلبی این نوع حرفها زیاد زده شده. خامی سیاسی ومسوولیت خودرا درگردن دیگران اندختند،بی وجدانی است که این نوشته ها بی پایه را نمیشود سند جاسوسی یک خانواده پنداشت  خرهم می داندکه نمک شوراست واگردریاداشت های مشروطه خواهان حتی دریاداشت های غبار ومحمودی نوشته شده باشد، قابل اعتبارنیست چیزی که روش وآشکاراست ضرورت به گرفتن چراغ نیست مرام نامه جریده خلق محمودی راهمه می دانستند ضرورت به دزدی کردن لعل محمد کاکای اخترمحمد پدرداکتر نجیب الله خان نبود.از سرکل مردم دست بردارید.

 

درسال  1935  تره کی ازسوی عبدالمجید زابلی به عنوان نماینده شرکت پشتون دربمبئی هند گماشته شد همچنان به اعضای حزب کمونیست هند آشنا شد وبنا بر روایتی عضویت آن حزب را هم پذیرفت دربرگشت به افغانستان به وسیله زابلی به سفارت شوروی راه پیدا کرد. درسال 1941 کارمند وزارت خارجه شد وپس از اندک مدتی ، به اتهام اختلاص ازکاربرکنارگردید، وعضویت گروه ویش زلمیان را پذیرفت درسال1951 بخدمت ک گ ب درآمد. درتماس بود و به دستور شوروی با محمد داوود نزدیگ شد.پس ازآشنایی با محمد داودخان به عنوان اتشه فرهنگی سفیر اافغانستان درامریکا معرفی شد که یک ماموریت استخباراتی را با شوروی انجام دهد. پس از پایان ماموریت به افغانستان برگشت ومدت سه سال درکدام کشورخارجی مشغول فعالیت های سری سیاسی بود وبا برگشت به کابل درسال 1956 پیوند اش را با سفارت شوروی بیشترتحکیم کرد وهمه وقت درکنار زابلی بود.

پدرم می پنداشت «درانترناسیونال کمونستی» (درانترناسیونال سوم )که به «کمینترن» نیزمعروف است وازاحزاب سوسیالیسستی تشکیل شده بود؛ از1919 تا 1943 به فعالیت خود ادامه داد.برای نخستین بارگروه ها واحراب انقلابی کشورهای شرق وآسیایی میانه نیز در(درانترناسیونال سوم ) اشتراک کردند. دونفراز افغانستان یکی عبدالمجید زابلی بنام «حکیم اوف» ودیگری هم نورمحمدخان تره کی بنام «نور» ویا شاید عبدارحمان لودین در«کمینترن» اشتراک کرده بودند.

 نوشته بالا را که تیم کتاب رها درباد آورده ازآرشیف ک گ ب واسیلی متروخین نقل وقول کردند وتنها نوشتۀ که شکل اتهام بدون اسناد را دارد. درقسمت شهیدعبدالرحمن خان لودین عضو برجسته مشروطه طلبان نظرگنگ سعدالدین خان بها بوده که دختراش اززبان پدرنقل وقول کرده ومن مجبورشدم که نه به دفاع از زنده یاد لودین ویا برضد زندیاد سعدالدین خان بها چیزی بنویسم . ولی مجبورهستم که مخالفت عبدالرحمن خان لودین وسعدالدین خان بهارا بادرنظرداشت وجدان بی طرفانه بدون کم وکاست نوشته کنم وهم اسناد معتبردرقسمت پاکی ووطن پرستی روان شاد لودین که ازیاد ملت ما رفته است بیاورم که شکی دروطن پرستی وانسان دوستی عبدارحمن خان لودین نبوده ونیست و عبدالرحمن خان لودین با سعدالدین خان بها مخالفت ومشکل نداشت،سعدالدین خان بها بود که اززنده یادعبدالرحمن خان لودین درزندگی وبعد مرگ لودین بزرگ دلخوربود.

 

چیزهایکه درقسمت تره کی وزابلی تیم کتاب رهادرباد نوشته این حرفها اززمانیکه تره کی بنام عضو واعضای رهبری حزب دموکراتیک خلق راکسب کرده حتی عکسهای نورمحمد خان تره کی  نابغه شرق را مخالفین تره کی بنشررسانیدند که دست ظاهرخان را بوسه می کرده این اتهامات راکمیته مرکزی وبیروی سیاسی حزب دموکراتیک خلق جواب بگوید.

اماراجع به شهید عبدالرحمن خان لودین عضو برجسته مشروطه طلبان افغانستان وظیفه وجدانی خودمی دانم که حقایق را بدون کم وکاست نوشته بنویسم. گرچه درنوشته قبلی خوداشاره کردم احترامی که به دومشروطه خواه داشتم خوداری کردم ودرنوشته گذاشته خودهمین قدرتذکردادم که روابط سعدادین خان بهاو شهیدعبدالرحمن خان لودین عضوبرجسته مشروطه طلبان حسنه نبود.

 بازتکرارمی کنم تیم نوشته کتاب رها درباد رذیلانه نام وموضوعات رامی نویسند چون خودشان جرات گفتن حقایق گویی را ندارند میخواند که حرفها وگپ های خودرا سرمنتقد کتاب بگویند ومنتقدی که درجریانات مشروطه خواهان ویا شناخت خانوادگی با آن اشخاص داشته مجبورمی شود که پرده ازروی حقایق با ایمان و وجدان بیرون کند. من نه تنهاکه به حرف بی پایه سعدادین خان بها که یکی از پیروان راه عبدالرحمن خان لودین وهمسنگران ودنباله رو شهیدعبدالرحمن خان لودین عضو برجسته مشروطه طلبان بود، بعدها  با  عصبانیت  سعدالدین خان بها را به سکوت درمجلس مجبورساخته بود.

این عقده تا آخرعمرپیش اززندانی شدن سعدالدین خان بها وبعد اززندان سعدالدین خان و بعد اعدام شهید عبدالرحمن خان لودین عضو برجسته مشروطه طلبان ثبت درریکارد مغز زند یاد سعدادین خان بها باقی مانده بود

 معذرت میخواهم ، بازهم معذرت میخواهم!  روزی درمجلس سعدالدین خان بها جوان بود بدون مسوولیت  درمجلسی حرف می زد، شهیدعبدالرحمن خان لودین عضو برجسته مشروطه طلبان دوسه مرتبه از زیرچشم به طرف سعدالدین خان بها  دید.

سعدالدین بها که مرد لاغر و خیلی شجاع بود بعد از فیرتفنگچه سرامیرحبیب الله خان پدرامان الله خان درشوربازار که خودرا یکسر وگردن ازدیگرمشروطه خواهان بالا ترمی دید.اعتنایی به چشم کشیدن شهیدعبدالرحمن خان لودین عضو برجسته مشروطه طلبان نکرده بود و  لودین که مرد عصبانی وبد قهربود و سعدالدین خان اعتنایی به چشم کشیدن زنده به لودین نکرده بود لودین روی خودرا به سعدالدین خان بها کرده گفت : سعدالدین کله قاق مغزت ماند مغز قرچه است وحرفهایت پیغام کهکشان ها است خاموش باش ورنه دهن تراپاره می کنم.

 

قرچه یک پرنده خیلی کوچک است که دیگر پرنده ای  ازآن کوچک ترنیست همه مجلس خنده کردند وسعدادالین خان بها که می دانست یک حرف ودوحرف دیگربالا شود شهید عبدالرحمن خان لودین عضوبرجسته مشروطه طلبان دست بجیب می کند تفنگچه که همیش درجیب آن بود می کشد.

بعد ازآن روان شاد سعداالدین خان به نا م سعدالدین خان بها یاد نمی شد ودرغیاب اش بنام سعدالدین خان قرچه یاد می کردند که این کلمه سالها سعدالدین خان بهارا آزار واذیت کرد،این را بخاطری نوشته کردم .که خوانده کتاب رها درباد وقتیکه نوشته را می خواند در قسمت مشروطه طلبان خصوصاً درقسمت شخصیت برازنده شهیدعبدالرحمن خان لودین عضوبرجسته مشروطه طلبان درحین خواندن کتاب رها دربادغرق تشویش واشتباه نشوند.

بخاطریکه فکرنکنند که من یک مقدار روشنی درقسمت شخصیت شهیدعبدالرحمن خان لودین عضو برجسته مشروطه طلبان خدمت خوانندگان عزیزبعرض می رسانم وقضاوت را به خواندگان می گذارم که حرفهای تیم کتاب رها درباد را می پذیرند ویا معلومات با اسناد مرا...

می خواستم که (فصل پنجم کتاب رها دربادرا) را تا به آخربه نقد بکشم چون زنده یاد سعدالدین خان بهانه تنها  دوست پدرم بود و ما خرد زیردست ان زنده یاد کلان شدیم اندک رنجی آن را با شهید عبدالرحمن خان لودین عضوبرجسته مشروطه طلبان پسر سیداحمد خان لودین چیزی که از زبان مشروطه طلبان شنیده بودم بدون کم وکاست نوشته کنم وهم با وجودیکه دوست نزدیگ پدرم را که حیثیت کاکای بزرگواررا به من داشت  کاکا ی بزرگوارم شهید عبدالرحمن خان لودین عضو برجسته مشروطه طلبان را ندیده بودم ولی به میلیون ها باردرقسمت این شخصیت ازیاد رفته ملت افغانستان از زبان پدر و دوستان پدرشنیده بودم با پدرم درزندان امیرکلکانی هم زنجیربودند و اوپیش از پدرمن و پدرصباح الدین خان کشککی بعد ازسقوط امیرکلکانی برهان ادین کشکی که یکی از درباریان امرکلکانی بود بعد از سقوط دولت کلکانی درزمان حکومت نادربه زندان رفته بود وبا پدرمن که درزمان امیرکلکانی زندانی شده بود ودرزمان حکومت نادررها گردید وبا محمدافضل خان تتمدرۀ  دو شوهر خاله ام استاد خلیلی ومحمدعیسی خان تتمدرۀ وبابه جانم سیدموسی جان اوپیانی کاکای پدرم وبابه جانم محمدافضل خان تتمدرۀ ومحمد اعظم خان کاکای مادرم برادرمحمدافضل خان پسران جلندرخان نواسه علی خان غازی به روس فرارکردند داستان طولانی است. امروزچیزهایی درقسمت شهیدعبدالرحمن خان لودین عضو برجسته مشروطه طلبان که حتی مورخین افغانستان که به آن پیمانه که پدرمن وخانواده ما وخانواده خوداش درقسمت روان شاد شهید عبدالرحمن خان لودین عضو برجسته مشروطه طلبان معلومات کافی داشتند،دیروز وامروز دیگران ندارند واین نوشته ها را ازیک خاطره قلمی بدون کم وکاست نوشته می کنم چون خاطرات نزد من است خود خاطره نویس وخانواده خاطرنویس بخاطریکه حقایق بسیار روشن  وآزارد هنده درسطرهای کتاب دیده می شودروان شاد خاطره نویس قبل از فوت خود درشهرپهلوی شهرما درانتریوی کانادا زندگی می کرد به من حیثیت کاکا را داشت و روابط نزدیگ خودرا با من تا آخر عمر قائم نموده بود و بوی پدرم ازآن شخصیت متصوف می آمد .

چندی ازخاطرات خودرا که خود اش درقضایا مستقیم وغیرمستقیم ناظربوده ویا اززبان بزرگان خانواده شنیده بود درقید قلم آورده بود طرفدارنشرخاطرات خود نبود به خاطر خواندن ومطالعه ومعلومات تاریخی من خاطرات قلمی خود را بدسترس من قرارداد ولی زمانیکه بعد ازمرگ بزرگوار اولادهای آن بزرگ مرد فقزمشرب خبرشدند که کاپی دست نویس خاطرات پدرشان نزد من است آنها هم ازمن خواهش کردند که خاطرات آن بزرگوار را بیرون ندهم چون نوشته ومعلوماتی که درقسمت شهیدعبدالرحمن خان لودین عضو برجسته مشروطه طلبان درخاطرات بزرگوار نوشته شده به شخصیت کسی برنمی خورد ویک واقعیت تاریخی است بدون کم و کاست خدمت خوانندگان این قلم که خالی ازمفاد تاریخی نیست وبهترین موخذ درقسمت شهیدعبدالرحمن خان لودین عضو برجسته مشروطه طلبان می باشد خدمت خوانندگان این قلم تقدیم می کنم.

« هیج یک از مورخین قرن نزدهم تا امروز خاصتاً ازدورۀ امیرحبیب الله خان الی سلطنت نادرشاه که درحدود سی وپنج سال می شود نتوانستند ازمبارزات و وطن پرستی وآزادی خواهی وشجاعت مرحوم عبدالرحمن لودین چشم پوشی نماید چنانچه مرحوم غباردرتالیف خود افغانستان درمسیرتاریخ راجع به موصوف چنین تذکرداده است.

«درسال 1918 نُه سال بعدازسرکوبی مشروطه خواهان یک نفرازجمعیت مذکورعبدالرحمن خان لودین محررسراج الاخبارپسرمرحوم کاکا سیداحمدخان لودین که جوان رادیکال وآتشین مزاج بود درشب جشن تولدی امیرحبیب الله خان با تفنگچه ئی دربام دکان متصل شوربازاردرانتظارعبورموترسواری امیرنشست همنیکه موترامیرمقابل دکان مذکور رسید تفنگچه عبدارحمن خان به صدا درآمد وگلوله در دماغه موتر اصابت کرد موتر به سرعت گذشت وامیرسالم ماند که همانا عبدالرحمن خان گرفتار وبا طوق و زنجیر در زندان ارگ شاهی کوته قلفی گردید متعاقب ان چند نفردیگرمانند عبدالهادی خان داوی، عبدالمحمدخان ،کمیدان محمد اسحاق خان قزل باش، شیرمد خان مشهوربه افغان بگ نیز به اتهام این واقعه زندانی شدند.

عبدارحمن خان جوان چهارشانه داری چشمان سیاه نافذ موی مجعد قدری فربه مایل بود قامت متوسط ورنگ گندم گون داشت درعین ظریف وشاعر مبتکر ومستقل بود، درزبان های عربی،اردو، ترکی ، انگلیسی مطالعه میکرد،در زبان دری نویسنده خوب بود،پشتو که لسان مادری اوبود تحصلات اودرلیسه حبیبیه به درجه رشدیه بود، قاموس بزرگ لغات پشتوودری که نسخه خطی بود از دست رفته است اینست نمونه کلام اووتخلص شعری اوکبریت بود.

از یکطرف  نهنگ وازدیگرطرف پلنگ    هردو به خون مادهن خویش کرده رنگ

اکنون که گشته اندبخود مبطلا به جنگ    جهدی کنیدبهرچه است این همه درنگ

درحفظ راه حق همه  تیغ سپر شویدم

مرحوم کاکا سیداحمدخان لودین پدرشهیدعبدالرحمن خان باشندۀ اصلی کوچۀ لودینان گنج قندهاربودند که دردورۀ امارت امیرعبدالرحمن خان به کابل آمده مصروف کاردرادارات حکومت وقت شدند ویکی ازشخصیت های با دانش دورن امیرحبیب الله خان می باشد که طبق معمول آن وقت هر روز جمع درمنزل خود محفل بیدل خانی دایر می کرد و درعین زمان عضوادبی گروپ مشروطه خواهان   نیز بودند، که بارها به زندان نیز رفته است مرحوم سید احمدخان لودین درتعمیم سواد درمعارف و اردو خدمت با ارزش نموده وبنام (اصول کاکا) یک رهنمای سواد آموزی را تالیف کرده که ازطرف دولت چه در زمان امیرحبیب الله خان وچه درعصراعلحضرت امان الله خان به هزاران نسخه طبع وبا اساس آن کورس های سواد آموزی تاسیس وبه میعاد کم وتسهلات بیش تعداد بیشمار بی سواد مستفید گردیدند که همه ازفیض همین رسالۀ طرزکاکا بود بس .

مرحوم کاکا درتربیت پسرخود شهیدعبدالرحمن خان لودین نهایت متوجه بود که همانا مذکور درسن نهایت جوانی دراداره سراج الا اخبارموظف گردید.

چون عضو فعال مشروطه خوهان بود به اساس همان جسارت ذاتی وتعهدی که دربین اعضای مشروطه طلبان صورت گرفته بود طوریکه ذکرگردید در شب چشن تولدی امیرحبیب الله خان درشور بازار فیرتفنگچه نمود،زندانی گردید مرحوم بعد از کشته شدن ترور حبیب الله خان درکله گوش جلال آباد درپادشاهی امان الله خان ازحبس رها ومصروف کارهای فرهنگی و اداری شد.

مدتی عضو قانونگاران، دبیرامان افغان، عضوهیت دیپلوماتیک ، رئیس محرکه پشتو، سرمنشی حضورشاه ، شاروال قندهار و رئیس گمرک کابل بود محروم شهید درلوی جرگه های دوره امانی شامل ودرمحافل بزرگ دولتی به صراحت لهجه کارهای دولت داران منحرف را درحضور پادشاه نکوهش می کرد.

اویک شخصیت ملی ومبارز بود همیشه برای اعحضرت امان الله خان می تازید که در زیر چتر خود محافظه کاران فاسد را حمایت کرده وآهسته ، آهسته از روشنفکران فاصله اختیارمی کند.

ازاینکه دردربارشاه به اثرفساد اداری عداوت های شخصی  اوج گرفته بود یک روزمحروم عبدالرحمن خان لودین شاه را مخاطب قررداده به وضاحت برایش گفت: این شما هستید که چنین صحنه ابتذال را ایجاد کرده اید ورنه بحیث پادشاه میتوانید به هرکس جایش را نشان دهید. شاه درمقابل جواب داد که این ازقدرت من خارج است مرحوم لودین پیوسته با خشم به کلام پادشاه گفت : پس شرافتمندانه استیفاء بدهید. امان الله خان بشنیدن این اعتراض بخشم آمده وازمجلس خارج گردید.

اگراهل دربارشاهان وامیران وروسأ هرکدام صادقانه  جسورانه عیوب امراء وسلاطین همچنین با شهامت و بدون ترس ازعواقب وخیم آن اظهارمی نمودند وبه مداحی روزگذرانی نمی کردند،هرگزحال ملت مظلوم افغان ومملکت شان بااین حالت فلاکت باردچارنمی گردید.

دریک مجلس دیگر امان الله خان با محمدنادرخان که سپه سالارآن بود به همدیگر تاخت وتاز تند نمودند،که درجریان مشاجرۀ محروم شهید لودین نیزسهم گرفت هردورا مخاطب قرارداده گفت :که شماهردودرمقابل مردم افغانستان مسوول خواهید بود،اگر بخاطر تسکین خودخواهی های خود به دامن کشورآتش اندازید آیا این همه زحمات ما برای این بود،که برسرقدرت طلبی گریبان های یگدیگررا پاره کنیم؟ که ازاین گفتارهردوقدرت طلبان یعنی هم شاه ونادرشاه سخت ازمرحومی رنجیدند. ونادرخان همشه به او بدبین بود و مرحوم شهید لودین که یک زمانی سرمنشی حضور شاه یعنی امان الله خان بود، درمجلس شاه بی پرده برخورد می کرد زیرا خیلی صریح الهجه بود انروز به امان الله خان گفت که شما وارث پدر وجد خود امان الله خان نمی باشید وبلکه موسس یک نظام نوین می باشید،که باید وارثین شایسته را ازخود بجای گذاشت به شرط که ازاخلاق پدروجد خود خودداری کنید، ورنه مصائیبی را پذیرا خواهید شد، که اسلاف شما دید ودرآن وقت نه ما ونه مردم افغانستان بی گزند خواهند ماند.

دراین موقع امان الله خان خندید وگفت:عبدالرحمن خان به ناحق نام شمارا کبریت را نگذاشته اید.

این پشگویی محروم لودین جامۀ عمل پوشید، وگزند آن همه راچه سلطنت چه ملت وچه مملکت همه را دربرگرفت.

 

محروم لودین یگانه شخصیت درباربودکه هرگززبانش بند نشدآنچه می دید با صراحت می گفت وهوشدارمی داد روزی محمودطرزی درمجلس به امان الله خان ازفرار مسوبیرون سفیر روسیه شوروی در دربار کابل که با دولت خود مقاطعه می خواست از طریق قندهار به هند برطانیه فرار نمائید قصه می کرد.که درغزنی چگونه بصورت ناگهانی کشته شد، مرحوم لودین گفت دولت باید انچنین باشد هرمکروبی که وجود ملت را مریض می سازد به زودترین فرصت ازبین ببرد مثل ما که مکروب درمعده ما به مارها تبدیل میگردد وکسی نیست  آن را ازبین ببرد.

امان الله خان بازهم خنده کرده گفت مارها درمعده با گوگرد(یعنی کبریت) کشته نمی شون؟ عبدالرحمن خان لودین جواب گفت بلی به چف وپف هم نمی شود.

مرحوم عبدالهادی داوی که از رفقا وهمکاران وهمقطاران دورۀ مشروطیت  عبدالرحمن خان لودین بودند،دریک نوشتۀ شان راجع به اینکه بعضاً بی خردان ،محروم لودین را پیروعقاید چپی معرفی وانمود کرده اند.

چنانچه مرحوم غبارنیزدر افغانستان درمسیرتاریخ  خود محروم عبدالرحمن خان لودین راچپی معرفی نموده است می نویسد که محروم لودین یک مسلمان راسخ العقیده بود وباخرافات وتعصب کله جنگی می کرد به صراحت لهجه عقاید خرافاتی را می کوبید وازهیچ عکس العمل ترس هم نداشت.اویک مسلمان ومبارزملی ومرد رادیکال بودهرگزعلاقه مندی نظام بلشویکی درمملکت نبودبرحال برگردیم برقصه شهادت مذکور.

محمد نادردر بدوسلطنت خود مرحوم عبدالرحمن خان لودین را که تازه ازمحبس حبیب الله کلکانی رهایی یافته بود و دراین دورۀ زندان حتی قتل اوتوسط کلکانی هم شایع گردیده بود اما زنده وسلامت ماند اوازطرف نادرشاه رئیس بلدیه کابل (شاروال) مقرر ودر اثر فعالیت او قرار فرمان مورخی 24 قوس 1308 ازصداقت وکاردانی های سابقۀ او تقدیر به عمل آمده ویک سال بعد درسال 1309 هجری شمسی تیرباران گردید، بدین قرارمرحوم عبدالرحمن خان لودین که اکثراً جهت هدایت امور ازشخص شاه که ریاست بلدیه را درآن وقت رهنمائی می نمود نزد محمد نادرشاه رفت وآمد داشت یک روز به او رسماًهدایت داده شد تا برای صرف طعام چاشت به میزسلطنتی حاضرگردد. دراین روزمحمد نادرشاه که پلان قتل اورا روی دست داشت برای اینکه محروم لودین ازقندهاری ها ربود واهالی قندهاراز واقعیت جریان واقف باشند، محروم حاجی خیرمحمدخان کرزی ،محمدخان کرزی که معین ریاست شورای ازبزرگان وسران قندهاربودند آنها را نیزدرهمین روزبرای صرف طعام دعوت نموده بود درعین زمان یک عده ازخوانین ننگرهار وپکتیا را نیز دعوت کرده بود درهنگام حرف طعام بین عبداارحمن خان  لودین ومحمد نادرخان مشاجره صورت گرفت. محمد نادرشاه گفت :یک عده خائنان درپهلوی امان الله خان بودند که به کرامت پشت پا زده ،درحضوراش یک چیزی می گفتند ودرپس اوطومارهای نوشته اند.

عبدارحمن خان از نان دست گرفته از نادرشاه سوال کرد که مخاطب توکیست؟ نادرشاه به قهرگفت فرض کنید،همین شما: عبدارحمن خان به نادرخان گفت:سند دارید محمدنادرخان که ازقهرتارهای بروتش شخ شده بود وعادت داشت که درحین عضب عینک های خود را کشیده به پاک کردن شروع می کرد دست به جیب کرد وکتابچه را کشیده به حضارنشان داد وگفت چه است که دراین کتابچۀ نجس نیست ( این کتابچه یاداشت های مرحوم عبدارحمن خان لودین بود که ازدورۀ امان الله خان انحرافات آن وقت را شرح کرده که سه صفحۀ آن درکتاب ردشایعات باطلۀ شاه مخلوع نیز رانگوکرافی شده ومیگوید که محمدنادرخان آن را دریک محفل ازجیب محروم لودین مخفیانه کشیده بود،عبدالرحمن خان لودین زرخند کرده ،گفت : شما دردوران علیحضرت مهاجرحضورداشتید که من انحرافات نفر های آن زمان را درحضورش نکوهش میکردم دراین کتابچه اضافه ازآن چیزی نیست.

محمدنادرشاه که از عصبانیت میلرزید گفت تو نمک حرام احترام نمک دان را نشناختی. دراین موقع عبدالرحمن خان که چهره اش مانندآهن کداخته شده بود با صدای رعدآسا گفت: آفرین به نمک شناسی شما یک غاصب که خانه وکاشانه امان الله خان را خراب کرد وامان الله دراینجا مطرح نیست به خاک وکشورآتش زدیدفراموش میکنید؟ تودایۀ مهربان ترازمادرازکجا شدی که مرامتهم به خیانت می سازید.دراین موقع که محمد نادرشاه به اوج عصبانیت رسیده بود صدا کرد بگیرید این شخص را وبه سزایش برسانید. سپاهیانی که قبلاً برای این امرآماده باش بودند،داخل اطاق گردیده ،محروم عبدارحمن را ازاطاق خارج به خندق ارگ برده تیرباران کردند،وبدین صورت  ماجرای آن رادمرد خاتمه یافت وسه سال بعد منتقم حقیقی حضرت خدای پاک محمد نادررا درجوارهمان قصردلکشا به تیرتفنگچه عبدالخالق به قتل رسانید.اینکه بعداً جسد مرحوم شهید چه گونه به فا میل ما سپرده شد.درشرح زندگی حضرت پدربزرگوارم درج می گردد.

یک نفراز دوستان با رفقای دورۀ مشروطیت های شهرکابل که رئیس بلدیه برحال شهرکابل بودحاضر به مشایعت جنازه محرومی نگردید شخص پدرم با یکتعداددوستان شخصی خودجنازه محرومی راتجهیزوتکفین نموده درحضیرۀ آبائی مادرشهدای صالحین درجوارقلۀ حشمت خان درپهلوی پدربزرگواراش محروم کاکاسید احمدخان لودین دفن نمودند»

دراین کتاب خاطرات راجع به محمود سامی یفتلی

غلام نبی خان چرخی ودیگرشخصیت های که زندانی ،مسموم تیرباران شدند ونویسندها طرات شاهد بسیار رویدادها بوده در98سالکی سال 2011 از کانادا بکابل رفت ودرکابل فوت کرد،پسران ودخترموصوف درکاناد زندگی می کنند

این زمانی است که لینن حکومت تزارسقوط می دهد اختلاف آیدیا لوژی بین انگلیس وروس بوجودمی اید روس درعلاقه داری درقد داخل وتجاوز می کندعبدارحمن لودین پسرکاکا سیداحمدهردو را دشمن وطن مامی داند وازاین شعرمعلوم می شود 

از یکطرف  نهنگ وازدیگرطرف پلنگ    هردو به خون مادهن خویش کرده رنگ

اکنون که گشته اندبخود مبطلا به جنگ    جهدی کنیدبهرچه است این همه درنگ

درحفط راه حق همه  تیغ سپر شوید

زنده یادعبدارحمن خان لودین کمونیست نبوده وبرضدانگلیس وروس آن زمان بود،به آزادی عشق داشته نه دنبال خرس روسی می رفته نه دنبال خرانگلیسی بااین اسناد معتبرهم ناجوانمردانه اورامارک این وآن می زنند که امورمملکت خویش خسروان داند،هرتاجی که می زند،برسرخودمی زنند نه برسرعبدارحمن خان لودین فقط این قدرمی گویم،خدا آنهارا انصاف بدهد ومارا ازکسانی که پاس هیچ چیزرا نمی داند ودرنمک دان می شاشند مارا درپناه خود با بزرگی خودحفظ کند

یکی بودازکارهای رذالت عصرقاطر

لباس  خون بجان  لودین  کرد  نادر

نمیدانست ازقضاوت وعاقبت تاریخ

که به تاریخ چه تحفۀ می کند صادر

شاعربی وزن وبی ترازو

نوت :فصل پنجم کتاب رها دربادهنوزدردست نقد من با امانت ادمه دارد خلاص نشده چون کتاب بیشترازبیست وهشت فصل است امکان دارد وقت زیاد دربربگیرد،چون پیروان احزاب افغانستان به نقد این کتاب علاقه گرفتند اگرپیری مرا مجال داد درتوان قلم ودانش ناچیز بندگی خود کتاب رها درباد را تا آخرصفحۀ که عکسها قراردارد نقد می کنم و به روان کسانی که فوت کرده اند ودراین کتاب زخم قلمی شخصیت شان خورده دعا مینمایم وکسانی که زنده هستند امید است ازخود دفاع کنند واگردفاع ازخود وخانواده وحزب خود نمی کنند برآنها صبرجمیل اردربارایزدمتعال آروزومی نمایم

 

فصل پنجم کتاب رها درباد را درهفته آینده به برسی ونقد می گیریم.

نوت: یاداشت های که درقسمت کتاب نویسنده کتاب واشخاصی که ازآنها نام برده شده توسط ایمیل به من رسیده خیلی زیاداست بهتراست آن نوشته ها راجداگانه تنظیم کنم ودرسایتها به نشربرسانم